صدای نفس کشیدن... خیلی آرام... در گوش ایتن پیچید. وقتی برگشت... هیچکس پشت سرش نبود. اما روی آینه آسانسور، جمله دیگری ظاهر شد: «زیاد به آینهها خیره نشو.» همان لحظه... دینگ... درِ آسانسور باز شد. روی تابلو نوشته بود: Floor 8 اما این طبقه نباید وجود میداشت. راهرویی بلند با چراغهایی کمنور روبهرویش بود. همه درها بسته بودند. روی هر در، فقط یک اسم دیده میشد. Emma Ryan Charlotte Noah ... و آخرین در... Ethan قلبش از تپش ایستاد. «چرا اسم من اینجاست؟»
ناگهان صدای قدمهایی از انتهای راهرو آمد. تق... تق... تق... دختری که در آسانسور دیده بود، آرام از مه بیرون آمد. این بار صورتش پیدا بود. اما... چهرهاش کاملاً عادی نبود. انگار لبخندش کمی بیش از حد کشیده شده بود. با صدایی آرام گفت: «هیچ دری را باز نکن... مگر اینکه صدای خودت را از داخلش بشنوی.» بعد ناپدید شد.
ایتن آرام جلو رفت. از پشت یکی از درها صدایی آمد. «کمک... صدای یک پسر. بعد از در بعدی... صدای گریه. اما از آخرین در.. صدای خودش. «Ethan... اینجام...» دستش لرزید. با خودش گفت: «غیرممکنه...» اما کنجکاوی بر ترسش غلبه کرد. دستگیره را پایین کشید. در باز شد.
ناگهان... چراغها خاموش شدند. وقتی دوباره روشن شدند... نسخه دوم ناپدید شده بود. اما روی شیشه پنجره با انگشت نوشته شده بود: «پشت سرت ایستاده.» ایتن نفسش بند آمد. جرئت نمیکرد برگردد. آرام... خیلی آرام... به شیشه نگاه کرد. انعکاس خودش را دید... اما... در انعکاس... نسخه دوم دقیقاً پشت سرش ایستاده بود. لبخند میزد. در حالی که در دنیای واقعی... پشت سر ایتن هیچکس نبود.
صدای زنگ مدرسه در تمام ساختمان پیچید. همه چراغها خاموش شدند. اما آن شب... مدرسه تعطیل بود. و هیچ دانشآموزی نباید آنجا میبود.
نظرات بازدیدکنندگان (0)