باران هنوز میبارید. اما این بار... قطرهها از آسمان نمیآمدند. آنها از سقف مدرسه میچکیدند.
ایتن با وحشت از آسانسور بیرون دوید. وقتی به طبقه هفتم رسید... همه چیز عادی بود. دانشآموزها در راهرو راه میرفتند. معلمها صحبت میکردند. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. اما... وقتی از کنار یکی از آینههای بزرگ راهرو رد شد... انعکاسش... یک ثانیه دیرتر حرکت کرد. او ایستاد. انعکاسش هم ایستاد. اما... وقتی ایتن دستش را پایین آورد... انعکاسش هنوز دستش را بالا نگه داشته بود. لبخند زد. بعد آرام زمزمه کرد: (دارم قویتر میشوم...) و دوباره مثل قبل شد.
همان روز در کلاس... «سوفیا» کنار ایتن نشست. خیلی آرام گفت: «تو هم دیدیش... مگه نه؟» ایتن رنگش پرید. «تو از کجا میدونی؟» سوفیا کیفش را باز کرد. داخل کیف... یک دفترچه قدیمی بود. روی جلدش نوشته شده بود: Blackwood Incident — 1999 سوفیا گفت: «بیستوشش سال پیش، پنج دانشآموز ناپدید شدن.» او صفحهای را باز کرد. داخلش عکس همان پنج نفر بود. اما چیزی عجیبتر وجود داشت... کنار هر عکس... یک عکس دیگر بود. دقیقاً همان شخص. فقط... چشمهایش کاملاً سیاه بود.
(نسخهٔ سایه.)» اولیویا با ترس پرسید: «یعنی چی؟» لوکاس نفس عمیقی کشید. «هر کسی وارد طبقه هشتم بشه... یه نسخه از خودش اونجا ساخته میشه.» سکوت... بعد ادامه داد: «و وقتی اون نسخه قویتر بشه... جای آدم واقعی رو میگیره.»
ناگهان... چراغ کلاس خاموش شد. همه جیغ کشیدند. سه ثانیه بعد... چراغها روشن شدند. یکی از دانشآموزها ناپدید شده بود. فقط صندلیاش باقی مانده بود. روی میز... با مداد نوشته شده بود: "One more." (یکی دیگه.)
مدیر مدرسه وارد کلاس شد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد. لبخند زد. «بچهها... لطفاً برای عکس دستهجمعی به حیاط بیاین.» همه بیرون رفتند. وقتی عکس گرفته شد... عکاس دوربین را پایین آورد. رنگش پرید. «یه... یه نفر اضافه تو عکس افتاده...» همه جلو رفتند. در عکس... دانشآموزها صف کشیده بودند. اما پشت آخرین ردیف... دختری ایستاده بود. موهای بلند... لباس خیس... و لبخندی غیرعادی. همان دختر آسانسور. اما... هیچکس موقع عکس گرفتن او را ندیده بود.
شب... سوفیا به ایتن پیام داد: "امشب ساعت ۳:۳۳ به کتابخانه بیا. یه چیزی پیدا کردم." دقیقاً ساعت ۳:۳۳... ایتن وارد کتابخانه شد. همهجا تاریک بود. فقط نور ماه از پنجره میتابید. سوفیا آنجا ایستاده بود. اما... وقتی برگشت... چشمهایش کاملاً سیاه شده بود. لبخند زد. «دیر رسیدی...» صدایش دیگر شبیه سوفیا نبود. «اون... الان توی خوابگاهه.» ایتن با ناباوری گفت: «پس... تو کی هستی؟» موجود فقط یک قدم جلو آمد. و زمزمه کرد: (صورتش را برداشتم چون به او اعتماد داشتی.) در همان لحظه... درِ کتابخانه محکم بسته شد. تمام چراغها خاموش شدند. و صدای نفس کشیدن... از همه طرف شنیده شد.
عالییییی💞🩰💖