در حاشیهی یک شهر کوچک، جادهای متروکه وجود داشت که هیچکس بعد از غروب از آن عبور نمیکرد. مردم فقط یک هشدار میدادند: «اگر چراغ خانهی نیک روشن بود، فرار کن...» هیچکس نمیدانست نیک واقعاً زنده است یا سالها پیش مرده. اما هر شب، رأس ساعت دوازده، چراغ طبقهی دوم خانهاش روشن میشد.
یک شب، چهار دوست به نامهای تام، جک، لوگان و ایتن تصمیم گرفتند راز آن خانه را کشف کنند. وقتی به انتهای جاده رسیدند، باد ناگهان قطع شد. سکوتی سنگین همهجا را فرا گرفت؛ آنقدر عمیق که حتی صدای نفس کشیدن خودشان را هم میشنیدند. درِ زنگزدهی خانه، بدون اینکه کسی آن را لمس کند، با صدای آرامی باز شد.
داخل خانه تاریک بود. گرد و غبار روی همهچیز نشسته بود و ساعت قدیمی روی دیوار روی عدد ۱۲:۰۰ متوقف شده بود. ناگهان صدای مردی از طبقهی بالا آمد: «بالا بیایید... مدتهاست منتظرتان هستم.» چهار دوست با تردید از پلهها بالا رفتند.
در انتهای راهرو، پیرمردی روی صندلی گهوارهای نشسته بود. سرش پایین بود و آرام آرام تاب میخورد. او زمزمه کرد: «فکر میکردم امشب هم کسی نمیآید...» تام با صدایی لرزان پرسید: «تو... نیکی؟» پیرمرد سرش را بالا آورد. صورتش کاملاً عادی بود. اما لبخندی غیرطبیعی روی صورتش نقش بسته بود؛ لبخندی که از یک گوش تا گوش دیگر کشیده شده بود. ناگهان همهی چراغها خاموش شدند.
در انتهای راهرو، پیرمردی روی صندلی گهوارهای نشسته بود. سرش پایین بود و آرام آرام تاب میخورد. او زمزمه کرد: «فکر میکردم امشب هم کسی نمیآید...» تام با صدایی لرزان پرسید: «تو... نیکی؟» پیرمرد سرش را بالا آورد. صورتش کاملاً عادی بود. اما لبخندی غیرطبیعی روی صورتش نقش بسته بود؛ لبخندی که از یک گوش تا گوش دیگر کشیده شده بود. ناگهان همهی چراغها خاموش شدند.
چند ثانیه بعد فقط صدای دویدن، فریاد و کوبیده شدن درها شنیده میشد. وقتی چراغها دوباره روشن شدند... هیچکس داخل اتاق نبود. فقط صندلی گهوارهای هنوز آرام تکان میخورد.
صبح روز بعد، پلیس تمام خانه را گشت، اما هیچ اثری از چهار دوست پیدا نکرد. در حالی که مأموران قصد خروج داشتند، یکی از آنها متوجه قاب عکسی روی دیوار شد که قبلاً آنجا نبود. در عکس، پنج نفر کنار هم ایستاده بودند. نیک... تام... جک... لوگان... و ایتن. همه لبخند میزدند. اما وقتی مأمور عکس را از دیوار برداشت، لبخندهای داخل عکس آرامآرام محو شدند... و هر پنج نفر، همزمان، سرشان را به سمت او برگرداندند. پشت قاب فقط یک جمله نوشته شده بود: «هر کسی وارد این خانه شود، برای همیشه بخشی از خاطرات نیک خواهد شد...»
نظرات بازدیدکنندگان (0)