خوش اومدید💁🏻♀️☁️
-ریچارد- دروغ گفتم که سایه را دیدم. دروغ گفتم که دنبالش رفتم. حقیقت این بود: برادرزادهام، ایوان، بیست و پنج ساله، تشنهی قدرت، از همان شب اول که مایکل را آوردم، میدانست. شاید از نگهبانان شنیده بود، شاید خودش دیده بود که من چطور نگاهش میکنم. ایوان مثل من نبود. او فرزند مادرم نبود، از خواهرم بود. خواهری که با شوهر خائنش مرد. سهراب بزرگ شد با سم نفرت. حالا میخواست هر چی مال من است را بگیرد. از جمله مایکل را. شب بعد، یاسین را بردم به یک اتاق امن. توی زیرزمینی که هیچکس نمیدانست. نه ماوریک، نه هومر، نه حتی ایوان. خودم بردمش. دستش را گرفته بودم و توی راهروهای تاریک میدویدیم. مایکل نفسزنان گفت: «آقا رئیس، این چه فیلمیه؟ من قرار بود اسیرت باشم، نه فراری!» گفتم: «خ*فه شو و بدو.» رسیدیم به درب فلزی. اثر انگشت من را خواند و باز شد. داخل یک اتاق کوچک اما مجهز. تخت، یخچال، مانیتورهای امنیتی، اسلحه. مایکل ایستاد و به همهچیز خیره شد. بعد گفت: «تو اینجا رو برای خودت درست کردی یا برای موقع حمله زامبی؟» با وجود تمام استرسی که داشتم، لبخند زدم. گفتم: «برای روزی که کسی بخواد بهت صدمه بزنه.»
«من که هیچکس نیستم.» نزدیک شدم. دستهایم را گرفتم دور شانههای نحیفش. گفتم: «برای من هستی. و ایوان میدونه. به خاطر همین میخواد بک*شتت. تا به من ضربه بزنه.» مایکل رنگش پرید. برای اولین بار، پرروییاش ریخت. گفت: «پس چرا ولم نمیکنی برم؟ اگه برم، نجات پیدا میکنم، تو هم از شر من خلاص میشی.» حرفش درست بود. ولی نتوانستم بگویم آره. نتوانستم تصور کنم روزی برسد که پشتش را ببینم و بدانم دیگر نمیآید. گفتم: «نمیتونم.» «چرا؟» «چون... تو تنها چیزی هستی که در این سی سال بهش چسبیدم.» چشمانش گرد شد. لب پایینیاش لرزید. گفت: «من که ارزش این همه خطر رو ندارم. من یه پسر فقیرم با یه دهن پررو. هیچی بلد نیستم، هیچی ندارم.» دستش را گرفتم و گذاشتم روی قلبم. گفتم: «اینو داری.» ضربان قلبم تند بود. زیر کف دستش میتپید مثل پرندهای در قفس. یاسین لبخند نازکی زد. گفت: «آقا ریچارد، داری قاشق میشی ها.» گفتم: «شاید شده باشم.»
اما آرامش طول نکشید. سه روز بعد، ایوان با ده نفر مس*لح حم*له کرد به خانهی اصلی. من در اتاق امن بودم با مایکل. اما مانیتورها را نگاه میکردم و میدیدم که ماوریک و هومر عقب نشینی کردهاند. یعنی خیانت کردهاند. به ایوان پیوسته بودند. مایکل کنارم بود. گفت: «چند نفر داری؟» «توی این اتاق فقط من و تو. اسلحه دارم ولی مهمات کم.» «پس میم*یریم؟» نگاهش کردم. ترس توی چشمانش موج میزد. اما باز هم لبخند میزد. گفتم: «نمیذارم.» ک*لت را برداشتم. بهش گفتم: «پشت تخت قایم شو. هر صدایی شنیدی، در نیا.»
«تو چی؟» «میرم باهاشون حرف بزنم.» دستم را گرفت. گفت: «نرو. اگه بری و ک*شته بشی، من تنها میمونم. و تنها بودن از م*ردن بدتره.» برای اولین بار، بو****ش. نه پی*شانی، نه گو*نه. ل*بهایش.(پ.ن:همه تو کامنتا خرذوقققققق) یک ب**ه سریع، ترسیده، نمناک از اشک خودش. مزهی اشک و ترس و عجله داشت. رهایش کردم و گفتم: «اگر زنده موندم، این ب**ه رو تموم میکنم. اگر مردم، بدون که آخرین فکرم تو بودی.» در را باز کردم و رفتم بیرون.
خیلی خوبههههه
خسته نباشیییی✨😭
مرسیییی😭🙏🏻
خیلی خوبههههههه😆🛐🛐🛐🛐🛐
😭🙏🏻✨
عالی بودددد
مثل تو🫵🏻
❤☕
ذوووقققق🛐✨
میمیره؟
نمیمیره؟
مسئله این است
شاید💁🏻♀💔
واییی اونجا که بوسششش کرددودد عرررررررررر🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐😭😭😭😭😭😭😭😭😭 واییییییییییی جییییییغغغ خیلییییییی خوبهههه خسته نباشییییییییی
________
حرفش درست بود. ولی نتوانستم بگویم آره. نتوانستم تصور کنم روزی برسد که پشتش را ببینم و بدانم دیگر نمیآید. گفتم: «نمیتونم.»
این ی تیکهههه من دیگه غششششششششش
عرررررر😭✨✨✨✨✨