خوش اومدید💁🏻♀️☁️
توتفرنگیها را خوردم. همه را. حتی ته بشقاب را لی*سی*دم. بعد به در خیره شدم و گفتم: «بیا تو، میدونم هنوز پشت دری.» در باز نشد. اما صدایش آمد از پشت در: «چطور فهمیدی؟» «نفسهای سنگینت رو میشنوم. اگه رفته بودی، اینجا ساکت بود.» سکوت. بعد: «برو بخواب.» «نمیرم. مگر تو بیای توی اتاق و بشینی کنارم تا خوابم ببره.» «مایکل...» «قهر میکنم.» در باز شد. ایستاد در چارچوب، هودی مشکی پوشیده بود، موهایش به هم ریخته.(پ.ن:گودی گودیییی.پسر ژذابم) انگار خودش هم خوابش نمیبرد. اومد و نشست لبه تخت. گفت: «حالا راضی ای؟» گفتم: «نه. دستت رو بده.» دستش را داد. گرفتمش. سرد بود، بافت زخمهای کهنه زیر انگشتانم میآمد. گفتم: «چندتا زخم داری؟» «نشمار.» «پس بگو دردناکترینش کدومه.» دستش را کشید. بلند شد و رفت پنجره. پشتش به من بود. گفت: «اون که مادرم با چ*اق*و به پشتم زد. ده سالگیام بود.» ده سالگی... مادرش با چا*ق*و... من ده سالگی مادرم برایم کیک تولد میپخت. بغض راه گلویم را بست. گفتم: «بیا اینجا.» «نه.» «ریچارد، بیا اینجا.»
برگشت. چشمانش خشک بود اما خطوط صورتش جمع شده بود. اومد. نشست. من دستم را دور گرد*نش حلقه کردم و کشیدمش توی بغ*لم. ماهیچههایش منقبض شد. اما رها نکردم. گفتم: «الان گریه کن. کسی نمیبینه.» شانههایش لرزید. یک نفس عمیق کشید. بعد گفت: «نمیتونم. یادم رفته چطوریه.» «پس بغ*ل کن. بغ*ل کردن رو یادت هست؟» دستهایش را آورد دور کم*رم. خیلی محکم، انگار میخواهد مرا له کند. گفتم: «آروم تر، نفس کشیدنم یادم رفت.» کمتر کرد. صورتم را فرو کردم توی گرد*نش. بوی چوب صندل و عر*ق سرد میداد. توی تاریکی اتاق، یک آدمک*ش را بغ*ل کرده بودم و او داشت برای اولین بار بعد از بیست سال، آرام آرام گریه میکرد. نه هقهق، فقط رطوبت خفیف روی شانهام. نصف شب بود که خوابم برد. وقتی بیدار شدم، دیگر نبود. اما یک پتوی گرم روی من بود و یک لیوان آب شیرین کنار تخت. روی میز یادداشت: «ممنون. فراموش نکن.» فراموش نکن چی؟ اینکه گریه کرد؟ اینکه ضعف نشان داد؟ یا اینکه من اولین کسی بودم که بغ*لش کرد؟
صبح که پایین رفتم، سه نفر نشسته بودند دور میز. ریچارد در رأس، ماوریک و هومر در دو طرف. سکوت سنگینی بود. ریچارد نگاهش را بالا آورد. اثری از دیشب نبود. دوباره سنگ شده بود. ماوریک با صدای زبرش گفت: «پسرک، بشین. حرف داریم.» نشستم. ریچارد کف دستش را روی میز کوبید: «مایکل، بگو دیشب چی دیدی توی حیاط.» «هیچی. خواب بودم.» هومر خندید. «رئیس، این داره دروغ میگه. نگهبانا گفتن نیمهشب یه سایه دیده توی حیاط. همون موقع که تو اتاقش بودی. پسرک یا جاس*وسه یا شاهد بوده.» دستهایم شروع کرد به لرزیدن. نه، سایهای ندیدم. اما یک چیزی شنیدم. صدای پای سنگین روی شن. ساعت سه نصف شب. ترسیده بودم و خودم را زدم به خواب. حالا هومر داشت انگشت اتهام را به سمت من میگرفت. گفتم: «من هیچی ندیدم. به جون خودم.»
ماوریک بلند شد. چا*قویی از جیبش درآورد و گذاشت جلوی من. «پس چرا نگهبانا میگن یه نفر از پنجرهی اتاقت نگاه میکرده به بیرون؟» نگاه کردم به ریچارد. او ساکت بود. چشمانش را به من دوخته بود، اما نمیدانستم دارد چه فکری میکند. گفتم: «چون ترسیده بودم. صدای پا شنیدم. رفتم پشت پنجره ببینم چیه. هیچی ندیدم. برگشتم خوابیدم.» هومر گفت: «دروغه. اون سایه، جاسوس گروه رقیب بوده. و تو بهش علامت دادی.» ریچارد بالاخره حرف زد: «کافی است.» همه ساکت شدند. برخاست و آمد طرف من. دستش را گذاشت زیر چانهام و سرم را بالا گرفت. با صدای سردی که دیشب نشنیده بودمش گفت: «اگه دروغ بگی، خودم گردنت رو میپی*چونم.» چشمانش را نگاه کردم. همان شکلات تلخ با عسل. اما این بار عسلی نبود. فقط تلخی. گفتم: «به چشای خودت قسم، دروغ نمیگم.» چند ثانیه نگاهم کرد. بعد رهایم کرد. رو به ماوریک گفت: «پسرک راست میگه. اون سایه رو من دیدم. رفتم دنبالش. ولی در رفت.» ماوریک و هومر نگاههای سنگینی به هم انداختند. اما حرفی نزدند. بلند شدند و رفتند. وقتی تنها شدیم، به ریچارد گفتم: «چرا دروغ گفتی؟ تو سایه رو ندیدی.» نشست. صورتش را توی دستهایش گرفت. گفت: «چون اون سایه، برادرزادهی من بود. کسی که قراره جای من رو بگیره. اومده بود تو رو بک*شه.»
اگه دروغ بگی، خودم گردنت رو میپی*چونم.
بببخشییییددد؟ به چههه جرعتیییییییی دست نزننن به بچه ی مننننن👺👹👹👹👺👺👹👹👺 بعدششش اونن یارووو برادر زاده هه کییییی بههه چه حقییی می خوادد بچه ی منو اذیت کنهههههه👹👹👹👹👹
هورااا نازنازیااا
اومددددد هورااااااا ذوققققققق😭😭🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐
خیلی عالیه لطفا ادامه بدهههه🛐🛐🛐
عالی🛐✨
منتظر پارت بعد
خسته نباشی🌚
مرسی💁🏻♀🤍
خیلی داستان زیبایی بود🤧🤧
عالی بودی عشقم😭🛐
مرسیییی😭🙏🏻
چه قشنگگگ🛐🛐🛐🛐🛐
عالی بودددد
🙏🏻🤍😭