نظرتونو درباره بچه هام(ریچارد و مایکل)بگین😭🙏🏻
–مایکل- سه روزه که تو زیرزمینم. نه، آخه آدم به این میگه زیرزمین؟ صندلی راحتی داشت، پتو، یه تلویزیون کوچولو، حتی یه دستگاه قهوهساز. فقط درش از بیرون قفل بود و پنجره نداشت. من به نگهبانها گفتم: «بچهها این چه جور آدمرباییه؟ بیاین یه فیلم کمدی بذارین برام.» اونها نگاهم کردن. بعد بدون حرف زدن یه فلش مموری زدن به تلویزیون. فیلم شروع شد. یعنی کلی هم خندیدم. نه که بخوام خوشم بیاد از آدمرباها، ولی باید انصاف داشت. روز اول که ریچارد اومد پایین، داشتم قهوه درست میکردم. برگشتم گفتم: «آقای رئیس، شیر ندارین اینجا؟ من نمیتونم بدون شیر قهوه بخورم.» ایستاد دم پلهها. کت مشکی پوشیده بود بدون کراوات، دکمهی بالای پیراهنش باز. یه کم موهاش ریخته بود رو پیشونیش. من گفتم: «خدایی بابات چه چیز قشنگی ساخته، حیف اون نگاهت...»
نه خنده، نه اخم. فقط گفت: «سه روز دیگه میمیری.» گفتم: «میدونی مشکل تو چیه؟ کم حرفی. اگه یکم حرف بزنی، میفهمی چقدر دوستداشتنی میشی.» چشماش رو باریک کرد. اونجوری که انگار داره تصمیم میگیره گردنت رو بپیچونه یا نه. بعد پرسید: «نمیترسی؟» دستام داشت میلرزید. واقعاً میلرزید. ولی گفتم: «از چی؟ از اینکه یه پسر قدبلند با چشای یخزده منو بکشه؟ تو که حتی بلد نیستی چطوری یه آدم رو بترسونی، رفتی واسم صندلی راحتی خریدی. آدمربای ضعیفی هستی آقا.» سکوت. سکوت. سکوت. بعد برگشت و رفت بالا. در قفل شد. نفسم حبس بود. چنگ زدم به لیوان قهوه که نیوفتم.
روز دوم گریه کردم. نه جلوش، توی دستشویی. دلم برای مامانم تنگ شده بود که مرده، برای بابام که معلوم نیست کجاست، برای خوابگاه یک اتاقهام که لااقل کسی توش به من نگفته بود «سه روز دیگه میمیری». وقتی برگشتم بیرون، دیدم یه بشقاب ماکارونی با سس سفید و یه کیک شکلاتی گذاشتن روی میز. کنارش یه یادداشت: «شیر هم هست تو یخچال کوچیکه. نخور نمیری.» خطش خوشگل بود. قلمی و مردونه. من گفتم قهر کردم، آره قهرم، ولی ماکارونی رو خوردم. کیک رو هم خوردم. بعد دوباره یادداشت کردم ته همون کاغذ: «معذرت خواهی نمیکنی پس بمیرم بهتره» یادداشت رو گذاشتم جلوی در.
شب که شد، در باز شد. آراز ایستاد با کاغذ توی دستش. تا تهش خونده بود. اومد نزدیکتر. بوی عطرش عجیب بود، چوب صندل و لیمو. نشست روی صندلی روبروی من. گفت: «از کی قهر کردی؟» گفتم: «از وقتی گفتی سه روز دیگه میمیرم.» گفت: «حالا معذرت بخوام چی؟» گفتم: «نمیخوام بمیرم.» نگاهم کرد. یه نگاه بلند. انگار داشت وزن هر کلمهام رو اندازه میگرفت. بعد گفت: «نمیمیری. ولی تا ابد مال منی.» گفتم: «واویلا، یه مدت آدمربایی، بعدشم مالکیت؟ عجب زندگیای. خب خرجی ماهیانه چند؟» خندید. نه، جدی، خندید. فقط یه لبخند کوتاه اما کافی بود که صورتش از اون حالت سنگی در بیاد. من قلبم یه ریپ زد. گفتم: «آها،پس میتونی بخندی. خوبه. پس معذرت خواهی؟» گفت: «باشه. معذرت میخوام.» گفتم: «قبول. ولی دیگه نگی میمیری، استرس میگیرم.» اون شب منو برد بالا. یه اتاق بزرگ با پنجرهای رو به باغ. گفت: «این جای توئه.» قبل رفتن، برگشت و یه چیز عجیب گفت: «اون حرف که گفتی... بابات چه چیز قشنگی ساخته... منظورت چی بود؟» گفتم: «منظورم این بود که قیافهات قشنگه. ساده لوح.» اخم کرد. اما وقتی در رو بست، شنیدم داره آهسته به خودش میگوید: «احمق»... نمیدونم به من گفت یا خودش.
فقط منم که می خوام مایکل دختر باشه بعد ریچارد قاشقش بشه؟
راستی داستانت خیلی باحاله گلم 🌸🛐
نیاز نیست دختر باشه...ریچارد همینجوری قاشقشه.مایکل هم همینطور.پارت های بعدو بخون😭💔🙏🏻
وای عاشقش شدم ببین عاشقششش شدممم🤭🤭✨✨✨
آخ قلبم😭🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻
وایییییییییییی خدا خیلی خوببببببببببب بوددددددددددددد😭😭
خسته نباشییییییییییی
مرسیییییی😭🙏🏻
خواهشششششششششششششششششصصش
وضعیت امکانات مایکل تو زیرزمین از من بهتره...💔😍
میشه به سه تا تست آخرم سر بزنی 🍓🐰
خسته نباشی😭🎀
مرسی😭🙏🏻