___________________
*2ساعت بعد* اگر بخوام خلاصه ای از اتفاقات بعدش بگم هممون از حرف های آما شوکه بودیم ،آما مارو به دو بخش تقسیم کرد. من ، میلا و ایرین به بخش شرق قصر رفتیم و لین ،ارلن،ویلیام به بخش غربی رفتن. آما قبل از ترکمون گفت : حتما امروز براتون سخت بوده برای اینکه مغزتون اتفقات رو بهتر پردازش و هضم کنه الان رو فقط استراحت کنید ما برای شما شامی مناسب با مزاجتون ترتیب دادیم ،اگر با بخش غربی کار داشتید حتما اول طناب را بکشید تا ناقوس به صدا دربیاید و درها باز شود . برجی که ما در ان قرار داشتیم دارای 4 اتاق خواب،2 اشپز خانه ،5 دستشویی،و 3 اتاق که هنوز داخلشان را ندیدم بود . ....وضعیت کمی ...چجور بگم عجیب یا مسخره بود
میلا که انگار نه انگار ما در چه موقعیتی هستیم لبخند زنان راجبه هیجان و کنجکاوی اش در رابطه با شام حرف میزد. و اما آیرین که در یک گوشه اتاق زانو هایش را بغل کرده بود و با چهره ای ترسناک خیره به زمین اسم خانم هندرسون رو زمزمه وار تکرار میکرد. تصمیم گرفتم جو را عوض کنم و کمی جدی باشم. اول رفتم سراغ میلا . باورش سخت بود که او 16 ساله باشد رفتارش مانند یک کودک 6 یا 7 ساله بود، بعد از کلی التماس و خواهش قبول کرد یک جا ارام بنشیند. ایرین با خنده واضحا عصبی گفت : تصورش را بکنید! فردا صبح باید بلند شویم و به یک دنیای کاملا ناشناخته برویم تا یک ادم گمشده که هیچ کس نمیدونه کجاست رو پیدا کنیم ! هه مسخرست. تصميم گرفتم جوابشو ندم اخر راست میگفت .سکوت سنگینی جو رو بدست گرفت . اما بعد با صدای میلا شکست : شما میروید؟!...لحن و چشمان میلا وقتی این سوال رو میپرسید به سردی یک ربات بود . آیرین با لحن جدی ولی مضطربی گفت : معلوم است که نه ! کله زندگیم رو رها کنم تا برم به آن جا ؟! مگر احمقم ؟! این کار حماقت محض است ! میلا رو به من برگشت و با همون لحن پرسید: تو چی ؟
تا الان خیلی بهش فکر نکرده بودم اما با وضعی که من دارم ....مادربزرگم به تنهایی هم میتواند زندگی کند...کسی به من احتیاج ندارد....بودن یا نبودنم برای اطرافیانم فرقی نداشت پس....کمی ماجراجویی در زندگی بد نیست.دروغ چرا راجبه ان دنیا بشدت کنجکاوم ! گفتم: میروم! ایرین با چهره ای متعجب به ما نگاه کرد ولی کمی بعد سوالی پرسید که انتظارش را نداشتم : بنظرتون رفتن به ان دنیا برای همه اجباریه یا میتونیم انتخاب کنیم؟! سوالش بجا بود ما تا الان درحال بحث بودیم که برویم یا نه ولی از کجا معلوم برای همه اجباری نباشد ؟ ....اصلا از کجا معلوم این افراد که خودشون را کنستانتینی می نامند قابل اعتماد باشند ؟ شاید هیچ دنیای هفتمی وجود نداشته باشه از کجا معلوم همش دوروغی بیش نباشد ؟ از کجا معلوم این ها قصد جان مارا نکرده باشند ؟! آههه کوتاهی کشیدم، چرا به این چیزا فکر نکردم ؟! میلا در کمال بی حسی جواب داد : اهمیتی نمیدم . هاله ی سردی از طرفش حس میکردم
همان لحظه صدای بم و بلندی آمد مانند یک آژیر، در ورودی با شدت باز شد و سه نفر نفس نفس زنان وارد شدن....
بسیار عالی نوشتی
ممنونم✨