درود بر گل منگولیای خاله محبت! من قرار بود برم از تستچی، حتی آف هم زدم... اما خب... الان بازم من اینجام😂✨ خوش اومدید به یه پست دیگه. امیدوارم خوشتون بیاددد😭
هیچکس جادوگـ..ـران را باور نداشت. اکثریت جامعه، یک اعتقاد همگانی دربارهشان داشتند: آنها یک مشت متوهم دروغـ..ـگوی کلاهـ..ـبردار هستند که توهمات بیشمارشان را در قالب پیشبینی آینده و خزعبلاتی از این قبیل، به خورد مردم سادهلوح میدهند. اما داستان آن پیرمرد، از باقی فالگیرهای شهر جدا بود. ظاهری معمولی داشت که با اعمالش همخوانی نداشت. همیشه عینکی ته استکانی به چشم میزد و همراه با فانوس رنگورورفتهاش که یحتمل از نیمی از جمعیت شهر قدمت بیشتری داشت، در کوچه و پس کوچهها همچون روحی سرگردان میچرخید و میچرخید؛ تا جایی که پاهای چاقش در دمپاییهای کهنهاش، داغ میکردند. روزمرگی مشخصی داشت: از کنار خانهها میگذشت، چند لحظه از وقتش را صرف خیره ماندن بهنمای بیرونی خانههای سنگی میکرد و وقتی باری دیگر با عدد صفر روبهرو میشد، اکسیژن را با تمام قدرت باقیمانده در بدنش، به داخل ریههای مریضش هدایت میکرد و با آسودگی خاطر، سراغ خانههای بعدی میرفت. گویا که هربار، خود خود اهورامزدا برایش پیغام بفرستد که:«دنیا هنوز نابود نشده».
اما راستش، همان دنیای به ظاهر آرامی که مردمش هرروز با امیدی تازه از خواب صبحگاهیشان بیدار میشدند، تنها یک نگاه تا نابودی فاصله داشت. چشم در مقابل چشم. فرد در برابر فرد. و تمام. دنیا باری دیگر روبه نابودی میرفت. دو نفر، هزاران سال، دهها زندگی، داستانهای متفاوت و هویتهای جدید. اما مهم اصلیت ماجرا بود که هیچگاه ذرهای تغییر هم به خود نمیدید: "آن دو عاشق یکدیگر میشدند؛ حتی با اینکه نباید." دوباره و دوباره و دوباره، تا جایی که دیگر خود پیرمرد دست به کار شده بود. اگر نخواهیم اغراق کنیم، او شش روز از هفت روز هفتهاش را به آن اختصاص میداد که مطمئن شود آن دو حداقل در این زندگی، حتی از کنار یکدیگر رد هم نشوند.
عجیب این نبود که پیرمرد بهاین حد برای جدایی آن دو مصمم بود. عجیب آن بود که برای اولینبار در این چند هزار سال اخیر... پیرمرد واقعاً موفق شده بود. دخترک دیگر غرق در چشمان آن پسر نبود؛ بهجای آن، خودش را بین درس و کتاب فرانسه گم کرده بود. پسرک هم بالأخره نیمهی واقعی خود را یافته بود. چرخه، شکسته شده بود. همهچیز باب بهمیل پیرمرد پیش میرفت. همین هم باعث شده بود که او تمام روزش را منتظر یک فاجعه باشد. و فاجعه، اتفاق افتاد. فقط بیست و سه روز از گشتزنیهای آخرش گذشته بود که به حقیقتی وحشتناک دست یافت: دختر، خاطرات زندگی قبلیاش را به یاد آورده بود. این حقیقت، برعکس تصورات پیرمرد، چندان هم مشکلساز نشد. چون نه دخترک قرار بود تمام عمرش را صرف پیدا کرد مرد خیالیاش_خود دختر او را اینطور مینامید_ کند و نه پسرک قرار بود به ناگه از ناکجاآباد سروکلهاش پیدا شود.
روزها یکی پس از دیگری میآمدند و میرفتند، تا اینکه جشن عـ..ـروسی بزرگی حوالی روستای نزدیک شهر برگزار شد. پیرمرد هم طبق معمول، همچون میهمانی ناخوانده، به جشن رفت. البته، ناگفته نماند که خودش هم تنها اندکی بعد، از آمدنش پشیمان شد: دختر و پسر قصه، فقط چند میلیمتر با یکدیگر فاصله داشتند.
پسر روی صندلی داماد نشسته بود، کنار معـ..ـشوق. با این تفاوت که اینبار، آن معـ..ـشوقه، دخترک نبود. او فقط کنار صندلی عـ..ـروس ایستاده بود و گویا تمام تلاشش را میکرد که مرد کنار دوستش را نبیند. تور عـ..ـروس را صاف میکرد، صاف بودن تاجش را چک میکرد، دنبالهی لباسش را از زیر دست و پا جمع میکرد؛ اما در نهایت موفق نمیشد که نگاهش را از رفتن به جایگاه داماد بازدارد.
عاقبت آنقدر به آن دو چشم دوخت که چشمانش مملو از اشک شدند. دختر در این زندگی هم مجنـ..ـونش را میشناخت. اما اینبار با این تفاوت که داشت به همان مجـ..ـنون، در نقش عاشـ..ـقپیشهی سمج دوستش نگاه میکرد. نگاه میکرد و هیچ نمیگفت. نگاه میکرد و تلاش میکرد لبخند زورکی روی لبانش را نگه دارد. شاید چون دخترک بالاخره به این فهم رسیده بود که گاهی آسایش، مهمتر از عشـ..ـق است... .
ویدا دلقک تو میخواستی از تستچی بری؟😀داداش خب د
دلقک خوبیام، نه؟🤓🤝🏻
خیلی قشنگ بودددد💘
تو قشنگییی
Extra comment just for you
جووون
ماچ دوم به شما🤓💁🏻♀
خاله قرار بود از تستچی بریی؟ من نمیذارممم 😭
عالی بودد خاله 🍓🌚
آره سر همون قضیه که احتمالا میدونی🤓🤝🏻
تو عالیای جیگررر
به پای شما که نمیرسمم خالههه😭🌚🍓
قشنگ بوددد😭💘
ادامش نمیدی خاله؟
شما قشنگی عزیزکممم
خیر متأسفانه😭
مرسیییی
عهه😕فداسرت همین هم خیلی قشنگی داشت مرسی بازم میگم قشنگ بوددددد💘
بوس بهتتت