سلام اکلیلی ها✨ هانامین هستم🌸 واقعا بابت اینکه از داستانم خوشتون اومد خیلی خوشحالم💖 امیدوارم از پارت ۴ هم خوشتون بیاد✨🌸
الکس: به تئو نگاه کردم که چطور ترسیده به پدرش نگاه میکرد. چرا تئو باید انقدر از پدرش بترسه؟ تئو از سر جاش بلند شد و به زمین خیره شد. انگشتاش رو لای هم قرار داد و چندتا نفس عمیق کشید. پدرش اومد جلو تئو ایستاد. تئو با لحنی شرمنده و آرام و در حالی که هنوز سرش پایین بود گفت:( پ...پدر، من شرمنده ام. قضیه اونجوری که فکر میکنی نیست. من نمیخواستم....) شَتَرَق از سر جام بلند شدم. نمیدونم چرا اینجا مونده بودم. آخه به من چه ربطی داشت؟ من حتی یک ساعتم نمیشد که این پسر رو دیده بودم چرا باید توی بحث خانوادگیشون دخالت میکردم؟ پدر تئو با لحنی خشن داد زد:(چی؟ پس قضیه چجوریه؟ ها؟ نکنه دوربین های مداربسته پشت بوم هم دروغ میگن؟ مگه بهت نگفتم دیگه حق نداری به فکر م.ر.دن باشی؟ اگه میخوای ب.م.ی.ری لااقل شبیه یه مرد ب.م.ی.ر نه یه بزدل ترسو. مگه نگفتم میخوام زجرکشیدنت رو ببینم؟)
یعنی چی؟ چرا یه پدر باید همچین چیزی به بچهاش بگه؟ این حرفش چه معنیایی داره؟ به تئو نگاه کردم که شبیه به بچه کوچولویی که عروسکش رو ازش گرفته باشن بغض کرده بود. اون زنی که کنار پدرش ایستاده بود حتما باید مادر تئو باشه. ولی چرا هیچ چیزی نمی گفت؟ چرا فقط ایستاده بود و نگاه میکرد که چطور شوهرش با پسر بیمارش انقدر بد رفتار میکرد؟ بلاخره تئو به حرف اومد و با صدایی که پر از بغض بود رو به پدرش کرد و گفت:( آره،درسته. من میخواستم اینکارو بکنم. میخواستم خودم رو ب.ک.شم . از همتون متنفرم. شما برای من هیچ کاری نکردین. نمیخواستم بیشتر از این زندگی کنم. نمیخواستم بیشتر از این گند بزنم توی بیزینس و شغلتون.) باور نمیکردم. تئو دیگه نتونست جلوی بغضش رو بگیره و شروع کرد به گریه کردن.
پدر تئو لبخندی زد و رو به تئو گفت:( باشه،حالا که میخوای بمیری و به زندگی مضخرفت پایان بدی. من اینکارو برات میکنم. از خدام هم هست.) دست تئو رو کشید و برد لبه پشت بوم. اون لحظه نمیدونستم باید چیکار کنم اما نمیتونستم همچین چیزی رو تحمل کنم، اینکه یه پدر بخواد بچه اش رو از پشت بوم پرت کنه پایین و مادرش هم هیچ حرفی نزنه. نمیتونستم تحمل کنم. تئو: نمیدونستم باید چی بگم، نمیدونستم باید چیکار کنم. چرا؟ چرا من باید همچین زندگیای داشته باشم؟ پدرم دستم رو کشید و منو نزدیک لبه پشت بوم برد. ترسیده بودم. دستم رو کشیدم ولی خیلی محکم دستم رو گرفته بود. نفسم بالا نمیومد. نمیخواستم ، نه نمیخواستم بمیرم. پرستار هر کاری کرد نتونست مانع پدرم بشه. فکر کردم دیگه همه چیز تمومه. پدرم بهم نگاه کرد:( حالم ازت بهم میخوره. کاش زودتر همچین کاری رو میکردم.) میدونستم دیگه همه چیز تمومه. میخواست تا جایی که میتونه کتکم بزنه مثل همیشه اما تنها تفاوت الان با بقیه وقتا این بود که میخواست بعد از کتک زدن منو.... منو پرت کنه پایین. حتی گفتن این جمله هم دردناکه،نه وحشتناکه. اینکه یه پدر بخواد پسر خودش رو بکشه وحشتناکه. دستش رو بالا برد و مشت کرد. چشمام رو بستم، قرار بود درد بدی رو تجربه کنم که صدای پدرم بلند شد:( دستم رو ول کن وحشی.) چشمام رو باز کردم. الکس بود. با دودستش دست مشت کرده پدرم رو گرفته بود و ول نمیکرد.
پدرم چندبار دستش رو تکون داد اما الکس همچنان محکم دستش رو گرفته بود. پدرم داد زد:( تو کدوم خری هستی؟) الکس فریاد کشید:( من دوست تئو هستم. تو چه پدری هستی که انقدر وحشیانه با پسرت رفتار میکنی؟) الکس رو به مادرم برگردوند:( تو چه مادری هستی که اجازه میدی جلوی چشمت اینکارو بکنن؟ شما از حیوون هم کمتر هستید. حیوون هم همچین کاری با بچه اش نمیکنه. شما حق ندارین با تئو اینجوری رفتار کنید.) پدرم نعره ای کشید و الکس دستش رو ول کرد. به سمت من اومد و دست پدرم که دور گردنم محکم شده بود رو باز کرد. (از این به بعد حق ندارین تئو رو ببینین. تنها کاری که شما باید انجام بدین اینه که پول بیمارستان رو پرداخت کنین. اگه یکبار دیگه سر و کلهتون توی بیمارستان پیدا بشه. ازتون به جرم یک خانواده بدون صلاحیت و وحشی و همچنین کودکآزاری شکایت میکنم. اون موقع است که باید بیزینس و شغلتون رو پشت میله های زندان ادامه بدین.) تعجب کرده بودم. چرا پشتم در اومد؟ توی زمانی که داشت حرف میزد پدرم هیچ چیز نگفته بود، انگار از الکس ترسیده بود. الکس در برابر چشم های متعجب من و چشم های خشمگین پدرم رفت و کتابهاش رو از روی سنگ برداشت. بعد به سمتم اومد و مچ دستم رو گرفت و برای آخرین بار با نگاهی خشمگین به پدرم نگاه کرد:( یادتون باشه دیگه حق ندارین تئو رو ببینین.) بعد منو همراه خودش کشوند. هیچ چیزی نگفتم. فقط با خودم فکر کردم شاید عاقلانهترین کار اینه که با کسی که جونم رو نجات داد برم و هیچ حرفی نزنم. احساس میکردم دیگه تنها نیستم. من توی این یک ساعت، دوستی پیدا کرده بودم که از همه برام باارزشتر بود.
لینک کانال ble.ir/join/y6kTJ1wVBi
ممنون میشم حمایت کنید✨🌸
این قسمت داستاند واقعا جالب حماسی هست، من از این قسمت داسنان ت یه ایده گرفتم تا یه داستان بنویسم میخوام بدونم ناراحت یا دلگیر نمیشی ؟
نه اکلیلی ایرادی نداره🌸✨
اتفاقا چون ایده گرفتی خیلی مشتاقم تا داستانت رو بخونم.🎀💖
بسیار عالی منتظر قسمت بعد هستم ، داستان در هیجانی هست
خوشحالم که دوست داشتی🎀💖
پارت بعد رو امشب میزارم
(آن سوی درد)⁴ به لیست داستان های جالب افزوده شد.
توسط 𐙚Jіh᥆᥆ᥒ
واقعا ازت ممنونم اکلیلی😭😭✨😭
خیلی از این پارت خوشم آمد واقعا میشد احساسات شخصیت ها رو به خوبی درک کردن واقعا کارت خوب تو نوشتن😃
ممنونممممم✨💖
خیلی خوشحالم که خوشت اومد🌸🎀
خودم به شخصه موقع نوشتنش تا میتونستم به پدر تئو ف.ح.ش دادم😅😅😁
خیلی عالی بود ✨🌸
ممنونم🎀🌸
وایی عالی بوددد خسته نباشیی💞
خوشم اومد از کار الکس واقعا دوست خوبیه😭👌🏻
ممنونم💖🌸🌸🌸
خیلی خوشحالم که دوست داشتی اکلیلی✨😭🎀
خواهش میکنمم😭💞
خوشحالم که خوشحالت کردمم😭✨🫂