بقیه پارت ها توی پروفم هست...
لونا گفت:« فکر خوبیه. فقط اینکه باید بری به کتابخانه ساختمان اصلی چون فقط آن کتابخانه هست که میشه توش هرچیزی رو پیدا کرد و متاسفانه اونجا رفتن هم تا فردا به خاطر اینکه توی ساختمان اصلی هست ممنوع شده.» نانسی گفت:« یعنی هیچ راه دیگه ای نداره که الان برم درمورد حیله گر ها بفهمم؟» لونا و استلا به هم نگاه کردند. استلا گفت:« برو به اتاق 31 یعنی اتاق تارا و ماریانا و سوفی. ماریانا میتونه بهت کمک بکنه.» نانسی استلا رو بغل کرد و گفت:« ممنون.» و دوید و از در اتاق بیرون رفت.
بعد از پنج طبقه دویدن با هن و هن محکم و دیوانه وار در زد. تارا در را باز کرد و گفت:«چخبره؟ کی مرده؟ کی اخراج شده؟» نانسی نگاه معناداری به او کرد و گفت:« همه سالم هستند و کسی هم اخراج نشده. میتونم بیام تو اتاق؟» تارا خندید و در را کامل باز کرد. نانسی وارد اتاق شد و سلام داد. اتاق تارا و اینا هم مثل اتاق آنها بودند با این تفاوت که این اتاق خیلی تمیز تر بود. سوفی روی صندلی پشت میز تحریر نشسته بود و کتاب میخواند و ماریانا روی تخت بود و موبایل دستش بود. سوفی کتاب را کنار گذاشت و گفت:« به چه عجب به یاد ما افتادی.» نانسی گفت:« کلا چند ساعت از صبحانه گذشته و اینجوری حرف میزنی. بعدش هم اومدم تا از ماریانا یک کمک کوچک بگیرم.»
.» سوفی خندید و برگشت سمت کتاب خواندنش. نانسی رفت کنار ماریانا و گوشی را از او گرفت، ماریانا که انگار تازه متوجه او شده بود گفت:« عه تو کی اومدی؟» تارا از ان طرف اتاق در حالی که داشت بازی کامپیوتری میکرد گفت:« همین الان اومد و انگار به کمکت نیاز داره.» نانسی لبخند زد و گفت:« با تشکر از زبان دومم تارا.» ماریانا خندید و گفت:« حالا چه کمکی از من بر میاد؟» نانسی شانه بالا انداخت و گفت:« من نمیدونم تو چه کمکی ازت بر میاد.» ماریانا با تعجب پرسید:« وا، خوب پس چرا اومدی پیشم.» نانسی خندید و گفت:« گفتم من نمیدونم نگفتم برای چی که. ببین من میخوام راجع به حیله گر ها بیشتر بدونم تا راحت تر خودم رو بشناسم و به یک کتاب یا همچین چیزی نیاز دارم تا اطلاعات پیدا کنم، اما الان رفتن به کتابخانه و ساختمان اصلی ممنوع شده ولی استلا گفت تو میتونی کمکم کنی.» ماریانا خندید و گفت:« حالا فهمیدم چیشد. باید بیای دنبالم.» نانسی پرسید:« خب الان دقیقا چیکار باید بکنیم؟!»
ماریانا لبخندی زد و از روی تخت پایین پرید و گوشی را روی تخت پرت کرد و رفت سمت میز تحریر سیاهی که با عکس کلی بازیگر تزئین شده بود. ماریانا پشت میز نشست و در لپ تاپ طوسی رنگ را باز کرد، به سرعت فایلی را باز کرد و تایپ کرد. نانسی رفت بالای سر او و گفت:« چیکار میکنی؟ ببینم این سایت چیه؟» ماریانا گفت:« اسم این سایت ناکوریستانی هست و جایی که همه چیز برای میلیس ها در آن هست هرچیزی که فکرش رو بکنی. البته یک قسمت از این سایت هست که دسترسی به اطلاعات مرموز و مخفی داره و فقط افراد داخل سازمان کل میلیستون میتوانند اردش بشوند، اما من تونستم هکش کنم و واردش بشم و یک قسمتی از این سایت مرتبط با انواع میلیس ها هست البته چیز مخفی نباید باشه ولی مخفیه دیگه به هر حال بگو میخوای چی پیدا کنی تا برات بیارمش.» نانسی که شوکه شده بود، به سرعت جلو آمد و به لوگوی سایت نگاه کرد، لوگو شکل یک ماه قرمز بود که روی آن بود و چند گلبرگ طلائی دور آن، آن لوگو خیلی شبیه لوگوی مدرسه بود. نانسی پرسید:« مگه میشه؟»
تارا در حالی که هنوز داشت بازی میکرد گفت:« با ماریانای واقعی آشنا شدی؟» ماریانا لبخندی زد و یک ذره بین را نشان داد و گفت:« چی میخوای برات پیدا کنم؟» نانسی زیر لب گفت:« حیله گر بودن چجوریه؟!» ماریانا سرش را کج و اخم کرد بعد به سرعت تایپ کرد: تاریخ پر رمز و راز حیله گری. بعد از گذشت چند دقیقه صفحه لپ تاپ سیاه شد و یک متن سفید پدیدار شد. ماریانا از روی صندلی پاشد و گفت:« بفرمایید هرچیزی که دنبالشی اینجاست.» نانسی تشکر کرد و پشت میز نشست. قبل از اینکه بخواهد متن را بخواند چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید، نمیدانست خواندن این متن چه کمکی به او میکند اما میخواست بیشتر درمورد خودش بداند؛ پس شروع کرد به خواندن:
حیله گرها نوعی از میلیس هستند که در پانصد سال اخیر هیچ گونه از آنها دیده نشده است و به احتمال زیاد نسل این میلیس به انقراض رسیده البته اگر به فرض محال از خاندان حیله گرها یک حیله گر جدید به دنیای میلیستون بیاید؛ هرچند که نویسنده های معاصر درواقع نواده های حیله گرها هستند و هنوز دنیای نوشتن به طور کامل پایان نیافته. از این قسمت زیاد خوشش نیامده بود برای همین این پاراگراف را کنار گذاشت و چند پاراگراف پایین رفت. حیله گرها میلیس هایی هستند که معمولا برخلاف گرگینه ها که همراه با خانواده خود هستند، به تنهایی سر میبرند البته نه به دلیل خشونت مثل خون آشام ها بلکه به دلیل جنبه هنری به تنهایی روی می آورند تا از دنیای واقعی فاصله بگیرند و خودشان را در دنیای خیالشان غرق کنند. این نوع از میلیس بینشی خلاقانه به دنیای پیرامون خود دارند و منظور خود را در داستان خود مخفی میسازند به امید اینکه خواننده ای تحلیلگر و عاقل آن را متوجه بشود. جدا از استعداد نویسندگی، افسانه سراها معتقدند که افسانه ای وجود دارد که میگوید ناتالی، ساحره قدرتمند وقتی که دید حیله گرها و مابقی مارتونیک ها دارند بر دنیا مسلط میشوند و روزگار جادوگران به پایان میرسد، آنها را نفرین کرد.نفرین ناتالی باعث شد تا حیله گرها هم مثل بقیه مارتونیک ها بشوند، یعنی تنها و بدون امید برای زندگی و خشونت بالا در حدی که تمام میلیس ها از آنان متنفر شدند و به این صورت میلیس ها رکسانا وود یعنی آخرین حیله گر را کشتند.
با تعجب پاشد و رفت پیش ماریانا، نمیدانست چه اتفاقی افتاده ولی میدانست که نسبت به نفرین ناتالی حس خوبی ندارد. ماریانا که قیافه او را دید با نگرانی پرسید:« چرا رنگت پریده؟» نانسی آرام گفت:« آخرین حیله گر از اجداد من بوده؟» ماریانا به نشانه تایید سر تکان داد و پرسید:« چطور مگه؟» نانسی آب دهانش را غورت داد، میترسید او را هم بکشند، میترسید نفرین روی او هم کار کند و بلایی که سر بقیه حیله گرها آمده بود سر او هم بیاید. ماریانا با نگرانی دست او را گرفت و جیغ زد. سوفی کتاب را گوشه ای گذاشت و به سرعت سمت آنها آمد و گفت:« چیشده؟» ماریانا گفت:« دستش یخ کرده.» تارا آمد کنار آنها و گفت:« خوب سردشه اینکه جیغ زدن نداره.» نانسی چشمانش را بست، سرش گیج میرفت، میترسید نفرین واقعی باشد. درحالی که هیچی متوجه نمیشد آرام گفت:« من باید برم بچه ها و حالم هم خوبه واقعا.»
بعد از اتاق بیرون رفت. از پله ها به سرعت پایین رفت، جلوی در اتاق رفت، صدای پیانو زدن می آمد. خواست برود جلوی در که خانم پارکر جلویش سبز شد. زیر لب سلامی داد. خانم پارکر لبخندی زد و در اتاق را زد. لونا در را باز کرد و با دیدن قیافه رنگ پریده نانسی و خانم پارکر شوکه شد. خانم پارکر گفت:« لونا عزیزم باید بیایی به اتاق من، در رابطه با روبی کارت دارم. به استلا هم بگو نانسی رو ببره کلبه خانم کرین تا به این بچه یه چیزی بده رنگ و رویش برگردد.» لونا که دهانش خشک شده بود با تعجب رفت و به استلا چیزی گفت. استلا با قیافه شوکه تر از او امد جلوی در. خانم پارکر همراه با لونا از پله ها پایین رفت.
منتظر قسمت بعد هستم