تاخیر؟؟شرمنده درسا سنگینه😔 و دیگیر داستان یه کاربری بود- اره خلاصه به هرحال الان پارت جدید اینجاست امیدوارم خوشتون بیاد🍟
به سمت خانه به راه افتاد. باید وسایلی را با خودش به خانه خاله میبرد. سردردش به طرز وحشتناکی بیشتر شده بود؛ حتی با وجود اینکه مسکن خورده بود. "خدایا اینا چی بودن مکس به خورد من داددد!" به خانه خاله پتی که رسید، وسایلش را روی تخت گذاشت. از پله ها پایین رفت. - خاله مسکن داری؟ - مسکن چی عزیزم؟ خدایی نکرده اتفاقی افتاده؟ - سرم درد میکنه یکمی. پتونیا لحظه ای احساس بدی پیدا کرد: "یعنی وقتشه؟" (کجای سرت درد میکنه؟) لورین به سرش اشاره کرد: (توی پیشونی و چشمام.)
پتونیا ارام و قرار نداشت ولی سعی میکرد این را مخفی کند: (یه مسکنی بهت میدم، اینو بخور ولی حتما باید بری دکتر.) لورین اهی کشید و گفت: (ظاهرا باید همینکارو بکنم. خیلی وقته درد میکنه.) این را گفت و مسکن را از خاله گرفت. به سمت اتاق رفت. روی تخت دراز کشید و یک اس ام اس از پدرش دریافت کرده بود: "لورین بابا حالت خوبه؟مامان باهات تماس گرفت؟" "لورین، به مادرت زنگ نزن." شوکه شد. نمیتوانست چیزی که دیده را هضم کند. با صدایی نسبتا آرام و لرزان گفت: (بابا؟)
لیان صدایش را شنید: (لورین، تو خوبی؟) پاسخی دریافت نکرد. به سمت خواهرش رفت و اورا وحشت زده دید. به صفحه گوشی خیره شده بود و لب هایش بی اختیار کلمات را زمزمه میکردند. "بهم قول بده زنده بمونی." لیان شوکه شد: (لورین چه خبرهه؟) - بابا. - بابا چی؟ لورین چرا درست حرف نمیزنی ببینم چیشده؟ - لورین گوشی اش را به لیان داد. لیان همانطور که با تعجب و شوک به پیام ها نگاه میکرد گفت: (لورین اینا چین؟) - من... من نمیدونم. - برای بابا اتفاقی افتاده؟ - نمیدونم! باد سردی از کنار گوش لیان گذشت و چراغ ها روشن و خاموش شدند. صدای لورین بیش از حد بلند بود. پتونیا که در پذیرایی درحال تماشای یک سریال کلاسیک بود، متوجه چراغ ها و صدای لورین شد. پتی زیر لب و با لحنی نگران گفت: "دیگه راه برگشتی نیست. داره اتفاق می افته!"
لیان با چشمان گرد به خاهرش زل زد و چند قدم عقب رفت. نگاه لورین با وحشت بین برادر و گوشی اش رد و بدل میشد. (لورین؟ لیان؟ چی شده؟) خاله پتونیا جلوی در ایستاده بود و نگران به نظر می رسید. لیان نگاه کوتاهی به خاله کرد و روبه لورین گفت: (لورین چت شده؟) (من خوبم فقط سرم درد میکنه.) بدون اینکه پتی ببیند به او اشاره کرد: "بعدا برات توضیح میدم." پتی با لحن نگرانی گفت: (فردا حتما باید بری دکتر.) (حتما همین کارو میکنم خاله.) لورین این را گفت و خاله او و برادرش را دوباره تنها گذاشت. پتونیا در حالی که پله ها پایین میرفت لب گزید: (خیلی دیره. بابای این بچه کجاست؟ چرا اینقدر یهویی غیبش زد؟ تو همچین موقعیتی؟) لیان مطمئن شد خاله حرف هایشان را نمی شنود: (لورین، دیگه بسه. فکر میکنی نمی فهمم نه؟ خیلی وقته که می دونم. مخفیش میکنی. با موهای بلندت، با سرکوب کردن خودت...، مخفی کردن خودت از بقیه. ولی من برادرتم، باهات زندگی میکنم. همه اینارو ازت دیدم ولی، هیچ جوری سر در نمیارم!)
وقتش بود. لورین باید ریسک میکرد. او باید فعلا همه چیز را به لیان میگفت. (بیا بریم خونه، توضیحش سخته؛ باید یچیزی نشونت بدم.) وسایلش را جمع کرد و از اتاق بیرون رفت، همانطور که نگاه های سنگین برادرش را روی خودش حس میکرد. یک سوییشرت سیاه رنگ پوشید. ایرپاد هایش را در گوشش گذاشت سوار دوچرخه اش شد؛ همانطور که برادرش در کنار او حرکت میکرد. "𝘐 𝘵𝘳𝘪𝘦𝘥 𝘵𝘰 𝘴𝘤𝘳𝘦𝘢𝘮, 𝘣𝘶𝘵 𝘮𝘺 𝘩𝘦𝘢𝘥 𝘸𝘢𝘴 𝘶𝘯𝘥𝘦𝘳 𝘸𝘢𝘵𝘦𝘳... 𝘛𝘩𝘦𝘺 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘦𝘥 𝘮𝘦 𝘞𝘦𝘢𝘬, 𝘭𝘪𝘬𝘦 𝘐'𝘮𝘦 𝘯𝘰𝘵 𝘴𝘰𝘮𝘦𝘣𝘰𝘥𝘪𝘦𝘴 𝘋𝘢𝘶𝘨𝘩𝘵𝘦𝘳..." آشوبی که در سر لورین بود، توسط هیچ کس قابل درک نبود. او دختری بود که اشک هایش به سختی پایین میریختند. دختری که از سمت مادر محبت ندیده بود، هیچوقت. پدرش، پدرش به او نزدیک تر بود، ولی اغلب حضور نداشت که ابراز علاقه ای به دخترش داشته باشد... اما لورین با خودش عهد بسته بود، از آن شهر نفرین شده دل بکند و برود؛ دنبال آرزوهایش، رویا هایش، و مهم تر از همه، شناخت خودش. او میدانست در آن شهر نفرین شده هیچکس به خواسته هایش نخواهد رسید.
به خانه رسیدند. آنجا هرجا که بود، خانه لورین نبود. لورین خانه را رد کرد، و منتظر واکنش لیان شد. درست در همان لحظه لیان گفت: - کجا داریم میریم؟ - میفهمی. یکی یکی تابلو ها را رد کرد... "خروج از (Yuchats)"
دوستان ایشالا زودتر پارت بعد رو میزارم، حوصله کنید
امتحانات بیچاره ام کردند..💔
حس حالش واقعی هست منتظرم
من عاشق داستانتم🫰🏻🫰🏻
متفاوت ترین داستانیه که تو تستچی خوندم
لطفا ادامه بده
ممنونم ازتت😭💖