ژانر:ماجراجویی، روانشناختی پارت سه باگ خورد توی صفحهی اصلی منتشر نشد. پس اگه نخوندبد برید بخونید🤝
(اون چیه؟) بلافاصله موهای زال پسرک را شناسایی کرد. قطعا هم اتاقیاش آتسوشی بود. اخمی ظریف بر چهرهی مونارنجی نشست. +اینجا چی کار میکنی؟ (چطور متوجه نشدم تا اینجا دنبالم کرده؟) آتسوشی با شرمندگی دستش را درون موهایش فرو برد. «من فقط... خیلی نگران بودم. نمیدونم چرا اینقدر دلم یه جوری بود. ببخشید خیلی خیلی ببخشید. معذرت میخوام» به آرامی لب زد و در تمام مدت از تماس چشمی جلوگیری کرد. این حد از شرمساری هم دیگر جای تعجب داشت اما چویا به رفتارهای کمی عجیب هم اتاقیاش عادت کرده بود. احتمالا باید ناشی از کمبود اعتماد به نفس او باشد. +هوی هوی پسر باشه. منم چیزی نگفتم بیا برگردیم. ابروهای آتسوشی بالا پریدند و بالاخره تماس چشمی برقرار کرد. «به این زودی بر میگردی؟» +منظورت چیه؟ «آخه فکر کردم میخوای اینجا رو بگردی... درسته که با عکساش فرق داره ولی دلیل نمیشه همه شایعه ها دروغ باشن.» مونارنجی کمی به اطرافش نگاه کرد. واقعا در این برهوت چه ممکن بود پیدا شود؟ در همان لحظه چشمانش با درک واقعیتی برق زدند. +آتسوشی... «ب...بله؟» +من اینجا رو میشناسم... «تو که گفتی چیزی دربارهی آنیما نمیدونی!» اتسوشی با لحنی صرفا متعجب گفت. نه بیشتر نه کمتر. اما چویا نگاه بدی به او انداخت. +خب دروغم کجا بود؟ اون موقع که من اینجا رو میشناختم هنوز این لوس بازیا نشده بود. آنیما مانیما نداشتیم. «خب پس؟...» +اینجا از نظر فنی برخلاف چیزی که تو شنیدی واقعا منطقهی بی طرف نیست. درواقع جز سرزمین لوجیکا* محسوب میشه. آتسوشی با واقعیتی که به ذهنش هجوم آورد لحظهای نفس کشیدن را فراموش کرد. «م...ما یعنی... الان تو سرزمین دش... دشمنیم؟»
چویا بدون توجه به فروپاشی روانی هم اتاقیاش مطلب قبلی را تکمیل کرد. +درواقع این مکان از نظر نقشهای مال لوجیکاس اما میشه گفت لوجیکا گردنش نمیگیره و به حال خودش ولش کرده. حالا تبدیل شده به محل ورود و خروج غیرقانونی. خیلیا اینو میدونن ولی کسی کارشون نداره... حالا که فکر میکنم حتما پای سود خودشون درمیونه. چویا لحظهای در فکر رفت و بعد ادامه داد. +به هر حال اینجا اونجایی نیست که من میخواستم... بیا بریم. --------------------------- در راه برگشت آتسوشی از شدت فشار روانی بی هوش شده بود و حال چویا با نگرانی او را روی تخت بیمارستان مشاهده میکرد. این بیمارستان از شانس استثنائا خوب چویا به شدت به آنیما نزدیک بود. نفس عمیقی کشید و از پنجره بیرون را مشاهده کرد. آن برهوت کاملا در دیدرس بود. آخر کدام احمقی در این مکان بیمارستان تاسیس میکرد؟ چویا کم کم داشت به این نتیجه میرسید که این درمانگاه درواقع برای اهداف غیر قانونی شکل گرفته است اما رشتهی افکارش با دیدن پسری که وارد بیمارستان شد کاملا پاره گشت.
(دازای؟) این پسر اینجا چه کار داشت؟ چند دقیقه بعد صداهای عجیبی از بیرون شنید. -منظورتون چیه که به اهالی لوجیکا اقامت نمیدین؟ از هر نظر اینجا مال لوجیکاس. «ببینین آقا اینجا هتل نیس بیمارستانه. حتی اگه اهل آفکتوم هم بودین نمیتونستیم بدون دلیل بستریتون کنیم.» چویا با وجود مقاومتی که در برابر کنجکاوی کرد در لحظهی آخر برخواست تا از نزدیک شاهد ماجرا باشد. -یه طوری میگین نمیتونیم پذیرشتون کنیم هر کی ندونه فکر میکنه چقدر آدم اینجاس! همه تختا خالین که. «آقای محترم توضیح دادم اینجا که هتل نیس. بیمارستانه!» دازای با حالتی سوالی به پرستار نگاه کرد. -جدی؟ اگه بیمارستانه چرا داد زدی؟ پرستار با حالتی ترکیب از گیجی و عجز به پسر آزاردهنده نگاه کرد. -من فقط یه تخت میخوام. «منم فقط یه متصدی پذیرش سادم... نمیتونم قوانینو تغییر بدم.» -قوانین چیه؟ «ما فقط بیمارا رو پذیرش میکنیم.» چهرهی دازای حالتی شکفته گرفت. -همین؟ خب زودتر میگفتی. منم حالم خوش نیست. بعد دست چپش که به وضوح خراشی عمدی روی آن وجود داشت را بالا آورد. -حالا پذیرشم میکنین؟ پرستار گویی بیماری دازای را پذیرفته بود. حداقل از نظر روانی. پس با او دیگر مشاجره نکرد. «باید یه مبلغی-» -مشکلی نیس. بعد بدون طی کردن باقی مراحل درب اتاقی در راهرو را باز کرد و وارد آن شد.
چویا را ندید. حداقل توجه خاصی نسبت به او نشان نداد که البته در این مورد مونارنجی از او متشکر بود. چویا وارد اتاق آتسوشی شد و دوباره در فکر رفت. (دازای اهل لوجیکاس.) چشمان چویا با یادآوری این موضوع و نقشهای که در سر داشت برق زدهاند. بالاخره تا حدی در مسیری که دوست داشت قدم میگذاشت. آدرنالینی که در رگ هایش جریان گرفته بود جلوی خوابیدنش را میگرفت و ذهنش را فعال تر از همیشه کرده بود. (بابت هدیهات ممنونم مزدا.)
اببایلستبسسبتنطلطرنترطرزتبتط من غشش😭😭
قربانت😭💕