ژانر:ماجراجویی، روانشناختی
بعد از به اتمام رسیدن متن اوسامو سکوت سنگینی کلاس را فرا گرفت. حتی چویا هم بهت زده بود که چطور کسی میتوانست همچین جسارتی داشته باشد؟ در سرزمین آفکتوم باشی و از برتری احساس بر منطق چیزی نگویی؟ چویا نگاهی به چهرهی خونسرد دازای انداخت. پسری که گویی در حال شنیدن زمزمههای پو دربارهی یادآوری موضوع نوشته بود. موضوع نوشته؟ تازه نوشتهی بزرگ روی تخته را دید. ((علت برتری احساس بر منطق)) از شدت قابل پیشبینی بودن عنوان نتوانست جلوی پوزخندش را بگیرد. از مردمی که موضوع نوشتار را چنین قرار میدادند چه انتظاری میتوان داشت؟ نوشتهی دازای را درک کنند؟
هرچند خود چویا نیز فهم گستردهای از متن او نداشت. اصلا منظور پسرک از روح چه بود؟ یعنی متن دازای راز خاصی را در خود نهفته بود؟ گزینهی دیگری هم وجود داشت. اینکه متن دازای به کل بی محتوا باشد. چویا این گزینه را مطلوب تر تلقی میکرد اما منطقی تر خیر. دوست داشت اینگونه فکر کند اما با شناختی که از موقهوهای داشت میدانست او کاری را بیهوده انجام نمیداد. هنوز حرف های پو تمام نشده بود اما این بار دیگر با موقهوهای زمزمه نمیکرد، بلکه داشت سخنرانی طولانیای دربارهی اینکه احساسات جاویدان هستند میکرد. دازای همچنان ایستاده بود، درحالی که با چشمان تیزش چهرههای ناراضی بچه ها از انشایش را از نظر میگذراند و لبخند میزد. وقتی چشمانش به چویا رسید لحظهای ثابت شد. چویا مطمئن نبود... شاید برقی در چشمانش دید؟
زنگ پایان مدرسه به صدا درآمد. در این مدرسه دیگر بچه ها با ذوق به طرف درب مدرسه نمیدویدند بلکه هر کس آرام و با غرور قدم بر میداشت. چویا هم با غرور راه میرفت اما آرام؟ خیر. گاهی تنه میزد و بعضی اوقات با گفتن (میخوام رد شم) افراد را کنار میزد. تنها هدفش زودتر خارج شدن از این کلونی مض*حک بود. +بالاخره زمانی که از درب مدرسه بیرون جست گفت و سپس مستقیم رفت به طرف جایی که به کمک آتسوشی روی نقشه مشخص کرده بود. آنیما. «هی چویا» مونارنجی پشت سرش را نگاه کرد و آتسوشی را در حال دویدن دید اما نایستاد. +بله؟ «داری میری آنیما؟» آتسوشی درحال زدن نفس های مکرر گفت. +آره «تنهایی؟» +آره «خطرناک نیس؟» +آره «نمیشه من باهات بیام؟» +آر- چی؟ نه. معلومه که نه. تو بار قبلی که رفته بودیم پارک وقتی دیدی عنکبوت داره حشره میخوره گریهات گرفت. این دیگه پارکم نیست اتسوشی. جنگله! «اگه خودت چیزیت شه چی؟» +بودن تو کمکی نمیکنه. «چرا نمیفهمی؟ اگه چیزیت شه از عذاب وجدان میمیرم. من بهت گفتم دربارهاش. تو داری برا من-» +نه آتسوشی. این تویی که نمیفهمی، من برای تو نمیرم باشه؟ فعلا. سپس سریع تر از پیش حرکت کرد و آتسوشی را جا گذاشت.
تمام راه را پیاده آمده بود. نمیتوانست ریسک کند و تاکسی بگیرد زیرا این منطقه مرزی بود و به شدت مشکوک. اگر کسی میفهمید پسری به این سن و سال به آنجا میرود امکان داشت به پلیس اطلاع دهد. بعد از چندی به نقطهی مشخص شده روی نقشه رسیده بود اما دقیقا مرکز برهوت ترین نقطهی جهان قرار داشت! مگر قرار نبود اینجا جنگل باشد؟ عکس های اینترنت که این را میگفت. (آخه از کی تا حالا اینترنت درست میگه؟) به خودش تشر زد و روی زمین نشست و سرش را پایین انداخت. +فکر کنم باید برگردم. با اندوهگین ترین حالت ممکن زمزمه کرد و بعد سرش را بالا گرفت و بلند شد. (اون چیه؟)
خسته نباشییی
اخرش رو کاور زدی😂😅
ممنوننن
وای آره تصویری پیدا نکردم😂
ولی خوب شده
ادامهههههههه با قوت
وای ذوق کردم- حتماااا✨
ادامه بدههه خیلی خوبهههه😭😭
تو اومدی اینجا هم منو سکته بدی باززز😭
چیکار کنم خیلی قشنگه خببب😭🍓
عالیهههه😭🎀
قربانتتت💕💕