بریم برای ادامه داستان! امیدوارم که ناظر عزیز لطف کنه بزار داستانم به بخش داستان ها بره خیلی ممنون
نویسنده درستی ،نیستی اگه حال اون پیر زن رو م*خ نگیری (صدای درون ) حالش بگیرم ؟! کاری می کنم که مرغ های آسمون به حال*ش گریه کنند خوبه ..خوبه ... حالا ف*از نگیر اول کدوم گ*ور*ی بریم اصلأ آدرس خونه لو سیفر بلدی ؟! پول داری هدفت چیه نگو همینطور حرف زدی ( صدای درون )
حقیقتش .... نه.... هیچ یادم نیست ههههه روی زمین نشستم نمیدونم کجا برم ... کمی فکر کردم که جادوگر... اهل کجاست ؟! آمممممم اهل کجا بود...کجا پیداش کنم....... یکم از مغزت کار بکش، نویسنده اح*مق ( صدا درون ) خدایی تو دکمه خاموشی نداری دو دقیقه ساکت باش...... کلیسا....آره یادم اومد اون آخر هفته ها میره کلیسا پیش کشیش فاس*د تا طلسم هاش بفروشه...
بلند شدم خودم تکا *ندم ... سریع به سمت کلیسا دوی*دم تا قبل از بسته شدن درش پیش جادوگر باشم... قرار کاری کنم کار*ستون ... یعنی این نویسنده آدرس کلیسا گنده حفظ ولی آدرس خونش نه ( صدای درون ) بعد رد شدن از ، نزدیک زیر گرف*ته شدن ، برخورد با چند نفر ، سگ دنبال اف*تادنم رسیدم.... آخیش حوف رسیدم ....آه... محوطه شلوغ . آدم های زیادی بودن. من هم میان این آدم ها خز*یدم داخل . خیلی فضای سنگین خف*نی هست از اون چه نوشتم جذاب ترهههههه دنبال زنی با لباس مشکی گشتم که پیر هست . پیداش کردم . اون منو نمی شناخت ولی من اونو می شناختم ، خیلی راحت کنارش نشستم . که بعد یه دری باز شد روحانی ها از راه رسیدن مخصوصا اون کشیش فاس*د ب*ی پدر که یک شی*اد کامل اون با همکاری این پیر زن طلسم های خیلی بدی به مردم میدن که برای بدبخ*ت کردن مردمه... یکم پیر مرد حرف زد که اهمیت ندادم که دست پیرزن رو دستم اومد، با چهره مهربان نگاهم می کرد. !
دختر جوان می خوای برات طلسم خوشبختی بنویسم ؟!(جادوگر ) با چهره مهربان سرم سمت شونش بردم کنار گوشش با لبخند ملایم صدای سرد گفتم اگه می خوای چشمی برای خوندن اون نفرین ها داشته باشی ، همین الان نفرین خون از روی ادوارت لاورت بردار ! با چهره ای وحشت زده نگاهم کرد ترس خشم تو چشماش قابل دیدن بود ! دوباره نگاهش کردم، حتا موکل ضعیقت جلو چشمات می کشم! یک نگاه به کشیش کردم که بهش می گن پدر روحانی خیلی مسخره است ! وسط حرفاش، مجلس مسخره بلند شدم جلو پیر زن ایستادم
فکر اینکه زنگ به مادر بزرگ احم*قم بزنی ، بگی من اینجام از سرت بیرون کن مگر نه مجبور میشم با طلسم شی*طان به زندگیت پایان بدم با ترس لرز زیر لب زمزمه کرد! چ.....چطوری...م..مکن تو از کجا طلسم ها رو میدونی .....طلسم... شیطان...... ( جادوگر) خوب بهتر بگم طلسم شیطان یعنی تو با یک شیطان قرار داد می بندی اسم یکی می گی اون هم در صدم ثانیه می*میره ! به سمت کشیش رفتم مراسم، متوقف شد همه پچ .. پچ.... کردند ... با مهربانی لبخند رو به من کرد
ای فرزندم بهتره بشینی تا در گاه خداوند دعا کنیم... (کشیش) حرفش قطع کردم سرم جلو بردم تو چشماش نگاه کردم تا جایی که بترسه .... فکر کردی با این کارای مسخرت می تونی جاودانه بشی ، همین الان نفرین بردار دست از گول زدن مردم بیچاره بردار ترسید هر دوشون شروع به لرزش کردن. که بلند کشیش فریاد زد . اسم تو چیه ای انسان نادون (کشیش) انگشت و*س*ط*م بالا بردم با یک خنده تم*سخر آمیز نگاهش کردم من لوسیفر هستم اولین شیطان هاهاها. مثل چ*یز خندیدم بعد با جو سنگین اون جارو ترک کردم تا جایی که همه مردم اونجا ساکت شدند بهتر بگم لا*ل شدند !
در کلیسا پشت سرم بسته شد .. . از خوش حالی بال در آوردم من طلسم خو*ن از جیب پیرزن قاپ*یدم ، مهرموش هم تو جیب کشیش دز *دیدم این دنیا من شدم یک د*زد عجب زندگی ههه کشیش ، پیر زن هردو آن ها خشک شدند ، هردو نگاهی به موکل پیر زن انداختند ... اون ... شیط*ان از ترس زانو زد با صدای بم گفت خطرناک ترین خلقت اون موجود که نه انسان نه فرشته نه شی*طان.... این موجود چی هست.... (موکل پیر زن ) همون لحظه کشیش پیرزن فش*ار دختر مرموز لوسیفر حس کردند جرعت*شون از بین رفت .. پیر زن زانو زد ، از هوش رفت .
از نظر شما خیلی سپاس گذارم
قلم خیلی خوبی داری شما.✨
و واقعا داستانتون رو دوست داشتم.
(و البته متن هایی که گاهی اوقات برای مسابقه ها مینویسید.)🙌🛐✨