داستانی مرز احساس و منطق... ژانر: ماجراجویی، روانشناختی، اندکی فانتزی
+یعنی جایی هست که توی هیچ کدوم از دو تا سرزمین نباشه؟ «آره دیگه آنیما. سرزمین غروب یا چمیدونم کلی لقب بش دادن باورم نمیشه تا حالا راجع بهش نشنیدی چویا خیلی معروفه!» آتسوشی با چهرهای تعجب گفت. خود چویا نیز متعجب شد. او مطمئن بود در طول دو سالی که در کر زندگی میکرد تمام کتابخانه های شهر را به دنبال چنین مکانی زیر و رو کرده بود! +دقیقا کجا معروفه؟ «خب... همه جا! یو*تیوب، تیک*تاک وـ» +اه خیلی خب باشه ادامه نده. مونارنجی در ماه های اخیر فرصتی برای گشتن در شبکه های اجتماعی که زمانی معتا*دشان بود نداشت و برای همین چیزی از این موضوع نمیدانست. البته که این خبر ها قابل اعتماد نبودند اما در هر حال مهم این بود که اگر یک درصد چنین جایی وجود داشته باشد باید به سرعت توسط شخص چویا بررسی شود. +خب پس تو میخوای راجع به آنیما تحقیق کنی... و دقیقا مشکلت چیه؟ «من باید مقاله بنویسم و یه مقاله باید منابع معتبر داشته باشه. هیچ منبع معتبری وجود آنیما رو تایید نکرده. اگه بخوام تحقیق خوبی از آب دربیاید باید خودم برم اونجا ولی این همه راهو که معلومه نمیرـ» +من میرم. ابروهای آتسوشی بالا پریدند و صدای متعجبی از دهانش بیرون جست. «ج-جدی؟» +آره... میدونی که من عاشق اینجور ماجراجوییام و البته این که تو قراره کل آخر هفته سر ناتموم موندن تحقیقت غر بزنی هم بی تأثیر نیس. میرمو مشکل تو هم حل میشه. «من... من واقعا مدیونت میشم اما خیلی خطرناکـ» +تو نگران این چیزاش نباش. بعد مدرسه مستقیم میرم سمتش. «ام...آخه...» مشخصا چویا منتظر تایید آتسوشی نشد. چراغ را خاموش کرد و به طرف رخت خواب خیز برداشت. پتو را تا روی صورت خود کشید و به محض رفتن زیر پتو لبخندی گوش تا گوش زد. بالاخره پیدایش کرد... مطمئن بود وجود دارد و فردا روز موعود بود.
در حال حرکت به سمت کلاس موهای مجعد نارنجیاش را با کشی سیاه میبست. دوباره شروع شد. کلاس های مس*خره، معلم های مس*خره و دانش آموز های مس*خره تر. چویا باورش نمیشد که روزی میتوانست تمام این ها را زیبا به شمار بیاورد. چگونه روزی از نقاشی یا موسیقی لذت میبرد؟ (نف*رت انگیز) به خودش -احتمالا خود گذشتهاش- تشر زد. وقتی به درب کلاس رسید به سرعت آن را باز کرد و سر جایش نشست. از بخت بدش معلم زود تر از او رسیده بود. به ظاهر این زنگ نگارش داشتند. دبیر با استرس به چویا زل زده بود. انگار موقعیت مشابه قبلی به یادش آمده بود و ترجیح میداد از بحث با پسری که دفعهی قبل جانش را به لبش رسانده بود صرف نظر کند. اما اگر چنین میکرد باقی دانش آموزان نیز دیگر از او حساب نمیبردند. «ناکاهارا...» مونارنجی نگاه تیزش را بالا آورد. +بله آقای پو؟ خیلی عادی جواب داد اما همین لرزی بر تن پو نشاند. «لط... لطفا دیگه تکرار نشه.» چویا پوزخندی زد. +باشه. ادگار پو نفسی که حبس کرده بود را رها کرد. اگر دانش آموز دیگری بود باید برای استفاده از کلمهی -باشه- به جای -چشم- او را مواخذه میکرد ولی در رابطه با چویا این بهترین سناریوی ممکن بود. «بچه ها لطفاً ادامه بدید.» چویا تازه متوجه تمام سر هایی که چشمانشان را برگرداندند شد. خیلی وقت بود که دیگر نگاه های قضاوت گرایانهی دیگران برایش اهمیتی نداشت. البته شاید...
نیم ساعت گذشت و حال تقریبا بیشتر بچه ها نوشته هایشان را تمام کرده بودند. مشخصا چویا چیزی ننوشته بود. او حتی موضوع را هم نمیدانست. «کسی داوطلب هست نوشتهاش رو بخونه؟» چند نفری دستشان را بالا بردند. اما شدت یکی از آنها از باقی بیشتر بود. -آقا من بیام؟ لطفا... چویا حتی نیاز نبود نگاه کند تا آن صدای نک*ره را شناسایی کند. دانش آموز جدید کلاسشان دازای اوسامو خیلی جوگیر و همیشه داوطلب بود. مونارنجی حتی یک درصد هم هیجانات او را برای این درس های چند*ش آور درک نمیکرد. «خیلی خب دازای.» پسر تازه وارد قدم های شلش را به سمت تخته برداشت. قدم هایی که که کاملا با اشتیاقش در تضاد بود. چویا بیشتر اوقات حواسش به کلاس نبود اما حال متفاوت بود. دازای اغلب تمام حواس چویا را جلب میکرد. برای همین مونارنجی چیزهای زیادی دربارهاش میدانست. برای مثال از اینکه دازای در واقع برخلاف تصور اولیه فردی خونسرد، آرام و حتی تا حدی خنثی بود کاملا مطلع بود. اما همین پسر وقتی بحث دربارهی هر نوع هنری میشد کاملا تغییر میکرد. ناگهان پرحرف و ذوق زده میشد. مثل همین حالا. دازای موهای کمی موج دارش را پشت گوشش انداخت که باعث لبخند ذوق زدهی برخی دختران کلاس شد. بعد از آن بالاخره لبانش را از هم فاصله داد و جملاتی که نوشته بود را ادا کرد. -میپرسید منطق یا احساس. من میگویم روح. شاید در نگاه اول بی ربط باشد اما حرف من به این مثال میماند که بپرسند آبی یا قرمز و جواب بنفش شود. جوابی معقول نیست، اما درست است. قلب و مغز میمیر*ند اما روح جاویدان است.
یه توضیحی بدم: این پست یه داستان محسوب میشه. نه چیز دیگه ای. خودتون منظورم رو گرفتید ایشالا ناظر گل💕 دربارهی تصویر بالا. لازمم نیس حتما فالو کنید همین زیر کامنت بزارید هم میام حمایتتون کنم...(خودم دنبال این موضوعاتم تو تستچی)
خسته نباشیی🎀
میای نظرسنجیم؟یه جا زدم که کسایی که نویسندن حرف بزنن و نظر بقیه درباره داستان و قلمشون رو بدونن یا کمک کنیم به هم ، خوشحال میشم بیای نظرش با خودت🎀✨
معتا.د شدن به داستان های این جوری طبیعی هست؟
داری از سا*قی میپرسی مو*اد خوبه یا بد؟😂
طبیعیه بابا😔✨
منتظر قسمت بعد هستم
منم منتظر تو داخل قسمت بعد میمونم🎀