یک شب در شهربازی متروکه: داستان ترسناک دو دوست تصور کن با بهترین دوستت در یک شهربازی تاریک و متروکه گیر افتادهاید! هر صدای خشخش و سایهای شما را به وحشت میاندازد.....
هیچکس نمیدانست چرا آن شهربازی را سالها پیش بستند. در شهر فقط یک شایعه بود: هرکس شب واردش شود، صبح یکی کمتر برمیگردد. سارا و کیان، با وجود همهی هشدارها، از دیوارِ زنگزدهی پشت شهربازی بالا رفتند. ماه پشت ابرهای کثیف پنهان شده بود و نورش مثل تیغ روی زمین میافتاد. کیان زیر لب گفت: «فقط ده دقیقه. عکس میگیریم و میریم.»
سارا چراغقوه را روشن کرد. نورش روی چرخوفلک افتاد؛ اسبهای رنگورورفته، با چشمهایی خالی، انگار از تاریکی خیره شده بودند. ناگهان صدای کودکی از دور آمد: «مامان…؟» هر دو خشکشـان زد. سارا آهسته گفت: «تو هم شنیدی؟» کیان چیزی نگفت. فقط به سمت خانهی بلیتفروشی نگاه کرد؛ درِ آن نیمهباز بود و از لای آن، نوری زرد و ضعیف میلرزید.
داخل که رفتند، هوا سردتر شد. روی دیوارها با خطی لرزان نوشته شده بود: «اگر صدای خنده شنیدی، فرار نکن.» کیان با تمسخر خندید، اما خندهاش نیمهکاره ماند. چون دقیقاً همان لحظه، از دوردست، صدای خندهای کودکانه بلند شد. این بار سارا نخواست شجاع باشد. دست کیان را گرفت و گفت: «بریم بیرون.» اما درِ پشت سرشان دیگر نبود. بهجایش یک دیوار آجری بود؛ تازه، خیس، و انگار سالها آنجا بوده. کیان با مشت به دیوار کوبید. «غیرممکنه… ما از همین در اومدیم!»
صدای خنده دوباره آمد. این بار نزدیکتر. بعد صدای چرخوفلک شروع شد. اما هیچ موتوری روشن نبود. چرخوفلک آرام میچرخید. آرام… آرام… و هر بار که یک دور کامل میزد، یکی از اسبهایش یک نفر را شبیهتر میشد. تا جایی که سارا دید روی یکی از اسبها، صورت خودش ظاهر شده. سارا عقب رفت. «کیان… نگاه نکن…»
اما کیان نگاه کرده بود. و همان لحظه، صدایی از پشت سرش آمد. صدای یک نفسِ خیلی نزدیک. نه پشت گوشش—داخل گوشش. کیان برگشت. هیچکس نبود. فقط یک کودک ایستاده بود؛ کودکی با صورت بیرنگ، دهانی دوختهشده، و دستهایی که تا زانو کش میآمد. کودک آرام اشاره کرد به چرخوفلک و گفت: «نوبت شماست.»
سارا جیغ زد و دوید. کیان هم دوید، اما زمین زیر پاهایش نرم شد؛ مثل خاکِ خیسِ گور. پاهایش یکییکی در زمین فرو رفت. سارا برگشت و دستش را گرفت، اما دست کیان سرد شده بود، انگار مال کسی دیگر است. کیان با وحشت گفت: «رهایم کن! چیزی از زیر زمین منو میکشه!»
سارا با تمام نیرو کشید. ناگهان زیر پایشان شکافت. از دل خاک، صدها دستِ کوچک و سرد بیرون آمدند؛ دستهایی که به پاهایشان چنگ میزدند. و در تاریکیِ شکاف، صداهای زیادی شنیده میشد: 《نوبت شماست… نوبت شماست…》 سارا و کیان با وحشت از جا کَنده شدند و به سمت خروجی دویدند. درِ اصلی باز بود… یا حداقل چیزی شبیه به در. آنها خودشان را بیرون انداختند. نفسزنان روی زمین افتادند. اما وقتی برگشتند، شهربازی دیگر آنجا نبود.
فقط یک دیوار آجری بود. و روی دیوار، با حروف تازه و نمدار نوشته شده بود: «فقط یکی از شما بیرون آمد.» سارا برگشت و به کیان نگاه کرد. کیان آنجا ایستاده بود… اما نه کاملاً. نیمهی صورتش در تاریکی گم شده بود. چشمانش سفید شده بود و لبخند نمیزد. آرام گفت: «سارا… من هنوز اونجام.»
دوستان به نتیجه اصلا نگاه نکنین حواسم نبود میخواستم بنویسم ترسیده باشید کیبوردم اومده نوشته نرسیده باشید💔😂
خانم امیدوارم نرسیده باشی ولی تست جدید بساز
من که نرسیدم😁
ولی جالب بود آفرین!
ای بابا 😂
تقصیر کیبوردم هست که همتون دارین مسخره میکنین😐😂
علی بود سیسی🎀
قربونت عزیزم
خیلی خوشحالم که خوشت اومده
خیییلیییییی باحاللللل بودددد 👍👍👍😃😃😃😃😃
نرسیده ؟😂
اره نرسیده😂
که تقصیر کیبوردمه😂