دو آزمون بعدی، عملی و شفاهی بودند. آزمون عملی اینطوری بود که ما را به محلی می بردند که قبلا جرمی در آن رخ داده بود و باید جرم را تشخیص می دادیم. برای آزمون شفاهی هم، به نوبت روی صندلی آزمون نشستیم و به چند سوالی که پرسیده شد، جواب دادیم. همه این آزمون ها به نظرم زیادی راحت بودند. نمی دانم! شاید چون از بچگی برای کارآگاه شدن تلاش کرده ام؛ شاید چون استادم به خوبی به من آموزش داده بود... مطمئن بودم جزء پنج نفری بودم که به عنوان بازرس قبول می شوند. البته اگر بین آنها هم نبودم، حتما جزء پنج نفر جایگزین بودم.
آزمون ها هر چهار سال برگزار می شدند. هم برای محک زدن بازرس های سابق بودند، و هم برای استخدام بازرس های حرفه ای تر. اما امسال ماجرا متفاوت بود؛ بازرس ارشد، سرگروه بازرس های قصر، قصد بازنشستگی داشت. به خاطر فرزندش که تازه به دنیا آمده بود، با اجازه ملکه، از قصر خارج می شد تا بتواند او را بزرگ کند. *بعد از آزمون ها* از ساختمان ویژه بازرسی، که اکنون محل برگزاری آزمون ها بود بیرون آمدم. فکر کردم شاید خوب باشد ماهلین را ببینم. به سمت درمانگاه قصر رفتم. هنوز به درمانگاه نرسیده بودم که ماهلین را دیدم. همین که مرا دید، به پهنای صورت لبخند زد و برایم دست تکان داد. سرعتم را بیشتر کردم. همین که خواستم سلام کنم، یکی از پرستاران دستش را گرفت و او را به سمت درمانگاه برد. من که نمی توانستم جلوی کنجکاوی ام را بگیرم، دنبال آنها دویدم.
داخل درمانگاه، افسری را دیدم که یک نگهبان زخمی را از روی دوشش پایین می آورد. نگهبان بیهوش بود و هذیان می گفت. یکی از پرستاران، من و آن افسر را از درمانگاه بیرون کرد. وقتی داشتم بیرون می آمدم، به پارگی های روی لباس نگهبان نگاه کردم. زخم هایش عمیق و کوچک بودند. با سلاحی شبیه خنجر جیبی آسیب دیده بود. پشت در ایستاده بودم. افسر هم همانجا ایستاده بود. حرکت خفیف پایش، نشان می داد که مضطرب است. چرا از یک سرباز نخواسته بود نگهبان را تا درمانگاه حمل کند؟ سر تا پایش را ورانداز کردم. قد بلند و بدن ورزیده اش، گواهی بود بر فعالیت های بدنی اش. حدس زدم رزمنده قهاری است.
برای اولین بار به صورتش نگاه کردم. خیلی... جوان بود. چهره اش... زیادی بی نقص بود. به من نگاه نمی کرد. انگار اصلا وجود نداشتم. نگرانی در تک تک اجزای صورتش مشخص بود و زحمتی برای پنهان کردنش نمی کشید. توجهم به پیشانی بندش جلب شد. روی آن طرح دو دایره گلدوزی شده بود. او یک افسر عادی نیست! افسر ارشد است! جانشین فرمانده! اما... او برای این عنوان خیلی جوان است! "هی، پسر! تو اینجایی؟" یکی از سرباز ها بود که خطاب به افسر ارشد جوان حرف می زد " به هوش نیامد؟ حالش چطور است؟" افسر ارشد جواب داد:" به هوش نیامد. حالش هم خوب نیست. منتظرم ببینم بانوی طبیب چه می گوید."
زیاد نگذشته بود که یکی از همان برگزار کننده های آزمون، دنبالم آمد و مرا به سمت خوابگاه، که بقیه آزمون دهندگان هم آنجا بودند برد. تازه اول صبح بود و نگهبان زخمی را به درمانگاه آورده بودند. احتمالا دیشب، کسی به او حمله کرده بوده چون هیچ دلیل دیگری وجود ندارد که اینطور زخمی شده باشد! تمام فکر و ذهنم درگیر این ماجرا بود. باید از ان سر در می آوردم...
به به
🙃💖
خیلی قشنگ بوددددددد. لذت بردم. سطحت فوق العاده است، متن ها و نوشته ها عالی و الان خیلی کنجکاومممممم.
بدرخشیددددد💖💖💖💖💖
خوشحالم که دوست داشتی☺🫶🏻