پارت های قبل توی پروفم هستند...
فصل دوم: شگفتانه مرموز نانسی وارد اتاق شد، رفت و رو به روی کتابخانه ایستاد. اخم کرد و اسم کتاب ها را با دقت نگاه کرد تا کتاب مورد نظر را پیدا کند. ناگهان چشمش افتاد به کتاب خاک خورده، قدیمی و قطوری که در طبقه آخر کتابخانه بود. به سختی روی پاشنه های پایش ایستاد تا کتاب را بردارد اما قدش آنقدر کوتاه بود که حتی دستش هم به کتاب نمیخورد؛ اینبار سعی کرد تا بپرد، بعد از چند بار پریدن دستش به نوشته اسم کتاب خورد و افتاد. لحظه افتادنش اندازه چند دقیقه طولانی برایش گذشت، سرش گیج میرفت و چشمانش مشکیی میرفت. یک لحظه همه جا مشکی شد و بعد یک نور قرمز در دوردست دید، نور بیشتر شد و بعد چند کلمه دید، کلمه های طلائی اما کلمات واضح نبودند اما بعد نور قرمز سفید شد و یک کلمه مشکی دید که انگار ازش خون میچکید کلمه این بود، تاریخ میلیسترناد، بعد تاریخ حذف شد و چند کلمه نامفهوم آمد پشت میلیسترناد.
ناگهان چشمانش را بازکرد، نفس نفس میزد، قلبش داشت میومد توی دهانش. چه اتفاقی برایش افتاده بود؟ چرا کلمه میدید؟ به کنارش نگاه کرد. کتاب افتاده بود کنارش و صفحه ای از آن باز بود؛ با ترس و لرز کتاب را برداشت. صفحه 102 بود، کتاب را ورق زد و صفحه فهرست را باز کرد. نمیدانست باید به کدام صفحه برود، پس خوب به اسامی فصل ها نگاه کرد. دستی روی ورق کشید. ناگهان دستش روی یک نام ماند. انواع دانش آموزان در میلیسترناد، دوباره کلمه دید اما این بار چند کلمه دید: گیاهنمور، نیتراندور، شرفانی، ذهن دار، پری دریایی، زمان ران، سازنده، شرفانی، آهنگینه، گرگینه، تبدیل شونده. بعد یک کلمه بزرگ آمد ناپدید شده ها و چند کلمه کمرنگ دور آن دید: دورگه، خون آشام، فرمانتور، حیله گر، مورتانی،خفاش نما.
چشمانش را باز کرد و به فهرست نگاه کرد. حتما سرنخ مکانی که اکیپ استلا و لونا آنجا بودند در آن صفحه بود، یعنی صفحه نود و هشت که برای فصل انواع دانش آموزان در میلیسترناد بود. به صفحه نود و هشت رفت، به صفحه دست کشید اما اتفاقی نیافتاد، ورق زد و روی هر صفحه دست کشید؛ ناگهان به صفحه 102 رسید، یعنی همان صفحه ای که وقتی کتاب افتاده بود باز بود. نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست و روی کلمات کتاب دست کشید. یک مکان دید، اما مبهم بود فقط میتوانست تشخیص بدهد که معماری اش مثل همین اتاق است یعنی باید توی همین برج می بود، البته از پنجره اتاق نور زیادی میزد انگار که اتاق در آسمان و رو به روی خورشید قرار داشت، پس یعنی در ارتفاع بود و جزء اتاق های بالای برج بود. یک جمله قرمز دید: جایی که خورشید در شب دیده میشود. و بعد از کامه رفت و از پنجره خون آمد، انگار اتاق را خون فراگرفته بود، بعد چند کلمه مبهم دید به زور کلمه ها را خواند،انتقام و تنهایی بعد الهام رفت.
چشمانش را باز کرد و کتاب را روی میز گذاشت و رفت جلوی آینه قدی اتاق. نمیدانست این کلمه های آخر چی بودند ولی میدانست ربطی به سرنخ ندارند، پس سعی کرد آن قسمت آخر را از ذهنش پاک کند و به مفهوم سرنخ فکر کند. جایی که خورشید در شب دیده میشود، جایی که یک اکیپ انتخاب میکنند تا بروند آنجا آن هم بدون هیچ مزاحمتی. به تصویر اتاقی که دید فکر کرد، حتما یک جایی توی همین برج بود اما کجا؟ خوب فکر کرد. شب، شاید منظورش استارنایت باشد چون قسمتی از معنی این اسم شب است، پس صد در صد توی همین برج بود، اتاق در ارتفاع بود جوری که میشه گفت اتاق هم سطح خورشید بود. پس ممکن بود که آن اتاق در طبقه آخر باشد. برای همین دوید به سمت اتاق چهل و هشت استارنایت که طبقه آخر بود. رفت جلوی در اتاق و نفس عمیقی کشید. دستش را جلو برد تا در بزند، اما منصرف شد و آمد عقب؛ اگر از او خوششان نمی آمد و طردش میکردن چی؟ یکم زشت نبود که بری توی اکیپ یکی دیگه؟ نکنه که اصلا لونا و استلا توی رودروایستی با دوست هاشون قرار بگیرند به خاطر او.
برگشت تا برگرده سمت اتاق، اما ترسید، شاید این فرصتی بود برای نجات از تنهایی، شاید این تنها فرصتش بود نباید این فرصت رو از دست میداد. پس جلو رفت و در زد؛ چند لحظه گذشت و بعد کسی از پشت در گفت:« بله، کیه؟!» نانسی در حالی که دستانش میلرزید و استرس داشت گفت:« نانسی میلسون...» صدای آشنای استلا از پشت در گفت:« هم اتاقی ماعه.» صدای اول گفت:« خیلی خوب. رمز عبور؟» نانسی با تعجب به در زل زد، منظورشون از رمز عبور چی بود؟ یکم فکر کرد و آب دهانش را قورت داد و گفت:« جایی که خورشید در شب دیده میشود. درسته؟» - بچه ها درست گفت جدی! - امکان نداره. - مگه منقرض نشده بودن؟! - مگه حیوان بودن که منقرض بشن؟ فقط نسل ها از دیده شدن آخرین از این نوع گذشته بود. - خوب همونه که. - بسه دیگه چقدر حرف میزنید. تارا در رو باز کن.
لحظه ای بعد در باز شد. دختری پشت در بود که چشم های مشکی داشت و موهایش یکم از پسرونه بلند تر و مشکی بود و حد اقل یک سر گردن از نانسی بلند تر بود. دختر لبخندی زد و گفت:« من تارا برانستون هستم و از دیدنت خوشحالم نانسی خانوم.» نانسی در حالی که هنوز استرس داشت آرام گفت:« منم همینطور.» لونا از داخل اتاق داد زد:« نانسی بیا تو دیگه.» نانسی وارد اتاق شد و تارا در را بست. داخل اتاق غیر از خود نانسی شش نفر دیگر هم بودند، لونا و تارا و استلا به علاوه سه دختر دیگر. یکی از دختر ها که موهای کوتاه قهوه ای و چشمان عسلی داشت جلو آمد و با مهربانی گفت:« سلام! من ماریانا جانسون هستم.» بعد نانسی را بغل کرد. نانسی هم از بغل ناگهانی ماریانا شوکه شده بود هم داشت سعی میکرد که این واقعیت را که او را به عنوان دوستشان قبول کرده اند بپذیرد. ماریانا رفت کنار و دختری با موهای بلند مشکی و چشمان آبی جلو آمد و گفت:« من هم سوفی افرون هستم.» و نانسی را بغل کرد.
. لونا خندید و گفت:« دیدی گفتم اینجا همه همدیگه رو بیش از حد بغل میکنن؟!» بعد همه خندیدند. از پشت سوفی یک دختر قدبلند با موهای بافته شده زرد و چشمان قهوه ای آمد و گفت:« من هم فلور مورنداک هستم، میخواستم بغلت کنم اما فقط به خاطر اینکه حرف لونا رو نقض کنم بغلت نمیکنم.» و خندید. استلا گلویش را صاف کرد و گفت:« نیاز به معرفی هست؟» نانسی ابروهایش را بالا برد و گفت:« شما رو به جا نمیارم خانوم استلا.» و همه خندیدند. تارا آمد جلو و پرده های اتاق را کنار زد و گفت:« حالا کی میخواهید برنامه این دوست شوخمون رو شروع کنید؟» فلور، نانسی را هل داد جلو و او را درست جایی که نور خورشید میتابید نشاند و گفت:« همین الان.» در آن طرف هم لونا و استلا شمع هایی را دور تا دور اتاق روشن میکردن. نانسی با تعجب پرسید:« برنامه من چیه؟! چرا یکجوری رفتار میکنید انگار من جنزده ام و میخواید از جنزدگی درم بیارید.» ماریانا خندید و گفت:« نه بابا! فقط تو قراره که هرچیزی که برات سوال شده رو از ما بپرسی و اگر اتفاق خاصی از موقع ورودت به مدرسه افتاده که برات عجیب بوده رو میتونی به ما بگی.»
تارا خندید و گفت:« داره بدون اشاره مستقیم میگه بگو که وقتی رفتی دنبال سرنخ ها چجوری اینجا رو پیدا کردی و ما میدونیم اتفاق خاصی افتاد که برات عجیب بود و به نفعته که همین الان اون رو برای ما تعریف کنی.» نانسی با تعجب گفت:« تو چجوری فهمیدی که... صبر کن شما چجوری سرنخ رو اونجا گذاشتید؟ این مدرسه یه چیزیش هست به خدا.» سوفی گفت:« قرار نبود اینقدر واضح ازمون بپرسه و قرار نبود همین اول کار بهش توضیح بدیما.» استلا خیلی ناگهانی جدی شد و گفت:« خب حالا که اینقدر کنجکاوه میگیم. نانسی ببین... چجوری بگم آخه. خوب راستش بچه های این مدرسه مثل بچه های مدارس دیگر نیستن یعنی بخاطر همون ویژگی های خاصی که بهت گفتم فرق دارن و خود مدرسه به این دانش آموز ها میگه متفاوت ها و ما متفاوت ها کلا از دنیا و مردم عادی جداییم، مثلا مدارس دوره دوم و دانشگاه و حتی بیمارستان و بیمه و شغل و محله زندگیمون و همه چیزهای دیگه امون با مردم عادی فرق داره؛ تازه همه ما مثل هم نیستیم، یعنی انواع مختلفی داریم مثلا...» نانسی به زمین چشم دوخت و گفت:« مثل گرگینه، شرفانی، پری دریایی، نیتراندور، تبدیل شونده، زمان ران، گیاهنمور، فرمانتور، ذهن دار، مورتانی و حیله گر، البته یک چیز دیگر هم بود... آهان دورگه.» فلور در حالی که با تجب به او زل زده بود گفت:« اصلا میدونی اینا چی هستن؟!»
نانسی به فلور نگاه کرد و شانه بالا انداخت. استلا گفت:« خوب این قسمتی که باید بفهمی اینا چی هستن رو میزاریم برای بعد. نانسی لطفا بگو چجوری این چیز ها رو فهمیدی و چجوری اینجا رو پیدا کردی.» نانسی کمی مکث کرد و بعد گفت:« خوب اولش، رفتم توی اتاق و کنار کتابخانه اتاق بعد کتاب که لونا گفت رو دیدم اما دستم بهش نمیرسید، سعی کردم بپرم تا برش دارم ولی وقتی که دستم به نوشته اش خورد... بعد از اون به بعضی نوشته ها که دست زدم... فکر کنم که کتابش جادویی باشه، درسته؟!» بعد اخم کرد و سرش را گرفت و گفت:« چرا انگار یکی داره از درون سرم رو قلقلک میده؟» سوفی درحالی که به نانسی خیره شده بود و تمرکز میکرد، گفت:« ببخشید نمیخوام اذیت بشی فقط میخوام ببینم چجور الهامی بهت شده.» نانسی گفت:« باشه. صبرکن! تو از کجا فهمیدی بهم الهام شده؟ نکنه داری ذهنم رو میخونی؟!» سوفی خندید و گفت:« معلومه که دارم ذهنت رو میخونم خانم حیله گر، من که بی دلیل ذهن دار نشدم.» نانسی با تعجب گفت:« حیله گر چیه؟ ذهن دار چیه؟ الان من حیله گرم تو ذهن دار؟»
تارا خندید و گفت:« تند نرید دوستان. ببین نانسی درک میکنم اولش گیج میشی ولی عادیه. ببین الان تو حیله گری من گرگینه و سوفی هم ذهن دار، ماریانا هم پری دریایی و فلور هم گیاهنمور، استلا هم آهنگینه و لونا سازنده است.» نانسی در حالی که بیشتر تعجب کرده بود با چشمان گرد شده گفت:« الان اینا چیکار میکنن؟ من فکر کردم توهم زدم و شما هم دارید سرکارم میزارید.» فلور گلویش را صاف کرد و گفت:« خوب سلام دوستان بنده فلور هستم یک گیاهنمور و در این جلسه قرار شد که بهتون به طور خلاصه و در چند جمله بگم که گیاهنمور ها چه ویژگی هایی دارند. ببینید دوستان، گیاهنمور ها که خوب از اسمشون معلومه مربوط به گل و گیاه هستن پس در کل باید بگم گیاه ها رو کنترل میکنم و چیزای مربوط به اون ها به من ربط داره هرچند هنوز کامل نمیدونم چیکار ها بلدم بکنم.» بچه ها دست زدند و نانسی گفت:« تاثیر گذار بود. خوب بعدی...»
لونا گفت:« خوب دیگه نوبت منه. معرفی میکنم گل جمع هستم و سازنده ام یعنی به کمک استعدادم چیز میز میسازم مثلا بعضیا با بافتنی یا دوختن وسیله واقعی میسازن اما من یک چیزی رو نقاشیش رو میکشم و اجی مجی لاترجی، این شما و موجود سه بعدی دست ساز من.» نانسی دست زد و گفت:« چه جالب. خوب بعدی...» سوفی با دست موهایش را توی صورت تارا زد و گفت:« بنده ذهن دار هستم و همونجوری که خودت متوجه شدی با ذهن افراد ارتباط برقرار میکنم، مثلا ذهنشون رو میخونم یا یک خاطره ای رو توی ذهن طرف دستکاری میکنم یا اینکه با افراد ارتباط ذهنی برقرار میکنم.» فلور گفت:« یکی از خوبی های ذهن دار بودن اینکه میتونی سر امتحان از بچه درس خون کلاس یا از یکی که توی کلاستون نیست تقلب بگیری همونجوری که سوفی خانم پارسال از من تقلب گرفت.» سوفی اخم کرد و گفت:« تقلب میگرفتم یا میدادم؟»
تارا رفت بینشان و گفت:« بسه دعوا نکنید، هرچند که باید یدونه بزنم توی دهن سوفی بابت اینکه موهای جوهریش رو زد توی صورتم.» سوفی پشت چشمی نازک کرد و گفت:« موی من بهتر از خز گرگی توعه.» تارا اخم کرد و گفت:« من حکت نگه میدارم و چیزی نمیگم تا از موضوع اصلی خارج نشیم. خوب ببین نانسی من گرگینه ام که توی شبی که ماه کامل میشه گرگ میشم... البته... هنوز نمیتونم گرگ کامل بشم.» ماریانا دستش را روی شانه تارا گذاشت و رو به نانسی گفت:« من هم پری دریایی هستم، مثل پری دریایی توی قصه ها نیست یعنی مثلا وقتی با آب برخورد بکنم پوستم پولکی میشه و پاهم تبدیل به باله میشه اما تقریبا میشه گفت میتونم با آبزی ها و خود آب ارتباط برقرار کنم و یکجورایی میگن که پری دریایی ها مهربون ترین نوع میلیس ها هستند.» تارا لبخندی زد و گفت:« درست هم میگن.»
نانسی که دیگر از شوک در آمده بود گفت:« میلیس چیه؟» استلا گفت:« ببین گفتم که ما متفاوتیم درواقع اسم ما میلیس هست ولی خوب خودمون بعضی مواقع به صورت عامیانه ای میگیم متفاوت خوب چون متفاوتیم دیگه.» نانسی سر تکان داد و بعد گفت:« خوب تو چی استلا؟ تو چی بودی؟» استلا رفت جلو و توی دایره بین بچه ها نشست و گفت:« خوب ببین، من آهنگینه ام یعنی با ساز زدن یا آواز خوندن روی افراد تاثیر میگذارم البته من اینکار رو با پیانو زدن انجام میدم و میتونم فرد رو کنترل کنم یا اینکه روی احساساتش تاثیر بگذارم و همین باعث میشه بعضی مواقع فرد بیاد و پیشم درد و دل کنه.» سوفی گفت:« و بعدش آهنگینه ما قشنگ آرومت میکنه و کلی راهکار بهت میده و اون وقت تو هم میتونی با مشاور ماهر ما روبه رو بشی.»
نظرات بازدیدکنندگان (0)