نگاه کردن به آلبوم های قدیمی و سیاه و سفید مادربزرگم من را میبرد به دهه های ۲۰ و ۳۰ و ۴۰؛ روزگاری که همه چیز بهتر بود. زندگی ها زیباتر، خنده ها واقعی تر، خانواده ها بزرگ تر و مردمان شهرشان با اصالت تر بودند. همه با هم صمیمی تر بودند و دعوا در خانه ها کمتر بود. اما اکنون عکس ها در قاب تنگ و بی جان تلفن های همراه جا گرفته اند.
دیگر بوی قدیمی کاغذ و جوهر نمیدهند و ردی از دستان لرزان و پیر مادربزرگ رویشان نیست. آلبوم عکس هایی که زمانی خانواده ها دور هم مینشستند و با ذوق آنها را ورق میزدند، اکنون تبدیل شده اند به تصاویری که لحظه ای روی صفحه ی کوچک گوشی نمایان میشود و میدرخشد و زود فراموش میشود.
آن روز ها همه با هم عکس یادگاری میگرفتند و تا همیشه آنها را برای خاطره ها نگاه میداشتند. اما اکنون وقتی میگوییم «عکس های یادگاری»، فقط باید امیدوار باشیم که روزی تلفنمان را از دست ندهیم چرا که با آن، عکس ها را هم از دست میدهیم. عکس هایی که روزی قول انگشتی داده بودیم تا یادگاری بمانند.
کاش دوباره میشد روزی کنار پدربزرگ ها و مادربزرگ ها نشست، آلبوم عکس های قدیمی را ورق زد و چای دارچین داغ مادربزرگ را نوشید. کاش دوباره میشد مردممان به خود آیند و بدانند که آن عکس های قدیمی و بی رنگ فقط یک تصویر ساده نبوده، بلکه یادآوری از زمان بوده. شاید دوباره روزی یادمان بیاید که آن عکس ها، خاطره هایی هستند که نفس میکشند...
نظرات بازدیدکنندگان (0)