ممنونمم که داستان منو انتخاب کردی🎀 همه چیز طبق قوانینه ناظر جونمم و اینکه اگه املام ضعیفه به بزرگی خودت ببخش🤡💙
چندبار زنگ زد؛ به برادرش، به مادر و پدرش، اما کسی برنداشت. به خاله پتی زنگ زد، خاله پتونیا تلفن را برداشت: - لورین! عزیزم حالت خوبه؟ خیلی وقته اینجا نیومدی! - ممنون خاله پتی. پدر مادر من اونجان؟ - نه عزیزم. چندروزه اینجا نیومدن. ولی برادرت اینجاست. اومدو گفت که تو رفتی خونه دوستت بمونی، از پدر مادرت هم خبر نداره. - که اینطور، ممنون که خبردادی خاله، اونا هنوز برنگشتن خونه. میتونی گوشی رو بدی به لیان؟ - البته! - لیان عزیزم، خواهرت باهات کار داره. لیان تلفن را گرفت و با لحن شوخی گفت: - سلام خواهری! - سلام لیان، تو خوبی؟ چرا جواب تلفنتو نمیدی؟ - وقتی میخواستم بیام اینجا گوشیمو پیدا نکردم. خیلیم گشتم، تو پیداش نکردی؟ - نه. نمیدونی بابا و مامان کجان؟ - منم ازشون خبر ندارم. همون شب که تو رفتی خونه ی مکس، خونه بودن ولی وقتی بیدار شدم کسی خونه نبود. - باشه، خب من میام اونجا. - باشه خدافظ. و تلفن را قطع کرد.
وسایلش را جمع کرد و به سمت خانه خاله پتی راه افتاد. هوا سرد بود. اما حداقل، خورشید چشمانش را آزار نمیداد. همیشه شب را به روز ترجیح میداد. احساس سرگیجه کرد؛ ولی ادامه داد. به خانه خاله که رسید، لیان در را باز کرد. لورین سلام داد و گفت: (باید باهات حرف بزنم.) به خاله سلام کرد و به اتاقی در طبقه بالا رفتند. خانه خاله بزرگ بود؛ با اینکه تنها زندگی میکرد. اتاق های زیادی هم داشت. برای همین، یک اتاق را اختصاص داده بود به لورین و لیان. خاله پتونیا قلب بزرگی داشت.
- خب، چیشده؟ - امروز که برگشتم کسی نبود. خیلی صبر کردم ولی بازهم کسی نیومد، بعدش یه سر رفتم بیمارستان پیش بن. - هنوز بیدار نشده؟ - نه. - خدای من. چجوری ی نفر میتونه یک سال توی کما باشه؟ لورین حوصله ی توضیح نداشت. - خب نمیدونم. فراموشش کن، توی بیمارستان یه اتفاقی افتاد. ینفر رو اونجا کش*ته بودن، ولی بنظر نمیومد که یه قت*ل عادی باشه. لیان یکدفعه فاز برادر بزرگتر بودن برداشت: - چی؟ یه قتل اتفاق افتاد و تو یک دفعه شرلوک هلمز شدی نه؟ میدونی چقدر خطرناکه؟ لورین اخم کرد: (حداقلش نرفتم کلبه متروک سیکانتاس تا با ارواح و جن توی اینستا استوری بزارم!) بعد از این حرف خنده ریزی کرد.
لیان تعجب کرد: - مگه تو خبر داری؟ - من دست کم نگیر برادر! - محض رضای خدا به کسی چیزی نگیاا! لورین خندید: (اگه به حرفام گوش بدی نمیگم به کسی.) لورین، هر آنچه دیده بود را برای لیان تعریف کرد: (...ولی وقتی که ج*سد رو دیدم یچیزی اشتباه بود، دورش پر از خاکستر آتیش بود، بوی سوختگی همه جا پیچیده بود ولی سیستم زد حریق آتیش روشن نشده بود و ج*سد هیچ جای سوختگی ای نداشت!) لیان تمام مدت گوش داد، حتی یک کلمه هم حرف نزد. شوکه شده بود ولی باورش سخت بود، هرچند عده زیادی خبر از ق*تل در بیمارستان را شنیده بودند. لورین حتی خبر های داخل اینس*تاگرام را به او نشان داد، ولی کسی از اتش سوزی حرف نمیزد.
قضیه بودار تر از چیزی بود که فکر میکردند. لیان بلاخره ماجرا را هضم کرد و پرسید: - حالا اونی که مرده کی بوده؟ - یه آقایی به نام اسکات واتسون. تازه از اتاق عمل بیرون اومده بوده. توی ریکاوری به هوش نمیاد و میبرنش اتاقش. ظاهرا سرطان داشته. - کسی باهاش خصومت شخصی داشته؟ - اینطور فکر نمیکنم. اونطور که من فهمیدم خانواده واتسون آدمای خوبین، اهل همینجان. لیان، برای پرسیدن این سوال ریسک کرد: (فکر میکنی... ممکنه بقیه بیمارا هم توی خطر باشن؟) لورین، ناخواسته به بن فکر کرد. لیان میدانست در ذهن او چه میگذرد. (امیدوارم اینطور نباشه.) لورین این را گفت و از اتاق بیرون رفت. ذهنش آشفته بود. "یعنی تو ذهن قا.تلا چی میگذره؟"
نظرات بازدیدکنندگان (0)