خب بچه ها پارت های قبلی توی پروفایلم هست.
وسایلش را کنار تخت وسط که دست نخورده بود گذاشت، ناگهان در باز شد و صدای خنده چند نفر به گوش رسید. نانسی برگشت و به دختر ها نگاه کرد احتمالا هم اتاقی هایش بودند، گوشه دامنش را فشرد، میترسید از او خوششان نیاید و دوباره تنها شود. هر دوی آنها لباس فرم مدرسه تنشان بود. یکی از آنها موهای بلند قهوه ای سوخته و چشمان سبز داشت و دیگری موهای بور کوتاه داشت با چشمان و عینک مشکی. دختر چشم سبز او را دید و خنده اش را خورد، سپس لبخندی زد و رو به دختر مو بور گفت:« هی لونا اینجا رو نگاه کن، هم اتاقی جدیدمون بالاخره رسید.» لونا نزدیک آمد و گفت:« سلام من لونا اسپینت هستم و این هم دوستم استلا ملانسکی هست. ما هم اتاقی تو هستیم، البته استلا هم کلاسی تو هم هست هرچند احتمالا قراره بهترین دوست های همدیگه بشیم.» و به نانسی لبخند زد.
نانسی گوشه دامنش را رها کرد. خوب انگار خوب داشت شروع میشد چون از همین الان لونا او را دوست خود میدانست. گفت:« من هم نانسی میلسون هستم و خوشحالم که هم اتاقی های خوبی مثل شما گیرم اومده. امیدوارم هم اتاقی خوبی براتون باشم.» استلا لبخندی زد و گفت:« دوست رو هم اضافه کن، ما یک سال بیخود منتظرت نبودیم که فقط بگی هم اتاقی.» لونا آرنجش را به استلا زد و گفت:« هی قرار بود نگیم.» نانسی با تعجب گفت:« چطوری یک ساله که منتظرم هستید؟ من که تازه یک هفته است تصمیم گرفتم بیام اینجا.» لونا پرسید:« مگه از یک سال قبل بورسیه نشدی؟» نانسی گفت:« خوب آره اما... ببینم تو از کجا میدونی من بورسیه شدم؟» لونا گفت:« خوب راستشفقط تو نیستی که بورسیه شده همه ما بورسیه شدیم و همه ما مثل تو از مدارس قبلیمون اخراج شدیم.» نانسی با تعجب گفت:« داری میگی هیچ کدام از دانش آموزان مدرسه خودشون ثبت نام نکردند و همشون بورسیه شدند؟ مدرسه هم هرکسی که اخراج شده رو بورسیه میکنه؟» استلا خندید و گفت:« آره همه بچه های مدرسه بورسیه شدن. البته مدرسه اخراجی ها رو بورسیه نمیکنه یعنی اخراجی ها رو بورسیه میکنه ها ولی اخراجی های خاص مثل من و تو کسایی که یکسری ویژگی هایی دارند.» نانسی گفت:« چرا حس میکنم دارید سر کارم میزارید؟ اینی که میگید امکان نداره.» لونا گفت:« حق داری فکر کنی داریم سر کارت میزاریم اما ما داریم راست میگیم.» نانسی شانه بالاانداخت و گفت:« یک سوال داشتم. شما گفتید اخراجی هایی که ویژگی های خاصی داشتن رو مدرسه بورسیه میکنه اما مدرسه از کجا میدونه که چه کسانی اون ویژگی ها رو دارند تا بورسیه شون کنه؟!»
لونا گفت:« خوب راستش... ببین یکسری خانواده های خاصی هستند که مدرسه هر سال چک میکنه ببینه توی نواده هاشون دختر دوازده ساله دارند یا نه و اگر داشتند تا سیزده سالگی برای اون دختر کسی مثل جاسوس رو قرار میدن تا ببین که ویژگی های مورد نظر رو داره یا نه و اگر داشت بورسیه اش میکنن و بعد باهاش صحبت میکنن و پرونده اش رو میبینن حالا اگر از این خوان ها جون سالم به در ببری ثبت نام میشی و تمام.» نانسی با چشمان گرده شده و متعجب گفت:« من از این همه شرایط خاص رد شدم تا این مدرسه ثبت نامم بکنه اون وقت خودم خبر نداشتم؟! وا خوب یه هشدار میدادید یکم مثل آدم رفتار میکردیم.» بعد هر سه باهم خندیدند.
ناگهان صدای در آمد، کسی داشت در میزد. استلا رفت سمت در، در را خیلی کم باز کرد تا فقط ببیند چه کسی پشت در هست اما بعد برگشت و به لونا با چهره منتظری نگاه کرد. لونا پشت چشمی نازک کرد و به نشانه تایید سر تکان داد. استلا در را باز کرد. دختری با موهای کوتاه مشکی و هم قد استلا پشت در بود، دختر دست استلا را گرفت و گفت:« استلا بیا بریم کارت دارم باید اتفاق جدیدی که افتاده رو برات تعریف کنم.» لونا سرفه ای کرد و گفت:« روبی، استلا هیچ جا نمیره!» روبی اخم کرد و سرش را آورد داخل اتاق و گفت:« اولا چرا استلا هیچ جا نمیره؟ دوما کی با تو بود؟» لونا پشت چشمی نازک کرد و دست نانسی را گرفت و بالا برد و گفت:« این نانسی هم اتاقی جدید ما هست و باید ببریم مدرسه رو نشونش بدیم. البته اگه خانم مک دونالد به ما اجازه بدن.» بعد نانسی را تا دم در اتاق دنبال خودش کشید و بعد دست استلا را گرفت، استلا از سر راحتی نفس عمیقی کشید و لونا در حالی که داشت از پله ها پایین میرفت داد زد:« نانسی بیزحمت در رو پشت سرت ببند تا بعضیا کلشون رو نندازن برن داخل اتاق.» نانسی لبخند زد و در را بست، خواست از پله ها بره پایین که روبی جلویش ظاهر شد. نانسی آرام گفت:« ببخشید میشه...» روبی به او چشم غره رفت و گفت:« تقاص این کارت رو پس میدی.» و به نانسی تنه زد و از پله ها بالا رفت به سمت اتاق خودش.
نانسی از پله ها پایین رفت و رفت به سمت لونا و استلا، لونا دست او را گرفت و گفت:« این ساختمان کلش خوابگاه و این جور چیز هاست، مثل سالن غذاخوری یا سالن همایش. این چهار برج هم که میبینی خوابگاه ها هستند. برج ما و برج کناریش و برج روبه رویش خوابگاه دانش آموزان هستند یعنی خوابگاه گروه های اوشن لو، استار نایت و بلک بیلد. آن یکی برج هم خوابگاه معلم هاست.» نانسی گفت:« اوشن لو، استار نایت، بلک بیلد. چرا حالا اینا؟ اصلا چرا اینجوری کلمات رو کنارهم قرار دادند؟ ستاره، شب و اقیانوس و خون مشکی.» استلا گفت:« آره قبول دارم که استار نایت یکم بی معنیه و یه جوریه معنیش اما اینا اسم گروه های دانش آموزان هستند. بچه های کلاس هفتم میشن اوشن لو و ما کلاس هشتمی ها هم استار نایت و نهمی ها هم بلک بیلد.» نانسی شانه بالا انداخت و گفت:« اون یکی ساختمان چی؟ اونجا چیه؟ البته به جز دفتر مدیر چون خودم دیدمش.»
بچه ها در راهرویی بودند که به سمت در حیاط دوم میرفت. لونا در حالی که داشت در را باز میکرد گفت:« اون دوتا برجی که میبینی سمت راستی مخصوص یکسری کلاس های خاص مثل آزمایشگاه و کلاس های مخصوص هنر هست. اون یکی برج هم دفتر مدیر و دفتر معاون ها هست و کتابخانه و اتاق رسانه و آزمایشگاه مخصوص زیست هم اونجاست.» استلا به سمت یکی از آلاچیق ها رفت و روی میز وسطش نشست و حرف لونا را ادامه داد:« اون ساختمان بزرگ مدرسه هفت طبقه است که مخصوص کلاس های درس و هر طبقه دو در به سمت برج ها داره و ما پنجشنبه و جمعه ها مثل امروز حق نداریم وارد ساختمان اصلی بشیم و بیشتر از این حیاط نمیتونیم جلو بیایم.» و به بچه های داخل آلاچیق ها اشاره کرد. لونا به استلا نگاه کرد و با لبخند خاصی چیزی را به او فهماند، استلا هم سر تکان داد و با من و من گفت:« این آلاچیق ها هم مخصوص انجمن های دانش آموزی هستند که هر دانش آموز باید حتما توی یک انجمن به طور رسمی عضو باشه و نمیتونی عضو بیشتر از پنج انجمن باشی... عام نانسی...» نانسی گفت:« بله؟»
استلا به لونا نگاه کرد و دست های نانسی را گرفت و کاغذی را داخل دستان او گذاشت و گفت:« این برای توعه.» نانسی به ورق نگاه کرد. آن یک ورق ساده نبود، چند لایه تا شده بود. نانسی اخم کرد و به تصاویر روی کاغذ نگاه کرد، به نظر می آمد که یک نقشه باشد. لونا گفت:« اون نقشه مدرسه هست که خودمون کشیدیم.» نانسی لبخند زد و گفت:« ممنونم... واقعا ممنونم.» بعد استلا و لونا را بغل کرد. استلا خندید و گفت:« به جمع کسایی که برای هر یک ساعتی که همدیگه رو ندیدن و برای هر اتفاقی همدیگه رو بغل میکنن خوش اومدی.» بعد همه با هم خندیدند. نانسی گفت:« خوشحالم که من رو دوست خودتون میدانید.» لونا لبخندی زد و گفت:« معلومه که دوست مایی چون ما بدون دلیل باهات دوست نشدیم عزیزم...» نانسی از روی کنجکاوی اخم کرد و با شیطنت گفت:« منظورت چیه؟ حواسم بهتون هستا. میدونم که یکسری چیزها رو بهم نمیگید.» استلا پوزخندی زد و گفت:« ای ناقلا چجوری فهمیدی همه چیز رو بهت نگفتیم؟» نانسی خندید و گفت:« عزیزان میشه بیزحمت بگید با چه دلیل هایی فهمیدید من میتونم براتون دوست خوبی باشم اونم توی چند دقیقه؟!» لونا لبخند کجی زد و با شیطنت خاصی در چشمانش گفت:« توی چند دقیقه یا توی چند ماه؟» چشمان نانسی گرد شد و با تعجب گفت:« صبر کن ببینم... شما وقتی توی خوابگاه بودیم گفتید یک ساله منتظرمید و ... امکان نداره!»
استلا خندید و گفت:« اهم، اهم. به اطلاع دوستان عزیزم به خصوص خانم میلسون میرسانم که، اینجانب و دوستم لونا اسپینت، از یک سال پیش انتظار دیدن خانم میلسون رو میکشیدیم. شاید براتون سوال بشه که ما چجوری از یک سال قبل خبر داشتیم که نانسی قراره بیاد توی این مدرسه و باید بگم که، همونجوری که قبلا گفتم، وقتی یک آدم توی این بورسیه میشه اسمش توی یک دفتری که توی اتاق خانم اندرسون هست نوشته میشه و وقتی که وارد مدرسه بشه جلوی اسمش تیک میخوره، حالا وقتی که ما وارد مدرسه میشیم یک بسته بهمون میدن که تویش فرم مدرسه و کتاب دفتر های مدرسه است به همراه اسامی هم اتاقی ها و چیز هایی که باید در رابطه با آنها رعایت کنیم؛ در چنین موقعیتی ما چند هفته منتظر بودیم تا خانم میلسون به جمعمان اضافه شوند بالاخره صبر ما لبریز شد و دیگه طاقت نیاوردیم از بس که فضولیم بنابراین حدود یک ماه و خورده ای در حال تحقیق راجع به هم اتاقی مرموزمون بودیم و از وقتی که فهمیدیم کیست منتظر بودیم تا بیاید و سر انجام در چنین روزی او به جمع ما اضافه شد.»
.» نانسی لبخندی زد و گفت:« خوشحالم، خوشحالم که با شما دوست شدم و هم اتاقی شمام.» لونا با شیطنت گفت:« و حالا برات یک شگفتانه داریم.» نانسی مشتاقانه آنها را نگاه کرد. لونا گلویش را صاف کرد و گفت:« ببینم دوست داری بیای توی اکیپ ما و دوستامون؟» نانسی که شگفت زده شده بود آرام گفت:« بله، دوست دارم.» لونا گفت:« پس بیا دنبال سرنخ ها.» نانسی لبخند پلیدش را زد و گفت:« سراپا گوشم.» استلا جیغ زد و گفت:« از خوی خشنت و لبخندت خوشم اومد.» نانسی پشت سرهم پلک زد و گفت:« یوهاها عاسیسم.» بعد همه زدند زیر خنده. لونا گفت:« خب از بحث اصلی خارج نشویم. نانسی، کتابخانه اونجا یک سرنخه توی کتاب تاریخ میلیسترناد، فقط کافیه ذهنت رو آزاد کنی و بزاری قدرتت آزادانه سرنخ رو پیدا کنه.» نانسی اخم کرد و گفت:« قدرتم؟» استلا پوزخندی زد و گفت:« سرنخ مشخصه. همه چیز خودش معلوم میشه فقط این رو بدون که با یک شگفتانه عجیب رو به رو میشی، شگفتانه ای که مخصوص توعه و... بیشتر توضیح نمیدم دیگه عه برو بدو.» بعد لونا دست استلا را گرفت و رفتند سمت خوابگاه. لونا در حالی که داشت میرفت، گفت:« نقشه میتونه کمکت کنه تا راهت رو پیدا کنی و گم نشی.»
دور تا دور آلاچیق را قدم برداشت. با خودش گفت:« فکر کن نانسی، فکر کن. کتابخانه اما اینکه خیلی ساده است پس منظورش خود کتابخانه مدرسه نیست... تازه خودشون گفتن نمیتونم بریم به آنجا... پس...» نقشه را باز کرد و به آن نگاه کرد. نفس عمیقی کشید و با دقت به نقشه زل زد. نور خورشید روی قسمتی از نقشه افتاده بود، به دقت به آنجا نگاه کرد، داشت خوابگاه استارنایت رو نشان میداد. چرخی زو گفت:« فهمیدم منظورشون کتابخانه توی اتاقمونه که توی خوابگاه استارنایت هست چون هم پیدا کردن یک کتاب توش راحته هم الان دانش آموزان به کتابخانه توی اتاقشون دسترسی دارند.» و دوید به سمت ساختمان فرعی مدرسه و خوابگاه استارنایت.
نظرات بازدیدکنندگان (0)