به نام خداوند بخشنده مهربان
......پیام از طرف رویا بود . نوشته بود " سلام قبول میکنم ولی یه شرط داره. بهش زنگ زدم : آراد :" سلام رویا ." رویا :" سلام . در رابطه با شرطی که گذاشتم ...." آراد:" ببین رویا هر شرطی باشه قبول میکنم . تو فقط بگو ." رویا :" باید به پدرت درباره این موضوع بگی" آراد :" رویا تو خودت خوب میدونی گه جوابش چیه . مهم اینکه من و تو همدیگه رو دوست داریم ." رویا :" ببین آراد. من زندگی ای رو نمیخوام که توش مخالفت باشه . میدونم که اگه باهم باشیم پدرت نمیذاره حتی یه لحظه خوش داشته باشیم. " آراد: " ببین رویا من تو رو دوست دارم و نمیذارم کسی مانع از عشق من نسبت به تو بشه . شده حتی حاضرم به خاطر تو خونواده امو ول کنم " رویا :" تو که گفتی هر شرطی بذارم قبول میکنی " آراد :" آره ولی ببین رویا شرطی که تو گذاشتی غیر ممکنه ." رویا :" پس منو فراموش کن " آراد :" رویا خواهش میکنم . عجولانه تصمیم نگیر . من تو رو دوست دادم . لطفا بهش فکر کن ." برای چند لحظه سکوت شد و بعد گفت:" باشه . باشه قبول میکنم ولی به شرطی که نذاری پدرت هیچ دخالتی توی زندگی مون بکنه . " آراد :" باشه باشه. ممنونم . ممنونم رویا قول میدم پشیمون نشی ." رویا :" باشه . پس فعلا خداحافظ " خیلی خوشحال بودن. اونقدری که میخواستم بال در بیارم و پرواز کنم . بی صبرانه منتظر بودم فرشته زندگیم رو ببینم ....
☆☆☆امروز که از خواب بیدار شدم یاد تلفن دیشب ام با رویا افتادم . هنوزم باورم نمیشد که قبول کرده بود زندگیمون رو باهم بسازیم . لباس پوشیدم و رفتم پایین .آراد :" سلام محمد . مامان و بابا خونه نیستن ؟" محمد :" سلام آقا صبحتون بخیر. خیر . خانم و آقا بزرگ برای کاری رفتن بیرون . بگم صبحونه اتون و آماده کنن ؟" آراد :" نه نمیخواد . بیرون یه چیزی میخورم . خداحافظ ." سوارم ماشینم شدم و رفتم دانشگاه . رویا نیومده بود . تا آخر کلاس ها هم نیومد . نگرانش شدم و پیام دادم " سلان رویا . خوبی ؟ امروز نیومدی نگرانت شدم . مشکلی پیش اومده؟" بعد از اینکه کلاس آخر هم تموم شد پیامش و دیدم " سلام . ببخشید . امروز حال مادرم زیاد خوب نبود . موندم تا ازش مراقبت کنم ." چیزی جز گفتن" اوکی . اگه کاری چیزی داشتی حتما بهم بگو ." به ذهنم نرسید . راه افتادم سمت خونه ...
☆☆☆ تقریبا دو ماه از بودنم با رویا میگذره . توی این دوماه با پدر و مادرش هم آشنا شدم و اونا هم منو پذیرفتن . هنوز نتونسته بودم درباره رویا به خونواده ام بگم . ترسی از گفتن نداشتم . ولی نمیدونم چرا نمیتونستم بگم . امروز که رویا رو داشتم میرسوندم خونه اشون گفت :" آراد . کی میاین برای خواستگاری ؟" آراد :" نمیدونم عزیزم . نگران نباش میایم . حتی شده خودم تنها میام ." رویا :" آراد هنوز به خونواده ات در مورد من چیزی نگفتی؟" آراد :" نه هنوز نگفتم . نگران نباش عزیزم . میگم امروز قول میدم بگم . " رویا رو رسوندم و خودم هم رفتم خونه . ای کاش هیچ وقت به خونه نرفته بودم .....
به خونه که رسیدم از داخل خونه صدای صحبت و خنده میومد . محمد اومد تا ماشینم و پارک کنه : آراد :" محمد کسی اومده ؟" محمد:" بله آقا . خانم و آقای محسنی به همراه دخترشون ، پریناز خانم اومدن" آقای محسنی دوست و شریک قدیمی بابام بود . دخترش هم هم سن من بود . آراد :" برای کار خاصی اومدن ؟" محمد با خجالت گفت :" آقا چجوری بگم ... اومدن قرار بزارن که کی شما برین خواستگاری پریناز خانم ....
سلام به شما خواننده عزیز . خسته نباشی 🖐اومدم یه سری چیز راجع به شخصیت ها بگم : ۱: آراد دوتا برادر و یه خواهر داره . ۲: رویا یه خواهر دوقلو داره. ۳: پدر آراد از اینکه آراد داره با رویا وقت میگذرونه بو برده برای همین قرار خواستگاری گذاشته تا آراد با دختر مورد نظر خودش ازدواج کنه .