خب پارت اول این توی پروفایلم هست دیگه این ادامه اش هست.
اتاق سفیدی بود. همه چیز آن سفید بود، حتی نگاه کردن به زمین هم باعث میشد تا آدم گرگیجه بگیرد. به میز نگاه کرد؛ روی میز با رنگ طلائی حک شده بود:«خانم اندرسون» پس اسم مدیر مدرسه این بود، خانم اندرسون، به او نگاه کرد. زن پیر و قد بلندی بود با موهای گوجه ای و لباس زرد، لبخند گرمی داشت و شبیه مامان بزرگ ها بود، داشت به پرونده نانسی نگاه میکرد. دل درد گرفت، اگر از او خوشش نمی آمد و ثبت نامش نمیکرد و تازه از بورسیه کردنش پشیمان میشد چه؟ او از این مدرسه خوشش آمده بود و مادرش هم گفته بود اگر اینجا ثبت نامش نکند باید قید درس خواندن را بزند و این خیلی بد بود.
بعد از گذشت دقایقی بسیار طولانی خانم اندرسون لبخندی زد و رو به خانم میلسون مادر نانسی گفت:« نمرات دخترتون خیلی خوبه و به درد مدرسه ما هم میخوره چون مدرسه ما پر از نخبه هایی مثل دختر شماست. غیر از نمرات عالیش یک چیز دیگری هم توجهم رو جلب کرد. دخترتون شش بار مدرسه اش را عوض کرده. به چه دلیلی اینقدر زیاد مدرسه اش را عوض میکنید؟ او تازه کلاس هشتم است.» خانم میلسون به آقای میلسون نگاهی نگران کرد و گفت:« بار اول که مدرسه لش را عوض کردیم به این دلیل بود که آن مدرسه یک جورهایی مدرسه اراذل و اوباش بود و دوست نداشتم دخترم از سن کم همچین صدمه بزرگی ببیند. دفعات بعدی هم... اخراج شد.» خانم اندرسون خندید و گفت:« این که عالیه!» و رو به آقای میلسون گفت:« دلیل اخراجش چی بوده؟ چون درسش خیلی خوبه.»
آقای میلسون در حالی که تعجب کرده بود، گفت:« بله درسش خوبه و این هم دلیل اخراجش نبوده. راستش یکم شیطنت میکنه البته بخواهم بهتر بگم باید بگم دو بار آخر دوست های پر حاشیه ای نصیبش شد و ما فکر میکنیم این دلیل اخراجش بوده.» خانم اندرسون اخم کرد و گفت:« خوب دوستان او ربطی به خودش که ندارن و این دلیل قانع کننده ای برای اخراج نیست و حتی اگر بگیم این دلیل اخراجش بوده باشه پس سه بار دیگر چی؟» و این بار به خود نانسی نگاه کرد، انگار میخواست که خودش جواب او را بدهد. نانسی با صدای آرامی گفت:« هیچ وقت دلیل ثابت و منطقی برای اخراجم وجود نداشت... یعنی اصلا نمیدونیم چرا اخراجم میکردند.» خانم اندرسون لبخندی زد و خندید گفت:« این که عالیه. مگه نه خانم کیت میلسون؟» نانسی با تعجب به مادرش نگاه کرد؛ خانم اندرسون از کجا اسم مادر او را میدانست؟ مادر نانسی لبخندی زد و گفت:« خانم اندرسون منظورتون اینه که نانسی تمام شرایط لازم برای پذیرفته شدن رو داره؟ یعنی اون هم مثل ما یک متفاوت هست؟» خانم اندرسون لبخندی زد و سرش را به نشانه تایید تکان داد، خانم و آقای میلسون هم با خوشحالی همدیگر را نگاه کردند. آخه چرا آنها به خاطر پنج بار اخراج شدن نانسی از مدرسه خوشحال بودن؟ چرا رمزی حرف میزدن و جوری حرف نمیزدن که نانسی هم متوجه بشه؟
خانم اندرسون به نانسی نگاه کرد و گفت:« خوب نانسی عزیزدلم تو باید بری به خوابگاه تا هرچه زودتر با مدرسه آشنا بشوی و بتونی توی این دو روزی که تا شنبه مانده برای ورود به کلاس ها آماده بشی؛ پس برو به کلبه توی حیاط مدرسه. اونجا یک پسری هست به اسم ویلیام که پسر سرایدار مدرسه است، از اون کلید اتاقت رو بگیر؛ فقط کافیه اسمت رو بهش بگی، اون هم کلید اتاقت رو بهت میده و کمکت میکنه تا وسایلت رو ببری توی اتاقت.» نانسی لبخندی زد و گفت:« چشم!» البته بی اختیار لبخند پلیدش را به نمایش گذاشته بود. خانم اندرسون با چشمان گرد شده به او نگاه کرد و خندید و گفت:« عاشق لبخندت شدم.» و چشمکی زد.
نانسی نفس عمیقی کشید و در اتاق مدیر را بست. هنوز یک ساعت نشده بود که وارد این مدرسه شده بود ولی از مدرسه خوشش آمده بود. از پله های برج پایین رفت و آخرین در که، در طبقه اول برج بود را باز کرد، وارد راهروی مدرسه شده بود. هرچند که همین الان از یک برج بیست طبقه بزرگ پایین آمده بود ولی هنوز پر انرژی بود. در رو به حیاط را باز کرد. آنجا یک حیاط بزرگتر از حیاط جلوی دروازه بود و دورتا دور حیاط آلاچیق های کوچک بود. دوید سمت دری که به ساختمان جلویی مدرسه که چهار برج داشت میرسید و در چوبی بزرگ را باز کرد.
. نفسش گرفت توی این ساختمان بچه ها درحال رفت و آمد بودند یعنی همان بچه های که ممکن بود هم کلاسی او باشند و همان بچه هایی که هم اتاقی هایش در خوابگاه بینشان بودند. سرش را پایین انداخت و آرام جلو رفت، نگاه خیره دختر ها را میتوانست حس کند اما در حینی که سعی میکرد توجه آنها را به خود جلب نکند و به صورت هیچ کدامشان نگاه نکند ساختمان مدرسه را بر انداز کرد. آن در چوبی که ازش بیرون آمده بود در یک راهروی بلندی بود که در انتهای آن دو در دو طرف راهرو بودند. یک در طلائی و یک در مشکی که بالای در سمت چپی که مشکی بود نوشته بود سالن غذاخوری و بالای در طلائی نوشته بود سالن همایش. در دوطرف ساختمان هم دو تا در وجود داشت که احتمالا به برج ها میرسیدند. بالای یکی از درهای سمت راست نوشته بود خوابگاه دبیران و بالای آن یکی نوشته بود خوابگاه اوشن لو و بالای در های سمت چپ هم نوشته بود خوابگاه استار نایت و خوابگاه بلک بیلد. آرام جلو رفت و از در اصلی خارج شد. دوید سمت کلبه چوبی، تا خواست در بزند صدایی گفت:« میتونم کمکت کنم؟» نانسی برگشت و به پسر نگاه کرد. پسر قد بلندی بود و چشم ها و موهایش مشکی بود، به نظر میرسید همسن و سال نانسی باشد. پسر گفت:« من ویلیام کرین هستم پسر سرایدار مدرسه...»
نانسی گفت:« من هم نانسی میلسون هستم. خانم اندرسون گفت بیام پیشت تا بهم کلید اتاقم رو بدی.» ویلیام کلید طلائی را دست نانسی داد و گفت:« اتاق 26 استار نایت. وسیله هات کجا هستند؟» به گوشه حوض که چمدان سبز رنگش و کیف مشکی اش بود اشاره کرد.
به در مشکی اتاق نگاه کرد. کنارش یک تابلوی خالی بود و روی در با رنگ طلائی حک شده بود اتاق 26 خوابگاه استار نایت. نفس عمیقی کشید و کلید را داخل قفل انداخت؛ در را باز کرد و وارد اتاق شد. به اتاق نگاه کرد. سمت راست در یک پیانو بود و کنار آن در سه گوش دیوار یک برآمدگی بود که به شکل قفسه قفسه در آمده بود و روی آن دکوری قرار داشت. کنار بر آمدگی یک مبل راحتی زرشکی بود و کنار آن هم سه میز تحریر مشکی و طلائی بود. میز تحریر ها پر بودند از دفتر و کتاب اما میز وسط خالی بود که احتمالا برای او بود. در آن طرف میزها یک کتابخانه طلائی پر از کتاب بود و در آن طرف کتابخانه در دیوار موازی با در یک پنجره بزرگ بود که گل دیوار را از سقف تا کف پوشانده بود، البته آن پنجره یک در بود به سمت ایوان اتاق. در دیوار سمت چپ یک در بود و در کنار آن سه تخت مشکی با لحاف قرار داشتند که در ما بین آنها دو میز کوچک مشکی بود که روی آنها یک چراغ خواب طلائی وجود داشت. در آن طرف یک کمد طلائی با سه در کنار در بود و در کنار آن یک آینه قدی قرار داشت که کنارش یک جا کفشی طلائی کوچک بود.
عیوای دستم خورد...
عالییییی🎀
خسته نباشیی
میشه بیای نظرسنجیم؟یه جا زدم که نویسنده ها با هم صحبت کنن تا یه نظری نسبت به داستانمون داشته باشیم، خوشحال میشم اگر بیای نظرش با خودت✨
چشم حتما میام