حرفی ندارم...
۰۰:۰۰ سر میز شام،دوستانم نشسته اند و میخندند و نوشیدنی می خورند و خوشحال اند. نمیدانم شاید به خاطر دیدن خنده های او نمیتوانم بنشینم و نگاهش کنم.از سر میز میروم.نیمه شب شده است و من تنهای تنها مانند کسی که منتظر مر.گ است در کنار دریا نشسته ام. غافل از این که اون هم کنار من است...
+دیر شده باید برگردیم به خوابگاه،توربی. لحضه ای نگاهش میکنم.حالا باید چه جوابی به او بدهم؟ _میام میام.بهتره تو اول بری. مانند مادری نگاهم می کند که بچه اش به حرفش گوش نمی ده.هیچی نمی گوید.گویی منتظر است که به حرفش گوش کنم و به خوابگاه برویم. _اِما،بهتره تو اول بری.من باید یه کاری رو انجام بدم زود میام. اخم کرد و راه افتاد که برود.یعنی از من ناراحت شده است؟
واقعا انسان بی رحمی هستم که با معشو.قه ام اینطور رفتار کردم.وای بر من! اما این کار لازم است.باید از او دوری کنم که زمانی او به من علاقه مند نشود و من نتوانم به او بگویم دوستت دارم.حال او به من به عنوان یک انسان بی احساس نگاه می کند ،ولی او هرگز نخواهد فهمید در دل این انسان بی احساس چه میگذرد.
در این فکر بودم که متوجه ساختمان قدیمی که در کنارم بود شدم. _این دیگه چیه؟اول که اومدم اینجا این هم بود؟ کنجکاوی ام اجازه نداد که در آن ساختمان را باز نکنم. در را باز کردم اما این یک ساختمان معمولی نبود...
عالیییییییی
در انتظار پارت بعد تورو خدا زود بزار
گزاشتم تو برسیه
مرسیییی🤩🤩🤩😘
خیلی استعداد داری فرزندم
واقعا خوشم اومد..
فدات شم فرزندم=)
حیحییی))))
جدی خیلی خوب بودددد
بخش سههههه
الان دارم میسازمش🙏🏻🤓
خواستار ادامههه
به زودی میسازمش🙏🏻
چرااااا ساختمون رو ادامه ندادییی؟ خواهان بخش 3
والا حوصله ندارم بقیشو بنویس_
نه نه من تنبل نیستم فردا میسازمش🤓
به قصهت جذب شدیم
به نفعته ادامه بدی_
چشم_🤓🎀
۴
۳
۲
۱
جدی عالی بودددد