به پارت دوم خوش اومدی دوست من
وارد اتاق شد. دسته گل داخل گلدان را عوض کرد و روی صندلی نشست. دیگر نمیتوانست گریه کند. دیگر، این چرخهی مرده و افسردهی زندگی، برایش عادی شده بود. دیگر عادت کرده بود، حتی با وجود اینکه خسته بود. قبلا، اشک هایش بی اختیار پایین میریخت؛ اما حالا، دیگر نمیتوانست. نمیتوانست بالای سر تنها کسی که به او اهمیت میداد گریه کند. او باور داشت اورا نفرین کرده اند. مانیتور ضربان قلب با ریتم خسته کننده ای بوق میزد. (حتی نمیتونم حالت رو بپرسم. امیدوارم خوب باشی، تو ذهنت یا هرجایی که داری سیر میکنی. کاش جای تو بودم. خواب، خوابِ خواب. بدون اینکه این زندگی مزخرفو تحمل کنم. ببین به کجا رسیدم که دارم باتویی که تو کم*ایی حرف میزنم! "لبخند تلخی میزند" رسما زندگیم به فنا رفته. توهم که معلوم نیس کی بیدار میشی، مکس تو بیمارستان بستریه، خونوادمم که رفتن ناکجا آباد تلفنشونم که جواب نمیدن. همه چی بینظیره! اینم از امروز من.)
لحنش سرد، ناامید و خسته بود. به ساعتش نگاه کرد. از ۷ گذشته بود. (خب، فعلا خدافظ.) از اتاق بیرون آمد. راهروی خلوت بیمارستان را طی کرد و به سالن اصلی رسید. عده زیادی منتظر ویزیت دکترشان بودند. خبری از پیرمردها و پیرزن ها یا نوزاد ها نبود. همه در جوان ترین حالتشان به نظر میرسیدند. مریض و خسته. یکی تصادف کرده بود، یکی سرطان داشت. زندگی در آن شهر به طرز فجیعی خسته کننده و ناامید کننده بود. لورین در حال رد شدن بود که یکی از پرستار ها سراسیمه فریاد زد: (قت*ل! توی اتاق ۲۰۲ یه قتل اتفاق افتادهه!) این را گفت و روی زمین افتاد.
دو نفر سمتش رفتند و ماموران به سمت اتاق ۲۰۲ رفتند. مسئول بخش به پلیس زنگ میزد و پرستاران بیماران حاضر در سالن را آرام میکردند. لورین به سمت جایی رفت که ماموران میرفتند. بدون اینکه دیده شود از لای در داخل را دید: "خدای من!" جسد، بی حرکت روی زمین افتاده بود، از روی تخت پایین کشیده شده بود و دهان و چشم هایش باز بود، خون روی صورتش پخش بود ولی یک چیز مشکوک بود: اطراف جسد پر از خاکستر بود، ولی اثری از سوختگی روی بدن او نبود. یکی از مامور ها لورین را دید: (هی تو! اینجا چیکار میکنی؟ الان اینجا خطرناکه، برو خونه.) لورین بی معطلی به سمت خانه حرکت کرد. دوچرخه اش را در گاراژ گذاشت و وارد خانه شد. خانواده اش، هنوز برنگشته بودند.
دو نفر سمتش رفتند و ماموران به سمت اتاق ۲۰۲ رفتند. مسئول بخش به پلیس زنگ میزد و پرستاران بیماران حاضر در سالن را آرام میکردند. لورین به سمت جایی رفت که ماموران میرفتند. بدون اینکه دیده شود از لای در داخل را دید: "خدای من!" جسد، بی حرکت روی زمین افتاده بود، از روی تخت پایین کشیده شده بود و دهان و چشم هایش باز بود، خون روی صورتش پخش بود ولی یک چیز مشکوک بود: اطراف جسد پر از خاکستر بود، ولی اثری از سوختگی روی بدن او نبود. یکی از مامور ها لورین را دید: (هی تو! اینجا چیکار میکنی؟ الان اینجا خطرناکه، برو خونه.) لورین بی معطلی به سمت خانه حرکت کرد. دوچرخه اش را در گاراژ گذاشت و وارد خانه شد. خانواده اش، هنوز برنگشته بودند.
نظرات بازدیدکنندگان (0)