به پارت اول خوش اومدی. ممنون که داستان منو انتخواب کردی! کملا طبق قوانین تستچیه ناظر عزیز🕊
لورین بیخبر از اینکه در خانه شان چه خبر است، سوار دوچرخه شد. ایرپاد هایش را در گوشش گذاشت و به سمت خانه حرکت کرد. هوا نسبتا ابری بود. هواشناسی گزارش بارندگی شدیدی را داده بود، اما خبری نبود. نه باران، نه باد. فقط افتاب مزخرفی که از لابلای ابر های مزخرف تر بیرون میزد و به چشم میخورد. آنروز، همه چیز مزخرف بود. جسیکا، یا به اصتلاح ملکه زیبای مدرسه، همراه با چندی از پسران قلدر، به مکس آسیب زده بودند. دستش، شکسته بود و در همان هنگام، وقتی لورین از آنجا رد میشد، آنهارا دید. کسی از لورین انتظاری نداشت، همیشه ساکت بود؛ همیشه. - هی جسیکا! ولش کن. - واو! ببین کی اینجاس! حال دوست کله لیمویی عزیزت چطوره؟ هنوز بیدار نشده؟ - به تو ربطی نداره. بزار مکس بره! - چرا باید اینکارو بکنم؟ لورین قیافه ی مظلوم و بی سرو صدای همیشگی اش را نداشت؛ موهای سیاهش چشمان قهوه ای تیره او را پوشانده بودند، ولی اگر کسی دقت میکرد، برق قرمز مانندی را در آنها میدید.
- چون مکس دوست منه! حالا هم ولش کن! اگه اینکارو نکنی، هرچی دیدی از چشم خودت دیدی. جسیکا، پوزخند زد: (تو میخوای جلوی منو بگیری؟ از کی تاحالا برای ما لات شدی؟) لورین حتی یک کلمه هم حرف نزد. به سمت مکس رفت که یکی از پسر ها جلویش را گرفت. - برو کنار! - اگه نرم چیمیشه؟ پسر دوبرابر لورین بود. (لطفا برو کنار، اون آسیب دیده. از کی تاحالا فکر کردید آسیب زدن به بقیه باعث معروف شدن شماها میشه؟) - جسیکا با صدای نسبتا بلندی گفت: (به کسی ربطی نداره که ما میخوایم چجوری معروف شیم!) - پس بقیرو قاطی این ماجرا نکنید! خیلی میخواید خود سر باشید؟ پس به بقیه کاری نداشته باشید! جسیکا حرفی برای گفتن نداشت. عصبانیت وجودش را پر کرده بود: (هی تو! "به یکی از پسر ها اشاره کرد" محکم نگهش دار.) لورین از نقشه پلید او مطلع شد، اما دیگر دیر بود. نه وقت مقابله را داشت، نه قدرتش را. جسیکا، با بیرحمی یک چوب بزرگ برداشت و استخوان دست مکس را شکست. جیغ مکس بلند شد.
لورین، حس بدی داشت. حس کرد اگر دخالت نمی کرد، شاید دست مکس نشکسته بود! اما حداقل، جسیکا به همراه سه تا از پسر ها، پنج روز اخراج موقت شدند. لورین همراه با مکس و مدیر به بیمارستان رفت، مدیر از او پرسید چه شده. او نمیتوانست دروغ بگوید. (جسیکا، تایلر، شیتا و اریک.) تنها چیزی که گفت، همین چهار کلمه بود. " 𝘈𝘭𝘭 𝘐 𝘸𝘢𝘯𝘯𝘢 𝘴𝘢𝘺 𝘪𝘴 𝘵𝘩𝘢𝘵, 𝘵𝘩𝘦𝘺 𝘥𝘰𝘯'𝘵 𝘳𝘦𝘢𝘭𝘭𝘺 𝘤𝘢𝘳𝘦 𝘢𝘣𝘰𝘶𝘵 𝘶𝘴... " مایکل جکسون، شاید ذره ای حال لورین را خوب میکرد. ولی... در خانه را باز کرد. صدایی نشنید. فکر کرد باز هم میخواهند او را سوپرایز کنند، بنابراین یک لبخند مصنوعی زد در خانه تاریک قدم زد. اما بر خلاف انتظارش، هیچکس در خانه نبود.
همه جارا گشت. "کجا میتونن رفته باشن؟ شاید خونه ی خاله پتی؟" احتمالش بود. انها زیاد خانه ی خاله پتونیای عزیزش میرفتند. حالا خودش بود و خودش. دو ساعت در خانه ماند. تکالیف سنگین مدرسه را بدون هیچ شکایتی نوشت. کاری برای انجام دادن نداشت. هنوز کسی بازنگشته بود. به مادرش زنگ زد، ولی کسی بر نداشت. این برای پدر و برادر بزرگش نیز تکرار شد. "خارج از دسترسن یعنی؟" با این فکر خودش را آرام کرد. میخواست به خانه خاله برود ولی حوصله اش را نداشت. از این کار منصرف شد و ترجیح داد سری به دوستش بزند. دوست؟ میتوان او را دیگر یک دوست صدا زد؟ سوار دوچرخه اش شد و به راه افتاد. دم بیمارستان ایستاد. وقتی به پیشخان رسید از مسئول بخش پرسید: (میتونم بن براون رو ملاقات کنم؟)
نظرات بازدیدکنندگان (0)