رفته است… اما هنوز، گاهبهگاه، در راهروهای خاکگرفتهٔ خانه، صدای قدمهای آرامش میپیچد. رفته است… اما فکرِ سیمای غمزدهاش، چند صباحیست از سرم بیرون نمیرود. انگار او ــ عزیزکردهی دل، آرامِ جان، تمام دار و ندارم در این دنیایی که هیچگاه آرامشی برایم نیاورده ــ رفته؛ اما من هنوز صدایش را میشنوم… نه مبهم، که روشنتر از هر لحظهای که در کنارم بود. هنوز گرمای دستان لطیفش میان انگشتانم زنده است.
گاهی، میان خوابوبیداری، پیدایش میشود؛ با همان لباس سپیدی که آخرینبار در جهانِ بیرحمِ بیداری به دیدنم آمد. میآید… و من با انگشتانی که ظرافت را نمیشناسند، موهایش را میبافم. میبافم… و درست پیش از آنکه بوسهای روی گیسوان مشکیاش بنشانم، ناگهان محو میشود. کجا؟ نمیدانم. فقط میدانم بعد از رفتنش، همهچیز سفید میشود؛ سفیدیای تلختر از نبودنش. نمیدانم وقتی او هست، اطرافم هم همینقدر سفید است یا نه؛ آخر، وقتی او هست، هیچ چیز دیگر در چشمم نمیگنجد.
همه میگویند رفته است. اما اگر رفته… پس چرا گلهای خانه هنوز تازه میمانند؟ چرا آسمان نمیگیرد؟ چرا ابرها نمیبارند؟ چرا زمین هنوز سبز است؟ چطور ممکن است او رفته باشد و آجرهای خانهٔ دلم هنوز سرپا باشند؟ چطور ممکن است رفته باشد و اشکهایم خشک مانده باشند؟ چطور میشود!؟
شاید… شاید او نرفته باشد. شاید فقط رنگ عوض کرده است. شاید چون دیگر اینجا جای ماندنش نبود، خودش را کشید به آسمان، به همان جایی که نورهاش ابدی است. و این سبزی زمین، این تازگی گلها، این هوای پاک… شاید همهی اینها نشانههایی باشد از حضورِ او که دیگر نه در آغوش من، که در نفسِ همهی این هستی جاریست. شاید این سفیدیِ بعد از محو شدنش، نه پایان، که آغازِ جهانی دیگر است؛ جهانی که او در آن، فراتر از درکِ من، آرام گرفته. و من؟ من اینجا میمانم، با خاطراتی که چون گیسوانِ مشکیاش، هرشب در خوابم بافته میشود. میمانم و به سبزِ زمین و عطرِ گلها خیره میشوم، و در هر نفسِ باد، صدای آرامش را جستجو میکنم. گویی او رفته است، اما گویی هرگز نرفته. گویی رفته است تا در همهچیز، از نو مراقبت کند. و این بودنِ در نبودنش، سختترین و در عین حال زیباترین داغِ بر دلِ من است.