به پارت پنج خوش آمدی
فریسک چیزی برای گفتن به ذهنش نمیرسید، اما ناگهان فکری به ذهنش رسید و گفت: «اگر به تو نشان دهم چقدر قوی هستم، مرا رها میکنی؟» توریل چارهای جز پذیرفتن نداشت، سپس آنها وارد مبارزه شدند. توریل با جادوی آتشین خود به فریسک ح.م.ل.ه کرد و فریسک فقط چند امتیاز از دست داد، اما با نشان دادن رحم به تورییل، فریسک سرانجام پیروز شد. توریل گفت: «میدانم میخواهی بروی، اما لطفا اینجا بمان، میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم.» او این را با حالتی غمگین و امیدوار گفت
فریسک مدام انکار میکرد تا اینکه توریل بالاخره تسلیم شد و گفت: «رقتانگیز نیست؟ من نمیتوانم از م.ر.گ یک کودک جلوگیری کنم، اما نمیتوانم تو را هم برای همیشه اینجا نگه دارم، تو لیاقت آزادی را داری.» سپس او را در آغوش گرفت و پس از رها کردن، بدون اینکه برگردد، گفت: «اما اگر میروی، لطفا لطفی در حقم بکن، به خرابهها برنگرد، امیدوارم درک کنی.» حالا سه شخصیت اصلی یعنی کارا فریسک و فلاوی تنها بودند.بعد از خروج از در خرابهها، وارد مکانی به نام اسنودین شدند.
درختان ترسناک زیادی آنجا بودند. همه آنها خشک و بیروح بودند. فریسک میخواست وارد پُل شود که ناگهان سایهای پشت سرش دید و انگار بهش گفت: «انسان، نمیدانی چطور به یک دوست جدید سلام کنی؟ برگرد سمت من و دستم رو تکان بده» سایه بلند قد بلند انگار داشت دستش را دراز میکرد. فریسک بعد از چهار ثانیه مکث برگشت و با او دست داد. دست فریسک دچار شوک الکتریکی شد که تقریباً او را ک.ش.ت اسکلت شروع به خندیدن کرد: «ههههه، باید قیافهات رو میدیدی!»
فلاوی از واکنش او منزجر شد و گفت: «تو نزدیک بود او را ب.ک.ش.ی! این اصلاً خندهدار نبود» و اسکلت پاسخ داد: «و تو دیگه کدوم خ.ر.ی هستی ها؟؟ یک شخصیت حذف شده از پونی کوچولوی من یا چیزی شبیه به اون؟» کارا با شنیدن حرفش شروع به خندیدن کرد فلاوی به کارا گفت: «این اصلاً خندهدار نیست!! اون من رو ت.ح.ق.ی.ر کرده!!» کارا اشکهایش را پاک کرد و گفت: «ببخشید، ببخشید، فقط این خیلی دیس سنگینی بود» اسکلت حرف کارا را قطع کرد و گفت: «راستی، اسم من سنس است. از آشنایی با تو خوشبختم کوچولو.» فریسک هم اسمش را گفت و بعد سنس گفت: «قرار بود مراقب آدمهایی باشم که شاید زیر زمین بیفتند، اما این کار من نیست، من برای این کار خیلی تنبلم.» ادامه داد: «اما برادرم پاپایرس اشتهای زیادی برای گرفتن آدمها دارد.»
سنس همچنین گفت: «اون خیلی خوش شانسه که قراره انسانی به کوچکی تو را به دام بندازه» فریسک گفت:«من کوچک نیستم!» فلاوی گفت: «هر کاری میکنی بس است و راه را به ما نشان بده.» سنس گفت حتماً برو جلو، فریسک جلو رفت، ناگهان سنس گفت: «وای نه، داره میاد، زود باش! پشت اون چراغ قایم شو.» او آنجا پنهان شد، سپس پاپایرس وارد شد و سنس گفت: «سلام رئیس.» پاپایرس گفت: «به من «رئیس» نگو تنبل!» او ادامه داد: «قرار بود مراقب انسانها باشی، واقعاً داری چیکار میکنی؟!» سنس تلویحاً گفت: «نمیدانم فقط به آن چراغ نگاه میکنم، باحال است، نه؟» فلاوی با زمزمه به فریسک گفت: «این چه غ.ل.ط.ی دارد میکند؟» پاپایرس: «دست از این شلوغ بازی ها بردار و برگرد سر پستت» و سپس آنجا را ترک کرد. سنس گفت: «حالا میتوانی بیایی بیرون بچه.»
سنس گفت میشه یه لطفی در حقم بکنی بچه؟ گفت میشه همچنان وانمود کنی انسان هستی؟ برادرم همه چیزشو میده فقط یه انسان ببینه، میشه؟ از آنجایی که فریسک قلب مهربان و هوشیاری دارد، با وجود اینکه کارا و فلاوی گفتند این کار احمقانه است، پذیرفت. سنس و پاپیروس داشتند پازل بعدی را تمام میکردند که فریسک وارد شد و پاپیروس گفت: «*با تعجب* این... یه آدمه؟!» سنس گفت نه، مطمئنم که سنگه. پاپایرس گفت: «جناس بس است، او مطمئناً یک انسان است.» (صدایش را صاف کرد و گفت) «اِهم، انسان، من نباید بگذارم از اینجا بروی و رد بشی، فقط در صورتی میگذارم بروی که تمام معماهای م.ر.گ.ب.ا.ر.م را تمام کنی و اگر نتوانستی اونا رو حل کنی، من پاپایرس بزرگِ و.ح.ش.ت.ن.ا.ک تو را اسیر میکنم و با روحت همه ی هیولاهارا از زیرزمینازاد میکنم. بچه ننرِ نفرتانگیزِ کوچک! نیه هه هه هه!!»
بعد او رفت و سنس گفت: «خب، خوب پیش رفت» فریسک با ناراحتی به سنس نگاه کرد و سنس گفت:«هی اون قیافه کوچولوی غمگين رو به من نده، آزارش به یه مگس هم نمیرسه، البته امیدوارم » فریسک نمیتوانست به سنس اعتماد کند، بنابراین تصمیم گرفت تمام تلاشش را بکند تا همه آن معماها را تمام کند و برنده شود تا شاید بتواند راهی برای خروج پیدا کند. چه نوع معماهایی میتواند در انتظار این انسان کوچک باشد؟
نظرات بازدیدکنندگان (0)