سلاااام خوبین میرسیم پارت دوو کپی کنینن فقطط من میدونم و شوماا
تنها خبری که دارم اینه که امیلی به پاریس برای عرeiso اش میخواسته بره و تیفانی هم کار بازیگری رو در پیش گرفته و رفته کالیفرنیا شارلوت اهی بلند کشید و گفت همه رفتن اما من نه چراا استاد بلمر پیر با لبخندی ارامشبخش گفت توهم میری عزیزم شارلوت گفت ممنونم استاد و ارام گفت خب خداحافظ تعطیلات تابستونه خوبی داشته باشید استاد بلمر گفت ممنونم شارلوت به کلبه برگشت با لبخندی در را باز کرد و مادربزرگش را دید که نفس نفس میزند شارلوت سفید شد و استرس تمام بدنش را فرو گرفت وداد زد وایی نه مادربزرگ مادربزرگ ! شارلوت سریع رفت بیرون و به پیش دکتر محله شان رفت و کلی در زد و داد زد کمک کمک دکتر در را باز کرد و با عصبانیت گفت بله بله شارلوت چی شده شارلوت گفت م م ا دربزرگم و بعد زبانش بند اومد
دکتر گفت سریع برو کنار تویله و کالسکه رو اماده کن شارلوت در کالسکه رفت دکتر سوار شد و محکم به اسب ها زد و با جدیت گفت برو حیوون که عمر مادربزرگ این خانم به زمان رسیدنمون به کلبه ربط داره اسب ها سریع میرفتند به کلبه رسیدند شارلوت و دکتر رسیدند اما کار از کار گذشته بود شارلوت به زمین افتاد گریه اش گرفت دکتر کلاهش را با غم و افسوس بر روی سینه اش گذاشت و اشک ریزش را با دستمال توی کتش پاک کرد و گفت متاسفم اما ای خانم جوان شما نهایت تلاشتون رو کردید عمر مادربزرگ پیر شما دست خدا بود و گویا امروز زمان اتمام زندگی مادربزرگ گران قدر شما بود همان روز مادربزرگ شارلوت بدست اهالی گرینویچ به خاک سپرده شد
اما از قرار معلوم همسایه و دوست نزدیک مادربزرگ شارلوت خبر را به خاله ی شارلوت داده بود بله خاله لوسی خاله ی شارلوت که در عمارتی در لندن زندگی میکرد و خواهر بزرگتر و کوچکتر شارلوت را بزرگ کرده بود و در همان حین عذا داری و غم شارلوت پستچی با چهره ی گشاده و خندان که معلوم بود از لندن امده نامه ای که مهر و موم شده بود و دورش با چیزهایی همانند طلا زینت داده شده بود را به شارلوت داد شارلوت ان را باز کرد و با خود شک کرد که چه ادمی و چه کسی به او نامه داده نامه را باز کرد و خواند: اه ای خواهر زاده ی عزیزم تو با مادر من بزرگ شدی و ممکنه برای تو سخت تر از داغ هر کس دیگه ای باشه اما حالا دیگر وقت موندن در اون کلبه ی متروکه نیست وقتش است که بیای و پیش من و دو خواهر دیگرت باشی بعد از مادربزرگت اکنون من پشتیبان تو هستم میدانم که اول مرگ پدر و مادر و بعد مادربزرگ سخت است اما اکنون وقتش است تا بعد کمی سختی اسوده در عمارت من باشی
و خوب است بدانی که فردا وقت این است که بیایی برایت بلیطی تهیه کردم که در اخر پاکت گذاشتم پس یادت نرود پنجشنبه ساعت ۱۰ صبح منتظرتم با احترام خاله لوسی شارلوت بعد از خواندن ان نامه به فکر فرو رفت ایا برود یا نرود که به کلبه ای که دیگر مادربزرگش در ان نیست نگاه کرد شارلوت چمدانی خاک خورده برداشت و در ان کتاب هایش و چند دست لباس را تا کرد و گذاشت بغض کرد و چمدان را برداشت و به خانه ی دوست مادربزرگش رفت و شب را در انجا با غم و قصه سپری کرد تا ارام ارام چهره ی زیبای نورانی خورشید درامد و شروع کرد به طلوع شارلوت از دوست مادربزرگش خداحافظی کرد و پیاده گام برمیداشت و به طرف راه اهن میرفت رفت و نشست بر روی یک صندلی خالی در کنار ریل راه اهن و چشمانش را بست سعی کرد به جیک جیک گنجشکان توجه کند بعد چند ساعت صدای بوق بلند قطار امد شارلوت از جا پرید و دید که قطار دارد میرود سریع پاشد و شروع کرد به دویدن اما باد شدید مانع دویدن او میشد اما باز او دوید و داد زد اهای منو جا گذاشتین سر راه سنگی را دید و ان را به بدنه ی قطار زد تا یک نفر به راننده گفت اقا از قرار معلوم شما یک خانم رو جا گذاشتین و قطار در همانجا ایست کرد و شارلوت سریع سوار شد راننده ی قطار گفت هی خانم محترم ایا ادم باید قطار بگیره وقتی جا میمونه حالا بلیط ات رو بده ببینم شارلوت ارام و با استرس دستش را به سمت راننده برد و بلیط را به راننده داد و گفت متاسفم اقا و رفت و در جای خالی کنار خانمی میان سال نشست
نظرات بازدیدکنندگان (0)