حمایت؟
آلن بدون کلمهای دوید به اتاق زیر شیروانی، گرد و غبار سالها هوا را پر کرده بود و بوی کهنگی چوبها گلویش را میفشرد. زیر تخت قدیمی، جعبه فلزی زنگزده را پیدا کرد – سرد و سنگین، قفلش را با انبردست شکست، داخلش نقشههای مچاله و یادداشتی از پدرش: « آخرین شلیک. مار رو پیدا کن، تمومش کن» قلب آلن تپید، غم و خشم قاطی شد. "انتقام،" جعبه را زیر لباسش پنهان کرد.به سمت حیاط رفت و.... الیور بیدار شده بود . پا در حیاط فریاد زد: -برگرد پسر! خطرناکه! اما آلن سوار دوچرخه قدیمی شد، باد لسآنجلس صورتش را شلاق زد. نامه ناشناس در جیبش میسوخت، نقشهها راه را نشان میدادند: انبار متروکه بندر، لونه مار سپیده دم بود، سایهها طولانی، و آلن با چاقوی جیبی در دست، قدم به دنیای بزرگ گذاشت. کابوس واقعی شده بود، و شلیک آخر منتظرش بود مرموز، غمگین، و بیرحم ... آسمان خاکستریرنگ مثل چشمان آلن پر از اشکهای فروخورده. باد سرد کوچههای داوون را میجست، بوی نم و تنهایی هوا را پر کرده بود و آلن با دوچرخهاش آهسته پیش میرفت، هر پدال غم گذشته را سنگینتر میکرد. جعبه فلزی در کولهاش مثل بار رازی ناتمام سنگینی میکرد، کابوسها و نامه ناشناس سایهای ابدی روی دلش انداخته بودند. وارد کوچه ای شد که انگار بن بست بود ، خواست دور بزند که ... در عمق کوچه تاریک، صدای تقتق جعبهها آمد، قدمهای نامعلوم. آلن نفسش را حبس کرد، قلبش از اندوه و ترس میلرزید. +کی اونجاست؟ صدایش لرزان اما مصمم اکو شد. ناگهان، از سایهها صدای نرمی دخترانه برخاست: / تو... یه پسری؟
دختر از سایهها بیرون آمد، موهای قهوهای ژولیده و چشمان براقی که در نور کم سپیدهدم میدرخشید. / اسمم آریاناست زمزمه کرد. با لبخندی ناز اما محتاط، صدایش چابک مثل خودش. / تو کی هستی، پسر؟ این کوچه جای غریبهها نیست. آلن مردد ایستاد، غم کابوسها هنوز در دلش بود، اما چیزی در چشمان آریانا اعتماد میآورد. +آلن... براون. دنبال چیزیام. آریانا دستش را گرفت، چابک مثل گربه: /بیا، فقط گم نشی! آریانا او را از کوچههای پرپیچوخم برد، از دیوارهای آجری و سطلهای زباله گذشتند تا به یک انبار متروکه در حاشیه شهر رسیدند. در زنگزده را هل داد و داخل شدند؛ بوی رطوبت و هیجان هوا را پر کرده بود. در انبار متروک سه نفر در گوشه ای نشسته بودند . با امدن آریانا و آلن همه بلند شدن ؛ گویی حالت دفاعی گرفتن و اخم میکردن . آریانا معرفی کرد : / دایانا آدامز پونزده سالشه، ویلیام وینستون، پونزده سالشه ... ما همه برای اینکه از گرسنگی نمیریم یا سر خیابون ها نخوابیم ، دزدی میکنیم ... + چرا اینکار رو میکنین؟ خلاف مقرراته ! & مجبوریم ، با این وضع ، دولت اصلا به فکر کسایی مثل ما نیست خب طبیعیه که مجبوریم دردی کنیم ، باید بهمون حق بدن ، اگه امثال ما اینکار رو نکنن از گرسنگی ، از بی خانمانی می میرن اینو ویلیام وینستون گفت . دایانا نگاهی سرد و خشک به من می انداخت . مطمئنم بدبین بود . دست به سینه تکیه داده به دیوار! صدایی آمد . @ دیانا ! آریانا ! ویلی ! صدای چیه؟این کیه ؟ پسری قد بلند با موهای قهوه ای روشن و چشمای قهوه ای پررنگ با ته چهره ای شبیه به دیانا بود . ویلیام گفت » برایان آدامز! سردسته گروه ما ست . @ این کیه؟ √ یه ولگردی تو کوچه ها ! آریانا آوردش دیانا اینو با لحن خشکی گفته بود . @ ببین بچه ... -من بچه نیستم @چند سالته؟ - شونزده @برای شونزده سال خیلی کوچولویی آلن اخم کرد ... برایان گفت @ به هر حال من برایان ام . با خواهرم و دوستام کار میکنم ، مامان و باباهامون خیلی وقته مردن و ما آواره شدیم ، یه همچین جایی رو پیدا کردیم و شبا میخوابیم ، صبح ها هم میریم دزدی تا شب گرسنه نخوابیم و چون حالا تو از اینجا با خبر شدی نمیتونیم اجازه بدیم که بِریـ... - ولی من باید برم ! منم دنبال انتقامم باید چند نفر رو بکشم ، باید برم ! برایان اخم کرد . گفت @ قضیه ش چیه ؟ بگو شاید تونستیم کمکت کنیم . - موضوع بیشتر از دزدیه . خودم باید انجامش بدم . هر چهار نفر پوزخند زدن . برایان از چند پله که رویش ایستاده بود پایی آمد . همانطور که پوزخند زده بود دهانش را باز کرد و با لحن تهدید آمیز و کمی خوفناک گفت: @ فکر میکنی ما فقط دزدیم؟ خودِ من به تنهایی به جُرم کش&تن نه نفر با اسلحه و چهارده نفر با چا))؛قو محکوم به اعد#ام و فراری ام ! ... آلن وحشت کرد ادامه دارد ...
آلن همه چیز را تعریف کرد - پدر و مادرم، جک و سارا براون، عضو FBI مخفی بودن. اطلاعات محرمانهای از یه گروه مافیایی می دونستن . گروهی که همه چی رو کنترل میکنه. اونا رو کش&ت&ن، به من نامه دادن، و حالا دنبال منن. جعبه رو دارم، میخوام انتقام بگیرم، تمومشون کنم. سکوت سنگین انبار را پر کرد، چشمان هر چهار نفر برق عجیبی زد، اما لبخندی محو روی لب هایشان نشست – انگار رازی مشترک را میدانستند، اما بروز ندادند. برایان سر تکان داد، صدایش آرام بود: برایان :جک و سارا... آره، شنیدیم. عملیات سایه به خیلی ها آسیب و ضرر رسوند . حتی بعضی ها میگن هدف اصلی انفجار ۱۹۸۹ جک و سارا بودن . ما کمکت میکنیم، کوچولو. انتقام بدون پشتیبان، خود#کش@یه . چشمان آریانا برق زد . ویلیام پوزخندی زد، و دایانا فقط سر تکان داد، نگرانیاش پنهان اما عمیق بود دایانا زمزمه کرد: دایانا: خطرناکه، اما حق داری. برایان دستش را روی شانه ی آلن گذاشت ؛ نگاهی آشنا در چشمانش پیدا بود @ موافقم. فردا، با جعبه ت می ریم انبار اصلی شون. بقیه نگهبانی بدن. تصمیم گرفته شد، رازی نانوشته بینشان، خطر مثل سایهای مرموز آنها را احاطه کرد بدون اینکه کسی بداند چقدر نزدیکتر از تصور بودند.
شب فرو رسید، انبار زیر نور مهتاب ساکت و مرموز شد. آلن، ویلیام و برایان در اتاق پشتی با تختهای کهنه خوابیدند دخترها – آریانا و دایانا – در اتاق کناری، دیوار نازک بینشان صدای نفسهای آرام را میرساند. آلن روی تشک کثیف دراز کشید، جعبه فلزی زیر دستش، غم و هیجان دلش را میلرزاند. در تاریکی، برایان همونطور که دراز کشیده بود، زمزمه کرد: @ آلن، تا حالا کجا زندگی میکردی؟ با این جعبه، تنهایی نمی موندی. ویلیام خندید: &آره، بگو ببینیم، شهر رو میشناسی؟ آلن نفس کشید: + با پدربزرگم، الیور، تو لسآنجلس. برایان سر تکان داد: @ سخته، میدونم. فردا تمومش میکنیم. گفتگوی کوتاه در سکوت شب محو شد، رازها پنهان ماندند.
نظرات بازدیدکنندگان (0)