مارچ اوایل بهار است. من درست اینجا ایستادم، کنار رودخانه. همان درخت بید بلند و معروف. از آن دوردست میتوان فرهاد را با شاهدخت ملوک دید که به سمتم میآیند. شاهدخت تاجی از گل های لاله ی قرمز و صورتی بر سر دارد. اگر از من بپرسید، میگویم آن تاج را فرهاد با دستان خودش درست کرده است. کمی نزدیک تر که آمدند صدایشان رسا تر شد. میتوانستم بشنوم که ملوک آرام تر از همیشه میگفت:« مارگاریتا، همون بانوی فرانسوی که راجبش بهت گفتم رو به خاطر داری؟ چند روزی است که مجبورم میکند لباس های پف پفی که جلویشان تور دارد و یا لباس هایی با دامن های بلند از جنس ابریشم بپوشم. صورتم را همچون بوم نقاشی رنگ میزند. در اینه بازتابی از خودم را پیدا نمیکنم. » فرهاد رد خنده را از صورتش پاک نکرد و پرسید:« پس داستان پشت این لباس های ابریشم سفیدی که پوشیدی همین است؟ به نظر من که کاملا زیبا شدی. اما من چیزی از نقاشی روی صورتت نمیبینم. » ملوک خندید و پس از نگاه کوتاهی که به فرهاد انداخت گفت:« فرار کردم! از زیر دست آن نقاشان صورت ماهر دربار خلاص شدم. درست هنگامی که مارگاریتا برای پیدا کردن گران ترین ماتیک های قرمز و صورتی رفته بود از پنجره ی اتاقم بیرون پریدم. » کمی جلوتر که آمدند میتوانستم آن لباس ابریشم سفیدی که فرهاد ازش صحبت میکرد را در تن ملوک ببینم. فرهاد چیزی جز شلوار قهوه ای رنگ پارچه ای گشاد و پیراهن سفید رنگ همیشگی اش نپوشیده بود. کفش هایش درست همان چرم های مردانه بودند که کمی پاشنه داشتند. موهایش طبق معمول همان قهوه ای موج دار بود و پوست عسلی رنگش زیبا به نظر می آمد. درمورد کفش های ملوک، لباس ابریشمش بر روی زمین میکشید و آنقدر بلند بود که کفش هایش پیدا نبود. موهایش همان فر درشت مشکی همیشگی بودند که کمی از آن هارا رها کرده و کمی از آن هارا با روبان سفید بسته بود. آن دو جوان با خنده به هم مینگریستند و نزدیک میشدند. فرهاد گفت:« پس نقشه ای که برای بانو مارگاریتا ریختی این شکلیه؟ قراره هر موقع دیدیش از پنجره فرار کنی؟» سپس خنده ای کرد. شاهدخت جوان با آرنجش ضربه ای به بازوان فرهاد زد و گفت:« نه باهوش. خودم یه چاره ای براش پیدا میکنم. »
فرهاد چشم هایش را نیم دایره ای چرخاند و بعد از قدم های بلندی که برداشت زمزمه کرد:« شاهزاده خانم همیشه یه راه حلی پیدا میکنه. » طوری که شاهدخت جوان نتوانست درست چیزی که فرهاد گفت را بشنود. درحالی که ملوک تمام حواسش را به گنجشکی که روی شاخه ی پهن پایینی لانه کرده بود داده بود فرهاد از گوشه چشم ملوک را زیر نظر داشت. از ته دل این زوج جوان را دوست داشتم. تک به تک دغدغه های کوچک و بزرگشان را، از زمانی که در راه رفتن کمی مشکل داشتند از حفظ بودم. باد موهای سبز رنگ و پریشانم را در هوا تکان میداد. فرهاد و ملوک به خزه هایی که دور تا دور بدنه ی سبزم بافته شده بودند تکیه دادند. فرهاد آهی کشید و گفت:« مادرم هنوز تحت درمان طبیب است. به من گفتند هرچه سریعتر باید مبلغی برای داروها و نظارت طبیب پرداخت کنم. » ملوک که غم خاصی در نگاهش داشت گفت:« چرا نمیگذاری ما پرداختش کنیم؟ من دختر شاه این شهرم، فراموش کردی؟ » فرهاد دستی به موهایش کشید و گفت:« همین حالا هم پدرت دل خوشی از من ندارد. چه برسد بخواهد این چنین مبلغی برای من پرداخت کند. » ملوک ادامه داد:« پس داری میگی فکر میکنی با فروش نقاشی ها و ماهیگیری به جایی میرسی؟» فرهاد زیر لب گفت:« تلاشم را میکنم. » زیر لب گفت چون علاقه ای به بحث با ملوکش نداشت. دقایقی بعد ملوک ایستاد و گفت:« فکر کنم باید بریم. مارگاریتا گفت زود برگردم. و همه میدونن زمان چقدر برای مارگاریتا مهمه. » فرهاد گفت:« پس تو برو، من کمی بیشتر می مانم تا با این درخت پیر گپ و گفتی داشته باشم. درخت پیر را با من بود؟ این چه سوالیست؟ غیر از من چه درخت پیر و آشنایی آنجا بود؟ کمی بعد، درحالی که فضا غرق در سکوت بود فرهاد نیز رفت. دروغ گفت، او با من هیچ مکالمه ای نداشت و قرار نبود داشته باشد. پس از رفتن فرهاد باد نیز آرام گرفت. ناگهان از همان دوردست لشکری آدم به سمتم می آمدند. آنها شعار «نان، کار، آزادی؛ این حق مسلم ماست!» سر می دادند. فرهاد پس از شنیدن این سر و صدا برگشت و نگاهی به لشکر انداخت. سپس با چشمانی حیرت زده دوید. اگر پا داشتم، من نیز میدویدم. کمی گذشت تا توانستم چشمان متعجب فرهاد را ترجمه کنم. این شعار ها، مردمی که بیرون ریخته بودند و تک به تک اموال عمومی را به آتش میکشیدند، همه برای گرانی و وضعیت اقتصادی بود. و همه ی این ها برمیگشت به پادشاه. فرهاد هم عاشق و دلباخته ی دختر پادشاه است، معلوم است که میدود. در چنین شرایطی دو حالت داریم، مقاومت، فرار!
با توجه به چیزی که من از پادشاه میدانستم انتخابش فرار بود. دقایقی بعد، مردی میانسال با موهای خاکستری اش که چند تار مشکی هم لا به لایشان دیده میشد فریاد زد:« دوستان من، ادامه دهید، برادرم نزدیکی دربار است، او میگوید مردم وارد شدند و هیچ ردی از پادشاه و همسر و بچه اش نجستند. » آنگاه صدایی درونم بر جمله ی «دیدی گفتم» تاکید کرد. یعنی این آخرین باری میشد که میتوانستم از نزدیک شاهدخت ملوک را ببینم؟ من را بیخیال، فرهاد چه میشود؟ پسرک بیچاره! بعد از گفتن این جمله، چهار تا از برگهای سبزم را دیدم که بر هوا میرقصند و آرام به زمین میرسند. عجیب بود، هنوز به پاییز خیلی مانده بود! آن شب را تا صبح بیدار بودم؛ در فکر پسرک بیچاره و ملوکِ جوان بودم. این بار باد چند شاخه ی پایینی ام را لمس میکرد. احساس میکردم او دستی بر شانه ام میکشد و میگوید:« همه چیز خوب است. اشکالی ندارد اگر گاهی تو نیز خم شوی. » کمی بعد خوابم برد.
سوم مارچ. صدای بلندی خوابم را قطع میکند. با چشم های نیمه بازم هواپیمایی را با فاصله ی اندک نسبت به زمین تماشا میکنم. اطمینان دارم پادشاه و خانواده اش هستند. به من اعتماد کنید، از وقتی پادشاه کوچک بود اورا میشناختم. همیشه فرار را انتخاب میکرد تا مقابله. این دفعه نیز همینگونه خواهد بود. ناگهان به این فکر کردم که آیا فرهاد نیز آنچه من دیدم دیده بود؟ کمی بعد بیشتر مردم از خانه هایشان بیرون آمدند. چهره بعضی هایشان پر شور و در چهره ی بعضی حتی اندک نور امیدی موج نمیزد. کمی بعد فرهاد را دیدم که نزدم می آمد. این بار تنها بود. چشمانش پف کرده بودند. موهایش آشفته بودند. لباس هایش هیچ تفاوتی با دیروز نداشتند، اما بسیار چروک شده بودند. یکی نبود که بگوید آخر پسر جان، مگر با لباس هایت خوابیدی که این بلا بر سرشان آمده؟ ناگهان دیروز را به خاطر آوردم. تقریبا فراموش کرده بودم فرهاد چگونه از بین جمعیت گذر میکرد. چه کسی میداند؟ شاید تا شب با همان لباس ها کل شهر را دویده تا ملوکش را پیدا کند. احتمالا علت این سر و وضع لباس هایش نیز همین بود. البته این گمانی بیش نبود. لنگ لنگان به سوی من می آمد. اگر دست داشتم، دست هایم را به سویش باز میکردم و اورا در آغوش میکشیدم. فکر اینکه توانستم همچین چیزی را فراموش کنم تا ریشه هایم را میسوزاند. اگر خوب مشاهده میکردید، میفهمیدید امروز از پای چپش کار نمیکشد. بیشتر راه را لی لی میکند. پسر بیچاره، ای کاش پا داشتم تا با آنها از روی هرکس که به تو آسیب رسانده گذر میکردم. لااقل ای کاش دهانی داشتم، تا از آن برای گفتن چیز های خوب به تو استفاده میکردم. سال ها پیش بوته ی گل رزی که کمی آن طرف تر بود میگفت:«کلمات جادو اند. به عنوان یک جادوگر، تصمیم خودت است که از جادوی سیاه استفاده کنی یا جادوی پاک و سفید. آنها میتوانند تورا یک سفر ببرند، یا تورا یک گوشه میخکوب کنند. گاهی میتوانند زهر باشند، گاهی پادزهر. » اکنون، آرزو میکردم مرهم خود را دریابی، فرهاد جانم. بلاخره پس از نصف روز لی لی کردن به من رسید. خراش کوچکی کمی جلوتر از گوش هایش، تقریبا روی گونه هایش وجود داشت. چانه اش نیز تیره شده بود. چشمانش قرمز و اشکی بودند. انگار از یک انفجار جان سالم به در برده بود. سپس نشست و به بافت خزه ای تنه ام تکیه داد. زانو هایش را در بغل گرفت و بی صدا گریه کرد. بی خبر از اینکه یک تماشاچی دارد. مشتی سنگ ریزه جمع کرد. سپس هربار که چیزی زمزمه میکرد یک سنگ کوچک را در رود می انداخت. از نزدیک ترین ریشه ام به او خواستم محتوای سخنانش را بشنوند و بازگو کند. او گفت نمیتواند چیز زیادی بشنود. کلماتی که میشنوید ناقص یا بی معنا بودند. پس فرهاد را تنها گذاشتم تا هر آنچه میخواست زمزمه کند. هر چقدر دوست داشت گریه کند و هر زمان که خواست فریاد بکشد. اکنون شب شده بود. فرهاد کم کم میرفت. البته قبل از رفتن به کمک یقه ی پیراهن سفیدش اشک هایش را پاک میکرد. سپس من دوباره تنها شدم.
چهارم مارچ. صبح امروز تمام کشور از فرار پادشاه مطلع شده بودند. بعضی هایشان شادی میکردند، دور آتش جمع میشدند و همراه با رقص محلیشان آواز میخواندند. بعضی ها هم انقدر گریه کرده بودند که چشم هایشان حسابی پف کرده و زیر چشم هایشان گود انداخته بود. هیچ خبری از فرهاد نشد. باز هم میگویم، اگر پا داشتم سمت فرهاد میدویدم و از اوضاع و احوالش مطلع میشدم. روز دیگری برای یادآوری اینکه انسان بودن بهتر از درخت بودن است. ده مارچ شش روز، نزدیک به یک هفته از آخرین دیدارم با فرهاد گذشته بود. اوضاع و احوال کشور متغیر بود. روزی همه خوشحال و رقصان و روز دیگر سیاه پوش و گریان. هنوز نمیدانم چه کسی کشور را اداره میکند. زیرا از این فاصله نسبت به انسان ها نمیتوانستم چنین چیزی را تشخیص دهم. مدتی بود که هیچ انسانی نمیبینم که بخواهم فال گوش بایستم و از بین حرف هایش خبری بجویم.
ناگهان صدای شکستن یک چوب نازک شنیدم. آری، حتی اگر نبینمش میتوانم تشخیص دهم آن صدا، صدای شکستن چوب است. اما این یعنی کسی به من نزدیک میشود. ناگهان مردی را از گوشه چشم دیدم. او پشت من بود و داشت جلوتر می آمد. چشمهای درشت و لب های کوچک داشت. بینی از کمی غوزداشت و موهایش مشکی و لخت بودند که زیر کلاه کپش پنهان شده بودند. لباسش هم رنگ کلاهش سرمه ای بود. یک نوشته ی خاصی بر روی لباسش بود و بسته ای در دست داشت. کمی جلوتر آمد و توانستم نوشته ی روی لباسش را واضح تر ببینم. نوشته بود «پستچی». کلمه ی روی لباسش آشنا به نظر می آمد. اندک زمانی در فکر فرو رفتم و سپس به خاطر آوردم. این یک شغل است. قبلاً وقتی پادشاه کوچک بود حین مکالمه با دوستانش این کلمه را شنیدم. او میگفت پستچی نامه ای از طرف مادرش که در کانادا، ونکوور است برایش آورده. چهره ی متعجب دوستانش درحالی که با دهان باز و لپ های پایین افتاده شان به پادشاه کوچک نگاه میکردند به خاطر دارم. درست جلوی چشم هایم میبینمشان، انگار همین چند روز پیش بود. پستچی بسته را درست جلوی من گذاشت. سپس دستی بر کلاهش کشید و آن را صاف کرد و رفت. آن هنگام توجهم به کفش ورزشی کهنه ای که پوشیده بود جذب شد. این ها مهم نیست، فعلا برایم سوال است این بسته چیست؟کمی بعد فرهاد را دیدم. چیزی که انسان ها آن را «گوشی موبایل» می نامند به صورتش چسبانده بود و میگفت:«من اینجام. بله،بله. کنار درخت؟» سپس نگاهی به جلوی من، درست بالای ریشه هایم، روی خاک نگاه انداخت. ادامه داد:«بله پیداش کردم. ممنونم، مچکرم، خداحافظ. » نزدم آمد و دستی بر روی بسته کشید. بسته کمی له شده بود. انگار مسافت زیادی طی کرده بود. نمیتوانستم رویش را بخوانم. اندکی از بوته ی گل رز پیر یاد گرفته بودم. او میگفت یک معلم همیشه جلسات زبان پارسی خصوصی اش را کنار او برگذار میکرد. پس او نیز به من پارسی آموخت. اما انقدری عمر نکرد تا بتواند کامل آن را به من بیاموزد. اما فرهاد به دادم رسید. نمیدانم چرا با صدای بلند آن را خواند، اما شروع کرد و گفت:« برای فرهادم، از طرف ملوکش! »
به نظرم خیلی قشنگ بود؛ دوست دارم بدونم ادامهاش چیمیشه🍀