روزها، مثل برگهای پوسیدهای که در باد میچرخند و در نهایت زیر پا خرد میشوند، یکییکی میگذشتند. برای آوا اما، هر روز بوی ترس میداد. پدر دیگر حتی دنبال بهانه نمیگشت. گاهی فقط با یک نگاه سرد، یک کلمهی کوتاه، یا حتی سکوتش، آوا میفهمید امشب، سهمش درد است… یا ترس… یا هر دو.آوا کمکم یاد گرفته بود در خانه بیصدا حرکت کند؛ درست مثل روحی که نمیخواهد حضورش کسی را آزار دهد. سارا همیشه اولین کسی بود که او را پیدا میکرد. موهای سپیدش را میریخت پشت گوشش و میگفت: “آوا… بیا اینجا. مثل سایهها نباش. من میبینمت، با اینکه بقیه نمیخوان ببیننت.”
آرمان اما… آرمان بیشتر از قبل به او نزدیک شده بود. گاهی به شکل عجیبی آرامش داشت، انگار خودش هم نمیدانست چرا اینقدر رفتارهای پدر با آوا، او را آزار میدهد. در نگاهش چیزی بود… چیزی شبیه احساس گناه؟ یا شاید احساس مالکیت؟ انگار گم شدهای را دنبال میکرد، اما از پیدا کردنش هم میترسید.یک غروب، وقتی همه در خانه تنش بودند، آرمان به آرامی کنار آوا نشست و گفت:“میدونی مشکل چیه؟” آوا با صدایی که از خستگی خشدار شده بود، پاسخ داد: “مشکل چیه؟” آرمان کوتاه، سرد و کمی عصبی جواب داد: “تو زیادی ساکتی. آدمهایی که زیادی ساکت باشن، بیشتر از همه زنده میمونن… ولی بیشتر از همه درد میکشن.” آوا لبخندی بیجان زد. “خب زنده موندنم انگار خیلیها رو ناراحت میکنه.”آرمان با اخمی که سعی داشت پشت بیتفاوتی پنهانش کند، گفت: “منو نه.” آن شب، برای اولین بار بعد از مدتها، آوا توانست بخوابد… البته خوابی سبک و لرزان، اما خوابی که به هر حال، آرامشی در خودش داشت.
اما زندگی هیچوقت نمیگذارد انسان زیاد در آرامش بماند... رفتار پدر هر روز سختتر میشد. پرجزئیات، خونین و با فریادهای بلند — اما دردناک، خردکننده، و بیرحمانه. همان کافی بود.سارا تلاش میکرد از آوا محافظت کند. علی سپر میشد وقتی میتوانست. مادر… مادر خودش در سرازیری بیماری فرو میرفت. و پدر… هر چه بیشتر باور میکرد حرفهای پدربزرگ حقیقتاند، بیشتر در غرقاب خشمش فرو میرفت. اما در میان این تاریکی، روزی رسید که خانه برای لحظهای نفس کشید. یک روز جمعه بود. مادر، با وجود ضعف، اصرار کرده بود که همه دور هم صبحانه بخورند. آفتاب کمجانِ زمستانی، از شیشههای کدر آشپزخانه میتابید. آوا گوشهی میز نشسته بود، مثل همیشه، اما این بار سارا با لجبازی کودکانهای صندلیاش را کشید کنار او و گفت: “اگه کسی مشکل داره، خودش جاشو عوض کنه. آوا اینجا میشینه.”
پدر اخم کرد، ولی مادر با صدای آرام گفت: “بذار… امروز فقط امروز، بذار سر این میز آرامش باشه.” همه سکوت کردند. علی برای اینکه فضا را عوض کند، شروع کرد به تعریف کردن یکی از اتفاقات خندهدار مدرسه. آرمان، خلاف انتظار، بلند خندید. صدای خندهاش خانه را تکان داد. برای لحظهای کوتاه، انگار سایهها کمی عقب رفتند. سارا دنبال خنده ادامه داد و ناگهان، چیزی اتفاق افتاد که هیچکس انتظارش را نداشت. آوا… لبخند زد.نه لبخندی بزرگ. نه لبخندی که دنیا را تکان دهد. فقط… لبخندی کوچک. اما کافی بود که آرمان لحظهای ماتش ببرد. انگار تازه فهمیده باشد این دخترِ نحسِ سپیدمو، هم میتواند بخندد.آرمان با لحنی که خودش هم نمیفهمید چرا اینقدر جدی شده، گفت: “بیشتر بخند. بهت میاد.”
پدر، از گوشهی چشم، با حالتی که نمیدانست بیشتر خشم است یا گیجی، به آوا نگاه کرد. انگار برای لحظهای کوتاه شک کرد… آیا واقعاً این دختر میتواند بد باشد؟ اما شک، دوام نیاورد. چون تفکرها و عقیده های پوچ تزریقی خوانواده ، سنگینتر از هر تردیدی بودند. صبحانه گذشت. خندهها خاموش شدند. اما چیزی در هوا عوض شده بود. چیزی کوچک. شکننده. شبیه دانهای که وسط برف کاشته شده باشد.
داستانت عالی هست عالی عالی
به نام خدا حمایتتتتتتتتت
نظر لطفتههههه مرسیییی
به نام خدا تشکر 😅