بچه ها این داستان شماره سه هست که خلاصشو تو پست رویای تخیل من گذاشتم امیدوارم لذت ببرید🌹
اول بریم سراغ شخصیت های داستان: مکث: یه پسر ۲٠ ساله شر که توی قلبش فقط توی قلبش یه ژن خاص داره که به ژن آلفا معروفه. ژن الفا یه جور ژن جهش یافته است که اگه دستکاری شه ممکنه به دستاورد بزرگی تبدیل شه. اما خب مکث اینو نمیدونه و خیلی عادی به زندگیش ادامه میده. دن: یه پسر که بعدا شخصیت اصلی میشه. (محل زندگیه دن و مکث نزدیک به همه) سازمان دلتا: یه سازمانی که خیلی پیشرفتست یه جورایی فوق پیشرفته بشریته. رئیسشون یه فرد خیلی پولدار و قدرتمندیه به اسم ونهلسینگ که دنبال ژن الفا و جهش ژنتیکی و نامیرایی و یه چیزایی تو این مایه هاست و این طرز فکر رو داره که میخواد برتر از همه باشه. این سازمان مجهز به پیشرفته ترین ابزارا مخصوصا پزشکیه. جوری که اگه یه فرد نا آشنا با اونا وارد این سازمان شه، انگار از صد سال پیش اومده. ونهلسینگ یه عالمه دانشمند و نابغه ی پزشکی از همه جا رو میخره یا راضی میکنه تا توی سازمانش براش کار کنن و اینکه همه جا هم نفوذ و قدرت داره از درمانگاه های معمولیو بیمارستان ها گرفته تا اداره ی پلیس.
سازمان ام ام اوُ: (ام ام اوُ مخفف کلمه ی Mickle's Medical Organization هست یعنی سازمان پزشکی مایکل) این سازمان خیلی پیشرفتست شامل فناوری های بزرگیه دانشمندای زیادی داره نفوذ زیادی داره و اینا دقیقا عین سازمان دلتا. فقط تنها فرقشون رئیس و هدفشونه. رئیس اونا دنبال منافع شخصی بود و قدرت فقط براش مهم بود اما این سازمان ام ام اوُ افراد رو نجات میده. رئیس سازمان ام ام اوُ یه مردی به اسم مایکل بود که فوت میکنه (این سازمان رو پدربزرگ مایکل تاسیس کرده و اسم نوهاش رو روی سازمانش گذاشته) و اداره ی سازمان به دست همسر مایکل خانم رزی میوفته. اینا دختر هم دارن به اسم کلارا. یه زنه هم به اسم جنیفر هست که دوست نمائه. رزی: یه خانم خیلی مهربون و باهوش و عالی برای مدیریت سازمان ام ام اوُ. کلارا: یه دختر خوشگله که تقریبا از همون بچگیش که قادر به درک محیط اطرافش بود با همه چیه این سازمانا آشنا شده و خیلی خوب سر در میاره ازینجور چیزا و این باعث شده که به پزشکی هم علاقه پیدا کنه. جنیفر: یه خانمیه که در ظاهر دوست رزی و یه خاله ی مهربون برای کلارائه ولی در اصل دنبال ریاست سازمان ام ام اوُ هست. دنبال هر راهی میگرده و سعی میکنه از هر فرصتی استفاده کنه تا رییس اونجا بشه. با اینحال اصلا دوست نداره سازمان ام ام اوُ دست رئیس سازمان دلتا بیوفته. کلا شخصیتای اصلی اینان.
بریم سراغ داستان: مکث دوره ی ۲٠ سالگیه زندگیش بود و زندگیه آرومی داشت حالش خوب بود و اینا تا اینکه سازمان دلتا به دستور ونهلسینگ میوفته دنبال شخصی که ژن الفا رو داشته باشه و مکث رو در حالی که اون یه طرف کشور بود اینا یه طرف کشور پیدا میکنن و افرادش طی تحقیق میفهمن ژن قلب مکث فعال نیست درواقع به یه دی ان ای مکمل احتیاج داره تا فعال بشه. ونهلسینگ به افرادش دستور میده که برن و هر جور شده مکث رو بیارن. و اما بگم از مکث. مکث تو ماشینش نشسته بود که داشت با دوستاش مسابقه میداد و سرعت ماشینش رو خیلی بیش از حد مجاز کرده بود اما یهو ماشین از کنترلش خارج میشه و تصادف میکنه (همین اول کاری مرد😂) میبرنش بیمارستان ولی دیر میشه و مرگ مغزی میشه. همزمان الان دن ۱۷ سالشه و وقتی ۶ سالگش بود دچار بیماری قلبی میشه و توی ۱۷ سالگیش باید عمل پیوند قلب انجام بده تا زنده بمونه یعنی الان. قلب براش پیدا نمیکردن که خبر مرگ مغزی شدن مکث رو به خانواده ی دن میدن و اینجوری میشه که قلب مکث رو به دن پیوند میزنن. (گروه خونی مکث O منفی بود)
اینجای داستان باید بگم که دن پسر خونده ی مامان باباشه حالا گذشتش چی بوده؟ این که پدر و مادر واقعیش دو تا پروفسور خوب و خیلی نابغه بودن و رو چیزای مختلف ازمایش میکردن تا اینکه یکم رو دی ان ای آزمایش میکنن و یکم تغییرش میدن تا خاص تر شه (دی ان ای خاصی بود اما ضعیف تر از ژن آلفا) موفق میشن و چیز خاقی درست میکنن از طرفی ون هلسینگ که گفتم دیگه دنبال اینجور چیزا بوده و دانشمندای نخبه رو جمع میکرده به این دو تا هم پیشنهاد کار میده قبول نمیکنن بعد که میفهمه چی ساختن بهشون میگه اون دستاوردشون رو ازشون به قیمت خیلی بالایی میخره تا بتونه کاری کنه ازش برای درمان بیماری های مختلف مثل بیماری های لاعلاج استفاده کنن اونام آدمای خوبی بودن ازین خبر خوشحال میشن قبول میکنن اما لحظه اخر مرده میفهمه که ون هلسینگ بهش دروغ گفته معامله رو بهم میزنه و با همسرش ازونجا میره. ون هلسینگ که پیگیر بوده افرادش رو میفرسته دنبال اونا به زور گیرشون بیاره اونا نمیتونستن اون چیزی که ساخته بودن رو نابود کنن پس مرده موند تا حواسشون رو پرت کنه زنه با اون دی ان ایه فرار کرد اما وقتی افراد ون هلسینگ ریختن خونه اونا داشتن خونه رو میگشتن مرده رو هل میدن میفته سرش میخوره به میز میمیره و بعدش میوفتن دنبال زنه زنه میخواد کلا فرار کنه بره یه کشور دیگه اما میدونست همه جا اونا جاسوس دارن و اون دی ان ای رو شناسایی میکنن (یه محلول مانندی تو یه لوله آزمایشگاهی بود) برای همین اون رو به خودش تزریق کرد و اینجوری تونست فرار کنه اما بعد فرارش متوجه میشه باردار بوده پس میره یه جای تقریبا پرت تا بتونه خوب از بچش مراقبت کنه. چند سال میگذره و الان بچش به دنیا اومده و یکی دو سالشه که یه پسر مو بور نازه. زنه میفهمه افراد ون هلسینگ نزدیکه پیداش کنن پس بچشو یه جا پنهون میکنه و میره تا اونا رو فریب بده تا پسرشو پیدا نکنن اما موقع فرار تصادف میکنه میمیره بعد مرگ زنه اونا نا امید میشن و دنبال یه راه دیگه میگردن اما از طریق فرکانس های خیلی ضعیف تولید شده توسطدی ان ای بچهه اونو پیدا میکنن ولی سازمان ام ام او میاد بچهه رو نجات میده افراد دو تا سازمان با هم درگیر میشن و فرمانده سازمان ام ام او بچهه رو میذاره توی یه ماشین خاموش بهش میگه الان میدد دنبالش اما وقتی برمیگردهمیبینه بچهه و ماشینه نیستن و ازونموقع نمیتونن پیداش کنن. درواقع ماشینه متعلق به یه آقایی به اسم آبراهام بوده که به کامپیوتر و وسایلی مثل این علاقه داشته و اونا رو دستکاری میکرد تا یه چیز باحال تر درست کنه اما این دستگاه های جدید سیگنال های عجیبی پخش میکردن. میرسه خونش که یه شهر دیگه بوده میبینه یه بچه پشت ماشینش خوابش برده و هم خودش هم همسرش خیلی دلشون برای این بچهه میسوزه و بزرگش میکنن و عاشقش میشن و اسم دن رو براش انتخاب میکنن و آقای آبراهام هم برای دن یه ساعت میسازه از همون مدلایی که گفتم سیگنال عجیب دارن و به خاطر اون سازمان ون هلسینگ نمیتونستن دن رو ردیابی کنن مخصوصا اینکه دی ان ایش با اینکه خاص بود فرکانساش خیلی ضعیف بود. تا اینکه توی دانشگاه بعد عمل قلب دن، دن با یه نفر دیگه دعواش میشه و اون باعث میشه ساعت دن بشکنه و ازون به بعد ردیابیش برای سازمان و افراد ون هلسینگ آسون شده بود. میشه گفت برای همینه که دی ان ای دن مکمل ژن آلفای قلب مکثه.
عالییییییی😍😍😍😍
مرسیییییی🥹🥹