امیدوارم دوست داشته باشید
سئول، شهری که آسمانخراشهایش انگشتانشان را به سمت آسمان کشیده بودند و چراغهایش شب را به روز بدل میکردند، تنها صحنهای بود برای نمایش چهرهی عادی کانگ لین. مدیری جوان و موفق در دنیای سرد و منطقی علوم کامپیوتر، در شرکت غولپیکر سامسونگ. اما در اعماق وجود او، هزاران سال اندوه و خاطره موج میزد. لین، خدابانو، خدای باد و باران، اکنون در قالب یک انسان، روزگار میگذراند. کوهنوردی، تفریحی بود که او را به یاد دوران اوج قدرتش میانداخت، زمانی که بر قلهها میایستاد و نسیم را فرمان میداد. مطالعه هم، راهی بود برای فرار از این جسم فانی و غرق شدن در دنیاهای دیگر، شاید دنیایی که در آن خدایان همان خدایان باقی مانده بودند.
امروز، هوای سئول دلگیر بود. ابری تیره، مانند سینه لین، بر فراز شهر سنگینی میکرد. او پشت میز کارش در سامسونگ نشسته بود، انگشتانش بر روی صفحه کلید میلغزیدند، اما ذهنش در مکانی دور، در میان کوههای پوشیده از مه، سیر میکرد. صدایی در ذهنش پیچید، صدایی آشنا، صدایی که هزار سال در قلبش طنینانداز شده بود. ببری سپید.
"لین؟ حالت خوبه؟" صدای کیم ته هو، پزشک معروف و ببر سفید شمال. چشمان سبز پررنگش، حتی در تصور، نفس لین را بند میآورد. تضاد بین انسان ظاهریاش و روح باستانیاش همیشه لین را به وجد میآورد. او دورگهای بود که زیبایی طبیعت و قدرت را در هم آمیخته بود.
لین نفس عمیقی کشید و به صفحه مانیتور خیره شد. "خوبم ته هو. فقط کمی فکر میکنم." "به چی؟" صدای ته هو با نگرانی آمیخته بود. او همیشه لین را، چه در قالب انسان و چه در قالب خدا، درک میکرد. شاید چون خون شفابخش او، قادر به لمس اعماق وجود لین بود. "به همه چیز." لین لبخند تلخی زد. "این زندگی... گاهی اوقات زیادی عادیه." درست در همین لحظه، تلفن همراهش زنگ خورد. شمارهای ناشناس. لین مردد بود، اما حس کنجکاوی که همیشه در کنار افسردگیاش وجود داشت، او را وادار به برداشتن تلفن کرد. "بله؟"
صدایی گرم و کمی خوابآلود پاسخ داد: "لین؟ منم، چانگ مین. خوبی؟ داشتم فکر میکردم امروز همدیگه یه قهوه بخوریم. حوصلهام سر رفته." چو چانگمین، خرس تنبل غرب. کسی که زندگیاش را به اجاره دادن آپارتمان و خوابیدن گذرانده بود، اما وقتی پای دوستانش در میان بود، همیشه حاضر بود. لین برای لحظهای به فکر فرو رفت. قهوه با چانگ مین، شاید راهی برای بیرون کشیدنش از این فضای دلگیر. "باشه چانگ مین. پنج دقیقه دیگه اونجا هستم." قبل از اینکه تماس را قطع کند، صدای دیگری از پشت خط آمد. صدای زنگ آوازی که تمام سئول را فرا گرفته بود. صدای جانگ سو هو. خواننده مشهور، پرنده آبی شرق. "و اینکه لین، یادت نره امشب کنسرت منه! باید بیای! قول دادی."
صدای سو هو، باریق و پر از شور زندگی، مانند نسیمی بود که بر یخهای قلب لین میوزید. او با تمام شهرتش، هنوز همان پرندهای بود که با نغمههایش روح را به پرواز درمیآورد. لین لبخندی زد، لبخندی که اولین بار پس از مدتی طولانی، از ته قلبش بود. "حتماً میام سو هو. اجرا رو از دست نمیدم." او تلفن را قطع کرد. دو تماس، دو چهره از دنیای خدایان. یکی در قالب انسان، یکی در اوج شهرت. و دیگری، ببری که هزار سال در قلبش جای داشت. لبیخندی دیگر بر لبانش نشست. شاید این زندگی عادی، آنقدرها هم بد نباشد. شاید در میان این روزمرگیها، بتوان خاطراتی جدید ساخت. خاطراتی که بتواند تلخی هزار سال تنهایی را کمی کمرنگ کند.
اما در اعماق دلش، همچنان پژواک عشقی هزار ساله، او را به سوی خود میکشاند. عشقی به ببری که چشمان سبز پررنگش، آینه تمام نمای رویاهایش بود. عشقی ناگفته، که زیر لایههای زندگی عادی، پنهان مانده بود. لین از جایش برخاست. پیراهن سفیدش را مرتب کرد و به سمت در خروجی اتاقش رفت. هوای بیرون هنوز سنگین بود، اما در دلش، جرقهای از امید، مانند اولین باران پس از خشکسالی، شروع به باریدن کرده بود. او باید برای کنسرت سو هو آماده میشد. و شاید، فقط شاید، در میان جمعیت، چشمان سبز رنگ ته هو را پیدا میکرد. داستان خدایان فراموش شده، تازه شروع شده بود. داستانی پر از عشق، اندوه، و قدرتهای خفته. داستانی که در قلب سئول مدرن، در جریان بود.
نظرات بازدیدکنندگان (0)