سلام دوستاننن.حالتون چطوره؟خب میدونم داستانم به جای حساسش رسیده.و...واقعااااا چراااا توی نظرسنجیم رونالدددد رو میزنیننن؟؟؟توی سال اول اونا چشم دیدن همو نداشتن.بعدشم هری چه گناهی کرده که هیچ کس هری رو نزده؟؟؟(البته من خودم دراکو رو زدم چون نقشه من همینه😅)ناظر جان لطفا رد یا شخصی نکن البته دلیلی برای همچین کاری نمیبینم💖🙏
من که تازه فهمیده بودم چی گفتم سریع گفتم:چیزه...یعنی...بدو بریم به باشگاه نبرد رو در رو...دراکو زیرلب گفت:بعدا متوجه میشم منظورت چی بوده...منم بدون هیچ تعارفی نوک کفش دراکو رو لگد کردم.گفت:آخ!پدرم از این موضوع با خبر میشه...منم سر تکون دادم و گفتم:با کمال میل...منم هیچ مشکلی ندارم که آقای مالفوی رو سر موضوعی به این کوچیکی خبر کنی...ساکت شد.وسط راه یه دفعه ایستاد.منم ایستادم.گفت:اگه من و پاتر مشغول دوئل باشیم,تو طرف کدومو میگیری؟یه آه کوچولو کشیدم و گفتم:ای خدا...تو به اعتماد من به تو شک داری؟خب بستگی...دیدم دراکو یه اخم کرد.از اون اخما که آدم میفهمه عصبانی شده.سریع جمله ام رو ادامه دادم:خب...طرف تو...البته...بعد از اینکه از هم جداتون کردم... سر تکون داد و دوباره راه افتاد.اوف...چرا اینقدر تند راه میرفت؟بدو بدو رفتم دنبالش و گفتم:هی,چرا سر همچین چیز کوچیکی قاطی میکنی؟جوابی نداد.وقتی رسیدیم به جایی که باشگاه بود یه کمی پروفسور لاکهارت صحبت کرد و پروفسور اسنیپ هم نشون داد و بعد داشتیم گروهبندی میشدیم که با کی دوئل کنیم.هری با...اه...دراکو؟یه نگاه بهش انداختم و دیدم اونم داره من رو نگاه میکنه.آروم دستشو گرفتم و گفتم:این دوئل واقعی نیست...ولی...سعی کن نه خودتو ب**ک**ش**ی و نه هریو...آروم سر تکون داد و رفت بالای سکو.
پروفسور لاکهارت گفت:و دوشیزه زد...با...خانم هالت...برندا؟اوه خدای من اون که اصلا باهام دوئل نمیکنه...رفتم بالای سکو و به برندا لبخند زدم.اونم با هیجان بهم لبخند زد.من تعظیم کردم و چوبدستیم رو بردم بالا و گفتم:اکسپلیارموس...چوبدستیش اومد سمتم.من گرفتم و دوباره چدبدستیو بهش دادم و گفتم:حالا تو...اما همون لحظه صدای خنده ی خیلی بلندی اومد و بذگشتم دیدم دراکوئه.خب...حتما هری روش ریکتوسمپرا زده.تا اومدم بردارمش رو به هری گفت:تارانتالگرا...آروم زدم روی پیشونیم.حواسم رفت پیش هرماینی که با یکی از دخترای اسلیترین داشت دوئل میکرد,چوبدستیاشون یه متر اونور تر بود و داشتن موهای همو میکشیدن.سریع رفتم سمتشون و سعی کردم جداشون کنم.با هزار زور و سختی جداشون کردم و بعد دیدم دراکو گفت:سرپنسورتیا!وای...من اینو بهش یاد داده بودم...بعد یه مار از نوک چوبدستیش بیرون اومد.یه دفعه لاکهارت اومد درست کنه که بدترش کرد. بعدش هری رو به مار فریاد زد:اون رو...هیسسسسس...تعجب کردم.چرا من نصفش رو فهمیدم ولی بقیه شو نفهمیدم.بعدش دیدم جاستین فیلچ فلیچی سر هری داد زد:با خودت چی فکر کردی؟دراکو هم گیج بود.سریع اومد سمتمو دستمو گرفت و منو یه گوشه کشید.با تعجب گفتم:داری چی کار میکنی؟ گفت:از اینجا تکون نمیخوری...با تعجب گفتم:چرا؟یه دفعه چشماش شیطانی شد.یه لبخند کوچیک اومد روی لبش...آروم اومد جلو و گفت:تو گفتی هوامو داری...پس چی شد؟گفتم:من...من...منظورت چیه؟گفت:اونجا که هوام رو نداشتی...الان داشته باش...و بعد به فاصله ی پنج سانتی متری رسیدیمو...(همون چیزی که میدونین😅😁😉)
(😍😍😍😍😍😍😍نمیدونین چه ذوقی کردم.فهمیدین چی کار کرد؟؟؟)خیلی تعجب کردم.بعد که رفت عقب با چشمای گرد شده نگاهش کردم.همون موقع یه جغد اومد سمتم.سریع برداشتم و نگاهش کردم.از طرف آندیا بود!سریع باز کردم و مشغول خوندن شدم: سلام باران عزیز چطوری؟خوبی؟میدونم گفتی باهات در ارتباط نباشم ولی باید یه چیزی بهت بگم.یه چند تا خل(ناظر عزیز قانونی رو زیر پا نذاشتم و یه کلمه ی عادیه)سیاه پوش اومدن خونمون.از همون چوبدستیایی که تو داری داشتن.طبیعیه با ماهیتابه کوبیدم سرشون و الان بی هوشن؟البته چند تاشون فرار کردن دوست تو آندیا چیییی؟😂ناخودآگاه خنده ای کردم.دراکو اومد جلو گفت:چیه پرنسس زد؟با اخم گفتم:آقای مالفوی به شما مربوط نیست.با نیمچه لبخندی گفت:الان دیگه هست...من تو رو(بله بله همون که توی ذهنتونه)و خواستم ازت بپرسم...دوست#&_,;))دختر:_'_'7);-;);من میشی؟(واییییی😍😍😍😍😍😍😍بالاخرهههه)چی؟این چی میگه؟(همون چیزی که من میخوام😐باران:چی میگی الان من باید قبول کنم.من:عه!تو مگه میتونی بفهمی من چی میگم؟باران:آره دیگه داداش تو من رو از خودت ساختی.من:خب پس بدو قبول کنننن)من با من و من احساس کردم سرخ شدم و گفتم:چیزه...آره... با چشمایی که برق میزد گفت:ممنون...و گذاشت رفت. چی؟چرا رفت(والا منم نمیدونم😂)
منم شونه بالا انداختم و بدو بدو رفتم سمت هری و رون و هرماینی.سریع گفتم:شما هم فهمیدین؟اون به زبون مار ها حرف زد...ولی...چرا من نصف حرفشو فهمیدم؟هرماینی با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:تو نصفشو فهمیدی؟ما فقط صدای هیس شنیدیم.من گفتم:من شنیدم هری گفت اون رو...بعد دیگه نفهمیدم.هری با تعجب گفت:من گفتم اون رو ول کن... من. تعجب گفتم:یعنی من...
سلام
خب من اومدم بگم اگه در نظرتون داستانم مشکلی داره به من بگید و من با گوش جان به حرفتون گوش میدم.راستی,بابت پرانتز باز کردنام وسط های داستان ببخشید ولی میخواستم یه تنوع ایجاد بشه و شما نظر خودم رو بدونین😅
میشه بازم بزاری؟ عالیه گفتیم که....
فقط ایکاش اسمارو غیر ایرانی تر انتخاب میکردی ولی ازت خواهش میکن ادامه بده حوصلم کف کرددد
ممنون
عالی ای آجی
سلام ببخشید بابت اسم هی ایرانی ولی اشاره کردم به خاندان زد و البته اسم های ایرانی داستان داره😅
بزار بازززممممم
سلام
ممنون از نظرت🙏این چند روز مسافرت کربلا بودم نائب الزیاره بودم.نتونستم بنویسم
چشم سریع تر مینویسم