هر داستانی یک آغاز و یک پایانی دارد اکثر داستان ها با یکی بود و یکی نبود آغاز می گردند. قصه ما قبل از پدید آمدن این یکی و آن یکی است. قبل از پدید آمدن مه و خورشید است
الاریس در حالی که پاورچین پاورچین به سمت راهروی مخفی میرفت ، صدای داد و فریاد های بانو مارگارت از طبقه بالا را می شنید. به آرامی کاشی وسط دیوار را که رویش علامت سلطنتی نقاشی شده بود را فشار داد . سپس دیوار را هل داد و دیوار چرخید و او وارد کتابخانه مخفی شد دستش را به آرومی درون کیف چرمی اش کرد و شمع کوچکی را بیرون آورد تا بتواند جلو راهش را ببنید آخر آنجا بسیار تاریک بود .
الاریس در حالی که پاورچین پاورچین به سمت راهروی مخفی میرفت ، صدای داد و فریاد های بانو مارگارت از طبقه بالا را می شنید. به آرامی کاشی وسط دیوار را که رویش علامت سلطنتی نقاشی شده بود را فشار داد . سپس دیوار را هل داد و دیوار چرخید و او وارد کتابخانه مخفی شد دستش را به آرومی درون کیف چرمی اش کرد و شمع کوچکی را بیرون آورد تا بتواند جلو راهش را ببنید آخر آنجا بسیار تاریک بود .
الاریس در حالی که پاورچین پاورچین به سمت راهروی مخفی میرفت ، صدای داد و فریاد های بانو مارگارت از طبقه بالا را می شنید. به آرامی کاشی وسط دیوار را که رویش علامت سلطنتی نقاشی شده بود را فشار داد . سپس دیوار را هل داد و دیوار چرخید و او وارد کتابخانه مخفی شد دستش را به آرومی درون کیف چرمی اش کرد و شمع کوچکی را بیرون آورد تا بتواند جلو راهش را ببنید آخر آنجا بسیار تاریک بود .
به راهش ادامه داد و بعد ، وارد کتابخانه ای شد . جایی که همه داستان های قدیمی نگهداری می شدند. او تقریبا از روزی که اینجا را پیدا کرده بود هر روز خدا به اینجا می آمد تا داستان هایی ممنوعه را بخواند که در اینجا مخفی شده بودند. این بار کتاب سیاه رنگی توجه اش را جلب کرد . روی جلدش نوشته شده بود نوارک. زیر لب زمزمه کرد ، نوارک بار ها این اسم را شنیده بود. نوارک برادر بزرگ تر و ظالم سولاریس بود . او همه را می ترساند . سولاریس با او مبارزه کرد ولی هردو شکست خوردند برای همین هر دو ی آنها به گوشه ای از جهان رفتند و امپراتوری های خودشان را ساختند .
اندازه تمام ستارگان آسمان این داستان را شنیده بود و دیگر دلش نمی خواست آن را بشنود . درحالی که داشت کتاب را در سر جایش برمیگرداند، پشیمان شد و به همراه کتاب روی صندلی ای که برای مطالعه بود نشست و شروع به مطالعه کتاب کرد . داستان درست شبیه داستانی بود که خودش شنیده بود . صدای مهیبی او را از فکر و خیال بیرون کرد . فریاد بانو مارگارت بود. اوه تاج گذاری، تقریبا فراموش کرده بود . کتاب را سر جایش گذاشت و همه چیز را جوری مرتب کرد انگار اصلا به اینجا نیامده است. هرشب او میدید که پدرش به اینجا می آمد . نمیخواست پدرش بفهمد که او هم اینجا بوده است. با عجله اما بی سر و صدا از کتابخانه مخفی خارج شد .
سایه ای از آن سمت راهروی به سمتش می آمد و همراه سایه ، صدای تق تق کفشی . قطعا بانو مارگارت بود. نباید او را اینجا میدید. کفش هایش را از پایش در آورد و با عجله به آن سوی قصر دوید و بعد از راهپله خدمه به قسمتی رفت که اتاقش قرار داشت . سریع وارد اتاق شد . وقت زیادی نداشت . پنجره را باز کرد و طوری وانمود کرد انگار که دارد از پنجره وارد می شود . قطعا بانو مارگارت داشت به اتاق او میآمد. بانو مارگارت زنی حدودا ۵۰ ساله بود که از وقتی الاریس سه ساله بود به او آداب رفتار درست را یاد میداد. به او می گفت که یک شاهدخت باید چگونه رفتاری داشته باشد . بانو مارگارت وارد اتاق شد و با دیدن الاریس که سعی دارد از پنجره وارد شود گفت : الاریس داری چه کار میکنی؟ الاریس گفت: واقعا عذر میخوام بانو مارگارت . من برای کمی پیاده روی به باغ های پشت قلعه رفته بودم.
بانو مارگارت گفت : یک دوشیزه از پنجره ورود و خروج نمیکنه . باید از در میرفتی. الان وقت این حرف هارو نداریم . مراسم تاج گذاری تا ساعاتی دیگر آغاز می شود . هر دوشیزه جوان در سن ۱۸ سالگی وقت تاج گذاری اش است. کمی لحنش کنایه آمیز شد و با تندی گفت : و قطعا تا این سن باید رفتار درست در شان یک دوشیزه را بدونه این طور که واضحه تو زیاد موفق نشدی . خدمتکار مخصوص الاریس لباسی در دستانش داشت. در هفته گذشته بهترین خیاط های سرزمین این لباس را برای مراسم تاج گذاری الاریس دوخته بودند. الاریس سعی در انکار آن داشت اما واقعا باید اعتراف میکرد که این لباس بسیار زیبا از آب در آمده بود. بانو مارگارت لباس را از خدمتکار گرفت و باری دیگر برانداز کرد ، سپس لباس را داد به الاریس تا آن را به تن کند. الاریس پشت چند تخته چوب رفت تا لباسش را عوض کند .
در همین حین ، بانو مارگارت به سخرانی و غر زدن ادامه داد: الاریس، زمانی از راه میرسه که تو باید جانشین ملکه بشی . نمیتونی این رفتار وقیح رو ادامه بدی....... الاریس لباسش را به تن کرد و از پشت تکه چوب ها بیرون آمد . بانو مارگارت عینکش را به بینی فشرد و گفت: اصلا به حرف های من توجه کردی؟ الاریس چشمانش را در حدقه چرخاند. بانو مارگارت گفت : دختره ی گستاخ و از اتاق بیرون رفت . الاریس هم به همراه ندیمه هایش پشت میز نشست تا ظاهرش را برای مراسم تاج گذاری آماده کنند.
نظرات بازدیدکنندگان (0)