سلام دوستان 😊 این پارت دهم داستان منه امیدوارم خوشتون بیاد❤ ببخشید دیر گذاشتمش🙏
فصل دهم: دختر در برابر پدر مغزم دارد منفجر می شود...نمی توانم همچین چیزی را هضم کنم...به هلن نگاه می کنم و در کمال تعجب می بینم هیچ احساسی توی صورتش نیست... فکر می کردم احساس ناراحتی بکند که همچین شخصی پدرش است... ناگهان دیدم از جایش بلند شد و گفت:«ببخشید خانم مدیر...به صحبتتون ادامه بدید من باید به یه کاری رسیدگی کنم...»آرام از جایش بلند می شود و فانوس روی میز را بر می دارد و ادامه می دهد:«اگه اشکال نداره چند لحظه اینو بر میدارم...»مدیر چیزی نمی گوید و ساکت است.هلن به سمت در مخفی می رود.به دنبالش می روم و می گویم:«هلن... اونجا خطرناکه...نرو...»هلن با لبخند تلخی می گوید:«منظورت چیه؟...پدرم برام خطرناکه؟»با این حرفش یک لحظه به خود می آیم...راست می گوید واقعاً یک پدر می تواند اینقدر بی رحم باشد که به دخترش آسیب بزند؟دستش را ول می کنم...می خواهم به او بگویم که می خواهد من هم با او بروم اما با خودم می گویم شاید بخواهد با پدرش حرف هایی بزنند که با وجود من نتوانند بگویند پس من هیچ نمی گویم و او راهش را ادامه می دهد...
به مدیر نگاه می کنم اخم کرده و انگار دارد به چیزی فکر می کند ناگهان از افکارش بیرون می آید و می گوید:«نترس...هیچ بلایی سرش نمیاد...اگه میخواست بکشتش همون موقع توی یکسالگی کشته بودنش.» حرف هایش درست است او دیگر الان بچه اش را نمی کشد و تصویر بدی از خودش در ذهن هلن نمی گذارد.ناگهان فکری به سرم میزند مگر مدیر میداند که ما به درون آن در مخفی رفته ایم؟ناگهان مدیر با صدایش رشته ی افکارم را پاره می کند:«میدونم تو ذهنت چی میگذره...یک راهرو از اتاق منم به اونجا راه داره تعجبی نمی کنم توی این مدت اونجا رو کشف کرده باشید...»آها...پس اینجوری بوده...نفس عمیقی می کشم و روی صندلی مینشینم و در تاریکی کتابخانه منتظر هلن میمانم...
در درون راهروی باریک: هلن همانطور که به سمت انتهای راهرو قدم بر می داشت ناگهان اشک از چشمانش جاری شد و افکارش داشتند او را می بلعیدند...او فقط یک سوال در ذهن داشت و باید آن را از پدری که جان صد ها نفر را گرفته بود می پرسید... شاید هم میتوانست جان دیانا،برادرش و خاله اش را نجات دهد...
در اتاق مخفی: هلن بالاخره به آن اتاق در انتهای راهرو می رسد و فریاد می زند:«پدر... کجایی؟... وانمود نکن هیچی نمی دونی...»ناگهان صدایی می پیچد:«تو...منو به عنوان پدر می بینی؟»قهقهه ای می زند.«برای چی اومدی اینجا؟» ـ اومدم ازت یه سوال بپرسم. ـ بپرس ببینم... ـ چرا...من رو زنده نگه داشتی؟ دوباره قهقهه ای هولناک در فضا می پیچد. ـ توقع نداشتی همچین آدمی تو رو زنده نگه داره؟خب... عجیب بود...من تا حالا تو عمرم این همه آدم رو به راحتی کشتم اما تو رو نتونستم...و اون روز...روز مرگ پدرم بود... ناگهان هلن در حالی که اشک دور چشمانش حلقه زده می گوید:«من با اون آدمای اطرافت که کشتیشون هیچ فرقی نداشتم...منم مادرم ولت کرده بود اما من گناهکار نبودم...همه اطرافت اینجوری بودن و خودشون هیچ گناهی نداشتن و تو بخاطر خانوادشون کشتیشون... من هم میخواستی بخاطر مادرم بکشی...» «ساکت شو!!!» موجودی سیاه و ترسناک در روبروی هلن ظاهر می شود...
نظرات بازدیدکنندگان (0)