توی ای مطلب می پردازیم به سوالاتی که گهگاهی ممکن از خودمون بپرسیم و یا شاید سرگرم کننده و جالب باشه.
چی میشد اگر اسنیپ گریفیندوری میشد؟ ۱. کلاهی که یک روح را نجات داد همه چیز در یازده سالگی تغییر میکند. سوروس اسنیپ، پسری رنگپریده و لاغر با موهای بلند مشکی، روی چهارپایه مینشیند. کلاه گروهبندی زمزمه میکند: «ذهنی قدرتمند، جاهطلبی سوزان... اسلایترین تو را به عظمت میرساند...» اما بعد کلاه مکث میکند. چیزی را در اعماق وجود پسرک حس میکند: وفاداری آتشین به آن دختر موقرمز، شجاعت جان کندن از خانوادهای تاریک، و مهمتر از همه، عطشی برای اثبات خودش، نه از طریق قدرت، که از طریق لیاقت. کلاه فریاد میزند: «گریفیندور!» سکوت مرگباری سالن را فرا میگیرد. یک اسنیپ در گریفیندور؟! جیمز پاتر و سیریوس بلک با تعجب نگاه میکنند. اما لیلی از جا میپرد و بلندترین تشویق را میکند. سوروس، گیج و شوکه، به سمت میز قرمز و طلایی میرود. لیلی جایی برایش باز میکند. برای اولین بار در زندگیاش، سوروس اسنیپ احساس میکند که به جایی تعلق دارد.
۲. برادران قسمخورده رابطه با جیمز و سیریوس به این سادگیها درست نمیشود. ماههای اول پر است از بحثهای داغ، زخمزبانهای گاه و بیگاه و سوءظن. اما همهشان در یک خوابگاه میخوابند. یک شب، در سال دوم، وقتی اسنیپ تنها و دلشکسته از طعنههای لوسیوس مالفوی سر به بالش گذاشته، جیمز پاتر چیزی میگوید که همه چیز را عوض میکند: «اونا بهت خیانت کردن، نه؟ آدمای تاریکی که باهاشون بودی... ما این کار رو باهات نمیکنیم. ما شیرها اینطوری نیستیم.» اسنیپ و جیمز به رقبایی آتشین اما محترم تبدیل میشوند. رقابتی که هر دو را بهتر میکند. سیریوس و اسنیپ بر سر معجونها و افسونها کلی دعوا میکنند، اما سال پنجم، در ماجرای «شوخی گرگینه» وقتی سیریوس احمقانه اسنیپ را به سمت رموس لوپینِ گرگینه میفرستد، این جیمز است که جان اسنیپ را نجات میدهد. و آن شب، سوروس برای اولین بار، نه با تحقیر، که با احترام به جیمز میگوید: «من به تو مدیونم، پاتر.» و جیمز جواب میدهد: «اسم من جیمزه، اسنیپ. یادت نره.» این شروع یک برادری عمیق و سهنفره بین جیمز، سیریوس و سوروس است. آنها تبدیل به سهتفنگدار افسانهای گریفیندور میشوند.
۳. عشقی که نفس میکشد، نه زخمی که خون میچکد عشق لیلی و سوروس در این دنیا، یک تراژدی یکطرفه نیست. آنها بهترین دوستان دوران کودکیاند که به عشقی عمیق و پخته تبدیل میشوند. سوروس دیگر نیازی ندارد که لیلی را «مال خودش» بداند، چون لیلی به انتخاب خودش کنار اوست. سال هفتم، در کتابخانه، در حالی که امتحانات نابغهها (N.E.W.T.s) نزدیک است، سوروس بدون حلقه و گلهای آنچنانی، فقط با یک شیشه معجون فیلیکس فلیسیس که خودش ساخته، در کنار دریاچه به لیلی میگوید: «من نمیتونم قول بدم دنیا رو نجات بدم، لیلی. اما میتونم قول بدم که هر روز، تا آخر عمرم، کنارت باشم. معجون شانس رو برات ساختم... ولی راستش، من شانسم رو وقتی پیدا کردم که تو من رو توی گریفیندور پیدا کردی.» لیلی میخندد و میگوید: «احمق. من که نیازی به معجون شانس ندارم، من تو رو دارم.»
۴. پروفسور قهرمان: ستون گریفیندور جنگ اول فرا میرسد. سوروس اسنیپ، حالا یکی از اعضای کلیدی محفل ققنوس، دوشادوش جیمز، لیلی، سیریوس و رموس میجنگد. او یک جاسوس نیست، یک سرباز خط مقدم است. نبوغش در معجونسازی و افسونهای دفاعی، جان افراد بیشماری را نجات میدهد. بعد از سقوط موقت ولدمورت (که توسط هریِ شیرخواره اتفاق میافتد، چون پیشگویی هنوز پابرجاست و هری وجود دارد، اما اینبار اسنیپ و لیلی ازدواج نکردهاند، لیلی با جیمز ازدواج کرده، ولی بهترین دوستش سوروس است)، سوروس به هاگوارتز بازمیگردد. او استاد معجونها میشود، نه به عنوان یک تلخروی عبوس در سیاهچال، که به عنوان یک استاد محبوب و باحال که ردای گریفیندوریاش را با افتخار میپوشد. شوخطبعیاش گزنده اما خندهدار است. او حامی پروپاقرص گریفیندورها و کابوس هر دانشآموز تنبلی است. وقتی هری به مدرسه میرسد، اسنیپ به او نگاه میکند و قلبش فشرده میشود، چون چشمان لیلی را در چهرهٔ جیمز میبیند. اما به جای نفرت، عشق میورزد. میگوید: «پاتر... تو به اندازهٔ پدرت دردسر درست میکنی. اما چشمان مادرت رو داری. و این یعنی یه چیزی توی وجودت هست که ارزش نجات دادن داره.» و اینبار، این هری است که با افتخار میگوید بهترین استادش، پروفسور اسنیپ، رئیس گریفیندوره.
۵. نبرد نهایی: شجاعت واقعی رونمایی میشود در نبرد نهایی هاگوارتز، اسنیپ در کنار مینروا مکگوناگل از مدرسه دفاع میکند. او با ولدمورت روبرو میشود. ولدمورت با آن صدای خشدارش میگوید: «سوروس اسنیپ... چه حیف. تو میتوانستی بزرگترینِ مرگخواران من باشی.» و اسنیپ، با چوبدستی افراشته و چشمانی که از شجاعت گریفیندوری میدرخشند، پاسخ میدهد: «من بزرگترین چیزی هستم که تو هرگز نخواهی فهمید، تام. یک گریفیندوری.» او نه با فداکاری مخفیانه، که با یک دوئل باشکوه و شجاعانه، به همراه جیمز و هری، در برابر لرد سیاه میایستد. و اینبار، به جای مردن در کلبهٔ غریبان، زنده میماند تا دنیای جدید را ببیند. دنیایی که در آن، اسم سوروس اسنیپ، نه با ترس و ترحم، که با افتخار و احترام یاد میشود.
در نهایت: این داستان ثابت میکند که هیچکس برای تاریکی متولد نمیشود. سوروس اسنیپ، در آغوش گریفیندور، تبدیل به مردی میشود که لیاقتش را داشت: یک دوست وفادار، یک عاشق شجاع، یک معلم الهامبخش و یک قهرمان آشکار. او تمام آن تلخی و پشیمانی را با شجاعت، رفاقت و عشقی که جسارت ابرازش را داشت، معاوضه کرد. و این، بزرگترین پیروزی گریفیندور است: نجات دادن کسی که روزی در آستانهٔ سقوط بود، با قدرتی که تاریکی هرگز نمیفهمد: شجاعتِ دوست داشته شدن و دوست داشتن.
نظرات بازدیدکنندگان (0)