سلام سلام.بازم عیدتون مبارک.ناظر جان رد یادشخصی نکن💖💖💖بریم سراغ ادامه داستان
دهنم و چشمام بسته بود...تنفس برام سخت بود...و از همه مهم تر,ج**و**ن** دراکو در خطر بود...آخرین چیزی که شنیدم صدای شکسته شدن چیزی بود و بعد از هوش رفتم... *مدتی بعد* نور از لای چشمام اومد تو...چشمام رو باز کردم.چشمام دیگه بسته نبود.دنبال چوبدستیم بودم ولی نبود.ناله ای کردم...وای خدایا...فضای اونجا آشنا بود.بعد در اتاق باز شد.آماده بودم جیغ بزنم ولی خانم مالفوی اومد تو.خیالم راحت شد.اومد سریع کنارم نشست و گفت:باران,عزیزم,حالت خوبه؟چی شد؟دراکو هیچی بهمون نگفت...فقط اومد تو رو آورد اینجا...ولی من فقط داشتم میگفتم:به...مامان و بابا خبر بدین...خانم مالفوی تا اومد چیزی بگه بازم در اتاق باز شد. دراکو بود.سریع اومد سمتم و گفت:تو خوبی؟اون...چرا تو رو رز صدا زد؟با گیجی گفتم:دراکو واقعا نمیدونم...ممنون که نجاتم دادی...دراکو گفت:من نجاتت ندادم...خودت بودی...انگار نباید از هوش میرفتی...چون بعد سریع رفت... گفتم:تو سالمی؟سر تکون داد.خانم مالفوی به ما نگاه کرد و گفت:نمیخواید بگید چه خبره؟اما من سر تکون دادم.بعد باز در باز شد و مامان و بابا و محمد معین اومدن.مامان سریع ب**غ**ل** ام کرد و بابا هم همین طور و محمد معین داشت با نگرانی چیزی درباره ی بی مسئولیتی وزارتخونه میگفت.من گفتم:مامان,میشه سریع بریم خونه؟مامان هم سر تکون داد.
*چند هفته بعد* (ببخشید حوصله نداشتم پریدم😅)خب...بازم تابستون تموم شده...باورم نمیشه.پروفسور جدیدمون لاکهارته!وای!خدایا چقدر جالب!(لطفا توجه کنین که همه ی دختر ها طرف لاکهارت بودن حتی هرماینی پس شخصیت منم تا یه مدت طرفدار لاکهارته)هفت تا کتاب از پروفسور لاکهارت داریم.من یه...نه نه...خب دیگه برم وسایلمو جمع کنم. خب همه چی جمع شد.ناخودآگاه ذهنم میره به چند وقت پیش که توی کوچه ی دیاگون دراکو رو دیدم.باز داشت با هری بحث میکرد😒هعی...من یکی که از درست کردن این دو تا ناامید شدم.وقتی مامان بابا بیدار شدن میز صبحونه رو پهن کرده بودم و توی فکر فرو رفته بودم.یه دفعه محمد معین یه جوری صدام زد که از روی صندلی نیم متر پریدم هوا!من:چته؟م:چته چیه؟من بزرگترتم!بگو جان؟من:جان؟م:آها!هیچی فقط خواستم ببینم چقدر تو حال خودتی!😁من:چیییییییی؟؟؟؟😐😐😐 خلاصه این بود مکالمه من با محمد معین جان گل.بعد که همه صبحونه خوردیم سوار ماشین شدیم و رفتیم ایستگاه کینگز کراس و بعد که وارد سکوی نه و سه چهارم شدیم من با همه خداحافظی کردم و رفتم.
ذهنم رفت سمت پارسال همین موقع که سوار شده بودم هاگوارتز اکسپرس رو.توی کوپه ی هری و رون بودم و رون خیلی من رو ناراحت کرد.منم تموم مدت وسط قطار بودم.خب...برم یه کوپه ی خالی پیدا کنم.دیدم یه کوپه تقریبا خالیه و رفتم در رو باز کردم و گفتم:میتونم اینجا بشینم؟ یه دختر مو حنایی(یا مو قرمز بهتره بگم)با کک و مک اونجا نشسته بود و فرد و جرج هم همونجا نشسته بودن.سریع فهمیدم اون دختر کیه.چقدر شبیه برادرشه.خواهر رون گفت:سلام!بیا بشی...اما نگاهش رفت رو ردای اسلیترینم.محل ندادم و گفتم:من زد ام...باران زد...و...تو باید خواهر رونالد باشی نه؟شطرنجش حرف نداره...منم یه برادر بزرگتر دارم... جینی یه لبخند زد و گفت:آره...من جینی ویزلی ام...قبول دارم,شطرنجش خیلی خوبه.یه دونه برادر بزرگتر؟خوش به حالت!واسه من که شیش تا ان!فرد و جرج گفتن:حالا درسته ما خودمون رو به نشنیدن میزنیم,ولی شما هم زیادی پررو بازی درنیارین... جینی یه نگاهی به اون دو تا انداخت که نه تنها اونا,بلکه منم ساکت شدم.بعد از بیرون شنیدم یکی بلند بلند داشت اسم من رو صدا میزدم.معذرت خواهی کردم و رفتم بیرون ببینم کیه.
رفتم بیرون و شازده ی کل کل ها رو دیدم.😂اسم مخصوصش که براش گذاشتم خیلی بهش میاد.دست به کمر زدم و گفتم:جان آقای مالفوی؟چه لذتی داره گفتن جان بهش...سریع برگشت سمتم و گفت:باران...منظورم...زد...اینجایی؟پس چرا تو کوپه ی ما نیومدی؟با بی تفاوتی گفتم:رفتم پیش ویزلی ها.دیدم از عصبانیت سرخ شد ولی هنوزم از دستش ناراحت بودم که با هری کل کل میکنه.با نیش باز گفتم:خب...شاهزاده ی کل کل ها چطوره؟یه لحظه عجیب نگاهم کرد و گفت:تا وقتی شاهدخت کتاب ها پیشش باشه خوبه... (😁😁😁😁😁😁😁😁)
نظرات بازدیدکنندگان (0)