داستان باب اسفنجی و تستچی
روزی روزگاری در رستوران خرچنگی، آقای خرچنگ با اضطراب دوید سمت باباسفنجی و گفت: «گوش کن پسر! امروز یه مشتری ویژه داریم… تستچی افسانهای! همونی که میگن انقدر سختگیره که حتی روی یخ هم ایراد میگیره!» باباسفنجی قورت داد: «همونی که میگن وقتی بچه بوده سوپ مادربزرگش رو هم رد کرده؟»
تستچی با قدمهای سنگین وارد شد. همه جا ساکت شد. کت بلند مشکی، کیف چرمی، دفترچه ضخیم. گفت: «من اومدم… تست کنم.» باباسفنجی لرزید اما شروع کرد به پختن. همبرگر اول را گذاشت جلوی تستچی. تستچی نگاه کرد و نوشت:
«نه. زیادی گرد.» بعدی را آورد. تستچی مزه کرد و نوشت: «نه. زیادی خوشبو.» سومی را آورد. تستچی گفت: «نه. زیادی… امیدبخش.»
باباسفنجی ناامید شد و نشست روی زمین. گفت: «ظاهراً هیچ همبرگری در دنیا برای شما کافی نیست.» تستچی مکث کرد، دفترش را بست و کمی جلو آمد. پرسید: «چرا ادامه میدی؟ خیلیها بعد از اولین رد شدن فرار میکنن.»
باباسفنجی لبخند زد: «چون باور دارم همیشه یه همبرگر هست که میتونه حتی سختگیرترین تستچی دنیا رو خوشحال کنه.» بعد آخرین همبرگرش را پخت… نه از روی مهارت، نه از روی عجله… بلکه با تمام دلش.
وقتی همبرگر را گذاشت جلوی تستچی، چیزی نگفت. فقط نگاه کرد. تستچی یک لقمه کوچک برداشت. چند لحظه سکوت… بعد نفسش را بیرون داد و آرام گفت: «این… همونیه که همیشه دنبالش بودم.» آرام دفترش را باز کرد، مهر بزرگ «قبول شد
را محکم روی صفحه کوبید و گفت: «بعد از سالها… بالاخره یه همبرگر پیدا شد که تستچی نتونه ردش کنه.» باباسفنجی از خوشحالی برق زد: «یعنی قبولش کردی؟» تستچی لبخند کوچکی زد: «نه فقط قبول… این بهترینِ تمام زندگی منه.»
پایان
نظرات بازدیدکنندگان (0)