سلاممممم.من برگشتم.حالتون چطوره؟واقعا از کاربر لازانیا ممنونم که چند تا از پارت ها رو توی برترین های هری پاتر قرار داد💐🌸💖😊خب بریم سراغ داستان
فضا مثل سال گذشته بود.همون دختر دوباره روی تختش نشسته و اصلا خوابش نبرده.از ساعت پنج صبح یه کتاب دم دستشه که اصلا احساسش نمیکنه.اما یه تفاوتی داشت,موضوع فکر باران.اوف...فقط ذهنم درگیر مدرسه و دراکو و هرماینی و هری و رون هست.این دکتر های ماگل هم که با این بیماری عجیبم گیج شدن.دوریس پرکیس😏هه😏یعنی واقعا مامان بابام فکر میکنن بیماری ای که خانم پامفری نتونست...آخ...این صدای چی بود؟و سریع با صدای ترقی برگشتم و دیدم یه جغد بیچاره محکم به پنجره خورده.سریع پا شدم پنجره رو باز کردم و جغد رو آوردم داخل و به جت گفتم:براش جا باز کن!جت هم سریع خودش رفت فقط یه گوشه ی قفسش و جا رو برای این جغده باز گذاشت.در حالی که داشتم پر و بالش رو ناز میکردم نامه رو برداشتم و دیدم از طرف رونه.ابرویی بالا انداختم و نامه رو باز کردم و مشغول خوندن شدم.منو به خونه شون دعوت کرده؟هری هم اونجاست؟عالیه!و سریع راه افتادم برم به پدر مادرم بگم که باز صدای تق دیگه ای اومد.دیدم یه جغد با یه نامه ی روش مهر نقره ای داشت اومده(مهر نقره ای نشونه ی مهم و محرمانه است)رفتم نامه رو از جغد گرفتم و بعد جغد رفت!عجب!وقتی رفت ناله ی آرومی کردم چون دراکو هم من رو برای تعطیلات دعوت کرده خونه شون.سریع رفتم پایین که به پدر و مادرم بگم
وقتی رفتم پایین با انبوه نامه ها روی میز متوجه شدم و با تعجب یه نگاه به پدر و مادر و برادرم انداختم که داشتند سریع هدیه های تولدم رو بهم میدادن.یه دفعه داد زدم:وایسین!این همه نامه روی میز چیکار میکنه؟پدرم زیرلب گفت:اونایی که میخوان تو برای تعطیلات بری پیششون.من اون دو تا نامه رو هم گذاشتم روی میز و گفتم:به علاوه ی ویزلی ها و مالفوی ها!پدرم با تعجب گفت:و...و...ویزلی ها و مالفوی ها؟دیگه چرا لوسیوس و آرتور؟من که توی وزارتخونه گفتم... من یه دفعه داد زدم:چی دارین میگین؟پدرم آروم گفت:میگن ولدمورت دنبال توئه...بعد از اتفاقی که برای پدربزرگت افتاد....اشک توی چشمام جمع شد.یاد پدربزرگ افتادم که خیلی چیزا درمورد ولدمورت فهمیده بود و همیشه از توی یه دفتر برام میخوند.اما بعدش ولدمورت اومد و اونو...اونو...ک**ش**ت**.بعد برادرم اومد و دستش رو روی شونه ام گذاشت و رو به مامان بابا گفت:به نظرم معلومه...بره پیش ویزلی ها...پدرم آروم سر تکون داد و گفت:خودم براشون نامه میفرستم.دهن باز کردم که بگم پس مالفوی ها چی؟که برادرم من و رو کشید سمت یه گوشه ی خلوت و گفت:میری با آندیا خداحافظی میکنی...اگه ولدمورت دنبالت باشه من فاج رو هم که باشه مجبور میکنم یه لشکر برای محافظت از تو به کار ببرن ولی آندیا فقط یه ماگله...آروم و با حلقه ای از اشک جلوی چشمم سر تکون دادم و رفتم بیرون سمت خونه شون که با آندیا خداحافظی کنم.
زنگ در خونه ی آندیا رو زدم.اومد ور رو باز کرد و گفت:چه عجب!حالت خوبه؟متظورم اون مریضی ل**ع**ن**ت**ی ئه.آروم سر تکون دادم و بعد اشک هام سرازیر شد و آندیا رو بغل کردم.آندیا با تعجب نگاهم کرد و اشک هام رو پاک کرد و گفت:حیف چشمای قشنگت نیست؟چرا این مروارید های کوچولو رو هدر میدی؟با گریه و حق حق گفتم:آندیا...من...تو...ما دیگه نمیتونیم کنار هم باشیم...یه...یه دیوونه ی قاتل دنبال منه و من نمیخوام جون تو هم در خطر باشه...آندیا بهم زل زد و گفت:دختر معلومه تو داری چی میگی؟اگه حرف هات واقعی باشه من میخوام کمکت کنم...ولی باشه...دور و برت نیستم...ولی از دور...محافظت میکنیم از هم...بیا دست مخصوص قول خودمون رو بدیم. منم لبخند اشک آلودی زدم و اون مدل دست دادنی که وقتی داریم قول میدیم به هم میریم رو انجام دادیم.با دلواپسی خداحافظی کردم و بعد با گریه و بغض دویدم سمت خونه ام...(😂😂😂😂😂😂الان غافلگیرتون میکنم)
وقتی رسیدم جلوی درِ عمارت سریع کلید انداختم و در رو باز کردم و دیدم صدای بلند بلند حرف زدن میاد.سریع در رو باز کردم و رفتم تو و سر جام میخکوب شدم چون...وای خدایا... گفتم:تو اینجا چی کار میکنی؟ آروم برگشت.همون چشمای سرد و خاکستری که همیشه یه برق عجیبی داشت...همون لبخند نیمه کج...همون موهای بلوند...همون کت و شلوار مشکی...سر جام میخکوب شدم و گفتم:پرسیدم اینجا چه کار میکنید؟آقلی مالفوی؟ با چهره ی ناراحتی گفت:هنوزم از دستم ناراحتی؟آقای مالفوی؟من تازه داشتم به دراکو گفتنات عادت میکردم...خب...اومدم بهت یه چیز مهم رو بگم...از من ناراحت نباش...اون پارکینسون بود خودش رو بهم چسبوند...ولی...من میخوام من و تو به صورت رسمی با هم...با هم...اوف...میتونم بشینم و بگم؟ و به پدر و مادر و محمد معین نگاهی انداخت که لبخند رضایتمندانه ای زده بودند و آروم سر تکون دادند.
نظرات بازدیدکنندگان (0)