ای کاش میتونستم نظراتتونو به طریقی بخونم چون به شدت برام حائز اهمیت هست، و اینکه خیلی دلتنگ دلگرمی هاتون شدم❤️
آرمان:ببین یا همین الان از اون مال کوفتی میای بیرون یا قسم میخورم مثل آوار خراب میشم روسر اون مردک و مالو به آتیش میکشم.. الهه:الان میام آرمانو از دور دیدم داشت نزدیک میشد چشماش حسابی سرخ شده بود الهه:کی فرستادش؟ آرمان:چس اهمیتی داره چرا چرتو پرت میگی.. الهه:ها الان چزتو پرتم میگم پس،خوبه باز آرمان:… الهه:این…این همون شمارس آرمان:کدومش؟ الهه:این منو تهدید کرد اما اصلا متوجهش نمیشم آرمان:چی؟؟غلط کرده میرم پدرشو در میارم الهه:نه ببین خیلی عجیبه..این به من میگه بمونم با پدرام..بعد..میاد به تو اینارو میگه،این عکسو میفرسته…طرف حسابی زده به سرش آرمان:پی این داستانو میگیرم توام برو خونه… اصلا خودم میرسونمت الهه:..
پدرام پیام داد البته میتونستم حدس بزنم چقدر عصبیه و حتما میخواد چرتو پرت بگه.. فضای اتاق تنگ و تنگ تر میشد..انگار..انگار گلوم ترک خورده بود از خشکی زیاد و مدام سرم تیر میکشید که هر بار چنان دردی داشت که.. مجبور به سرگرم کردن خودم با این سفارشا و نقاشیا بودم شاید باید ی کاری میکردم مثلا خودمو خلاص کنم بزارم برم یه جایی همه رو هم راحت کنم..اما بابام چی مامانم یا حتی رضا… پدرام:نگرانتم چی شده؟یهو رفتی و کلی تماس بیپاسخ الهه:خوبم. پدرام:خداروشکر خیلی نگرانت شدم خوشگل خانوم بی نقصم یعنی همش تو این فازا و..دید زدنو اینا بود هر چند از آدمی مثل اون که هروز یه دختر جدیدو وارد زندگیش میکرد الان همینم انتظار نمیرفت من فکر میکردم یه جایی خودشو.. برعکس اون،آرمان که فقط قلب منو دیده بود و لمسش کرده بود،حتی میتونم بگم طلسمم کرد که دست هیچکس حتی نزدیکشم نره..جوری که با هر بار دیدنش دلم قنج میرفت..خدایا من جطور عشق اونو فراموش کنم خودت کنار من باش قلبم داره تیکه تیکه میشه و پخش میشه تو دستای بابابزرگ خودم میبینه و سکوت میکنه..بی اختیار اشکام سرازیر شد..
بیدار شدم آرماش عجیبی بعد از اون همه اشک. گوشیم زنگ خوزد..بابابزرگ بود؛قبلا چقدر از دیدن اسمش رو گوشیم خوشحال میشدم.. +سلام دختر قشنگم -سلام پدربزرگ ،خوب هستین؟ +خوبم..خوبم بهتر از این نمیشم امروز صحبتامونو با پدرام کردیم..فک کنم بایستی ارتباطاونو رسمی تر کنیم (انگاری پارچ آب یخ رو سرم ریخت..یهو تموم توانم از بدنم رفت دلم میخواست زمان متوقف شه و دیگه هیچی حس نکنم) +دخترم؟؟هستی؟؟هه..حتما کلی ذوق کردی نه؟بالاخره همه دخترای دم بخت خوشحال میشن از همچین خبری اونم وقتی قراره همچین مرد کاملی کنارشون قرار بگیره -من.. +میدونم خجالت کشیدی اشکال نداره…چیزی نگو..فقط بدون تو برام فرق داری دخترم خیلی دوست دارم بعضی چیزا فقط… قطع کرد حتی ادامه نداد تقریبا دوساعت گذشت..دوباره پیام اومده بود. ببین خانوم پر طرفدار ما چقد خوش شانسه دیگه چی میخوای بالاخره یکی گردنتم گرفت..خوبه از دستش نده شاید بعدا دیگه کسی همینم در قبالت انجام نده و فقط توهین بشنوی بهتره مراسم رو خراب نکنی وگرنه برای همیشه با بابات خداحافظی کن دیگه همه چی جدی شده بود باید اینو به یکی میگفتم ولی من فقط سانازو داشتم الهه:سلام ساناز یه اتفاق مهمی افتاده ساناز:میدونم…میدونم واسه مراسم هول شدی نه؟ عب نداره با هم میریم خرید..مامانمو مامانتم میان الهه:نه بابا چی میگی؟میخواستم بگم که یکی مزاحمم شده ساناز:بگو کیه پدرام میره آدمش میکنه الهه:نه اونجوری میخواستم بگم که..یاد تهدیداش افتادم اگه با این کارم همه چیزو بدتر میکزدم و فقط میفرستادمش سراغ سانارم چی؟ ساناز:چطور پس؟داری میترسونیم
الهه:یه..یه شماره تبلیغات کاریه ساناز:وا..دختر ترسیدم گفتم حالا چی شده..با چیزی به اسم بلاک کردن آشنایی نداری؟ الهه:راست میگی هول شده بودم واسه همون بود ساناز:پس دیگه فردا شب میریم خرید الهه:خرید چی؟ ما که تازه از خرید برگشتیم ساناز:وای من باز زیاد حرف زدم فعلا خدانگهدار تا شب لباس آبی آسمونی پوشیدم که رها و آزاد بود مثل روح واقعی خودم که..الان هیچی ازش نمونده بود.. یه میکاپ ساده فقط چشمامو تیره کردم و یه رژ صورتی کم رنگ زدمو و البته بدون ریمل..هرگز حتی اگه دچار فروپاشی روانی هم بشم لازمه باز پدربزرگ:ببینید خداروشکر جوونا باهم گشتن و راضیی بودن از هم.انشاالله خدا هم ازشون راضی باشه و به سلامتی براشون یه مراسم نامزدی بگیریم همون لحظه آب پرید تو گلوم..نمیتونستم نفس بکشم صدای هیچکسو نشنیدم فقط حس کردم دارم خفه میشم به خودم که اومدم .. پدربزرگ:خداروشکر خوبی دخترم خیلی ترسیدیم عمو(پدر پدرام):عروس خانوم خجالت کشیدن واسه همونه خواستم مخالفت کنم اما یاد اون پیام افتادم..پس هیچی نگفتم الهه:رضا همراهم بیا لطفا رضا: چی شده؟پشیمونی؟ اگه هستی بگو بخدا بخاطرت هر کاری میکنم آبجی الهه:رضا یکی مدتیه تهدیدم میکنه ببین رضا:کیه این آشغال بده شمارشو بگم بچه ها ردشو از رو شماره میتونن برنن میرم سروقتش الهه:تنها نرو منم میام رضا:همینم مونده آخرای شب بود داشتیم میرفتیم که پیام اوند دوباره… اگه اون داداشت پیگیر شه قسم میخورم برام مهم نیست میکشمش قلبم ایستاد..به نفس نفس افتادم رسیدیم خونه الهه:رضا رضا:جونم الهه:جون من اصلا پیگیر اون شماره نشو رضا:عمرا پیداش میکنم و حقشو میزارم کف دستش الهه:قسمت دادم دیگه ولش کن فهمیدم کیه رضا:کدوم خریه؟ الهه: یکی از دوستام ولی نمیخوام آبرشو ببرم گناه داره بیخیال ولی از یه چیزی مطمئن شدم که یکی از افراد اون مهمونی بود یعنی یک نفر نزدیک بهم ولی این بیشتر ترسوندم چون احتمالا تهدیداش جدی تر و واقعی تر بودن..ولی کی؟؟
ببخشید میشه ادامه بدی من ۱ ماهه هی میام چک میکنم گذاشتی یا نه