بعد از مدت طولانی دوباره قلمم داره مینویسه، راستش زیاد دل و دماغشو نداشتم اما الان احساس میکنم وقتشه دوباره شروع کنم؛پس بیشتر از همه احتیاجم حمایت شماست عزیزانم❤
آرمان:رفتی؟؟؟؟ الهه:ببین اینجوری..این به نفع همست دیگه هم بهم زنگ.. آرمان:من؟؟ من زنگ نزنم به جای اینکه تو تو روی اون مردک وایسی و بگی بره به درک وایسادی به من میگی برم؟؟ اصلا کجا برم ها؟من..من بدون تو..اصلا نمیتونم بهش فکر کنم چی میگی تو؟؟زده به سرت حتما..ببین دیگه هیچی برام مهم نیست یک ثانیه هم صبر نمیکنم و میرم تو روی اون مثلا بابابزرگ وایمیسم و همه چی رو میگم الهه:دیوونه شدی آره؟ببین اگه بری چیزی بگی قسم میخورم به جون بابام دیگه جواب سلامتم نمیدم فهمیدی؟ آرمان:غیرقابل باوره،اصلا میفهمی داری چی میگی اون همه..اونهمه قول و قرار اون همه حرف قشنگ چی میشه پس هوم؟؟ مگه..مگه ما حتی درمورد دخترمونم فک نکرده بودیم چطور میتونی انقد بیرحم باشی؟؟؟؟؟ الهه:من بیرحم نیستم و قطع کردم..
قطع کردم اما توی دلم طوفان غم شروع شد انگار دور گلومو با سیم خاردار پوشونده بودن نفسم بالا نمیومد جهان دور سرم چرخید و همه جا رو سیاه میدیدم اگه دست من بود دوست داشتم تا ابد صداشو بشنوم حتی اگه هرچی بخواد بهم بگه صداش آرامشی بین این دنیای بی رحم برای من بود. دور میز شام بودیم مامان:امروز مامان پدرام زنگ زد..گفت اگه شما اجازه بدی الهه و پدرام برن بیرون بابا:چه خبره هر روز هر روز؟البته اگه الهه من بخواد من حرفی ندارم الهه:… رضا:الهه اینجا نیست بابا،زمینو به مقصد فضا ترک کرده … رضا:نه مثل اینکه جدیه چون بهم تیکه ننداخت مامان:دخترم چی شده؟خوبی؟ الهه:هاا..آره…آره خوبم،میدونی ذهنم درگیر سفارشاست چون خیلی زیادن..فردا هم میرم نمیدونم چرا قبول کردم اما انگار میخواستم آخرین امید خودم و آرمانو هم نسبت به این ارتباط قطع کنم..
ببین شاید زندگی شما اونقدم که فک میکنی ساده و قشنگ نیست اگه نزاری همه چی طبق تقدیرت پیش بره کاری میکنم که پای همتون گیر باشه الهه خانوم میدونم که خیلی عاشق پدرتی نه؟ این پیامو که دیدم یهو ته دلم خالی شد و انگار روی زمین نبودم؛بعد که کمی فک کردم گفتم حتما اینم یکی از شوخی های بچه هاس پس بیخیال شدم پدرام:هی لیدی خوش اومدی الهه(زیر لب:خوش که نیومدم):سلام پدرام:یه حقیقتی هست که باید بهت بگم الهه خیلی مهمه نکنه به پیام ربط داره الهه:چی؟؟؟ پدرام:امروز.. الهه:خب؟؟؟ پدرام:حتی از همیشه بیشتر شبیه فرشته ها شدی بی اختیار یه ضریه به بازوش زدم هرچند که فک نکنم یه ذره هم دردش گرفته باشه چون شروع کرد به قهقهه پدرام:آخ خدا پرنسس خانوممو نگاه با این حرف… (چند ماه قبل: الهه:آرمان چیکار میکنی ببین انقد کار کردی داره چشات از حدفه در میاد پسر این چه کاریه ها؟؟ آرمان:چیه؟؟نکنه نمیتونی اگه مشکلی داشتم از شوهرت مراقبت کنی؟ الهه:ببین منو آقا آرمان تو اگه دور از جون دور از جون..زبونم لال یه پا و یه دستم نداشته باشی من مث چشام ازت مراقبت میکنم با کمال افتخار چون..جوونمردی تو آرمان:آخ من فدای پرنسس خانومم بشم(لپمو کشید) الهه:خدانکنه..) پدرام:بالاخره کدوم مال بریم دوساعته دارم اسم میبرم خانوم الهه:هرکدوم که نزدیک تره
ساناز:الهه خانوم سلام الهه:عه توام اینجایی سلام قشنگم ساناز:پدرام گفت بیام چون حسابی میخواد دست تو جیب کنه..مگه نه؟؟ پدرام:آره هرچی که میخواید بردارید الهه:من یه سری وسایل واسه کارم… ساناز:اه…بابا بس کن ناسلامتی شما عروس خانوم آینده ای بریم کلی لباس و کلی لوازم آرایشی و .. الهه:من فعلا چیزی نمیخوام جز وسایل کارم..باشه؟! پدرام:چشم پرنسس خانوم من انقد عصبی نشو ..بیا کارتمو بگیر برو هرچی لازم داری بگی.. الهه:اصلا حتی بهش فکرم نکن..مگه تا الان تو پولشو دادی؟؟خودم حلش میکنم،دیگه هم اسنجوری صدام نکن پدرام:باشه الهه من تسلیمم هرچی تو میگی همونه ساناز:فک کنم تو پی ام اس باشی عب نداره خوشگلم من که از تو ناراحت نمیشم این پدرامم که خرته حسابی عاشقه الهه:معذرت میخوام عصبی شدم صدای پیامک بود چک کردم آرمان بود یکی عکس منو پدرام تو مال براش فرستاده بود…
نظرات بازدیدکنندگان (0)