سلام دوستان عزیز من!امیدوارم که حالتون حتی الامکان خوب باشه،من واقعا شرمنده شما هستم بابت این وقفه ای که افتاد اما مطمئنم شما من رو درک میکنید؛به امید روز های بهتر برای همه✨
توی افکار خودم غرق بودم که با ضربهای که به شونم خورد به خودم اومدم مامان:دختر قشنگم بگو مامان چه روزی برات مقدوره..آخه میدونم که سرت با سفارشا شلوغه من حتی نمیدونستم راجع به چی صحبت شده الهه:ها..آره..یعنی شاید شنبه هفته آینده خوب باشه پدربزرگ: پس انشاالله هفته آینده شما خریدهاتون رو انجام بدید که اگر خدا بخواد هفته بعدش نامزدی بگیریم از فکر اون مزاحم در اومدم و دوباره غرق بدبختی و بد اقبالی خودم شدم..یعنی انقدر بدبختم..مگه میشه الان..الان من عشقمو ول کنم بعد..یعنی بی وفایی کنم؟! این رسم عاشقی نیست منی که با یه جمله آرمان از خوشحالی دلم مثل گنجشک میتپید یا با یه غم اون دنیا برام تموم میشد الان… بابا:خب حالا که بچه ها راضین دیگه باید طبق رسم و رسوم همه مراحل خواستگاری و بله برون و نامزدی بگیریم.. حرف بابا تمومنشده بود هنوز.. ساناز:عمو جون بچه ها که با هم رفتن و اومدن آشنا شدن پدربزرگ هم که پارمیدا رو خواستگاری کرد دیگه بچه هارو اذیت نکنید از این کار ساناز خیلی متعجب و عصبی شدم اون که همه چیو میدونست چرا الهه:ساناز جون ای کاش تو به جای من تصمیم نگیری من دوست دارم همونطور که پدرم گفت همه مراسم ها رو بگیریم و کاش وسط حرف دیگران خصوصا بزرگتر ها نپری جونم ساناز:من..فقط میخواستم شما اذیت.. پدرام:نه همون چیزی میشه که الهه بخواد کسی اذیت نمیشه مامان:آره منم واسه دخترم کلی آرزو دارم باید همه چیزش تمام و کمال باشه پدربزرگ:همه چیز دخترم الهه با خودم،همه چیز به بهترین حالتش انجام میشه
یه پیام برام اومد از ترس اون مزاحم با ترس بازش کردم.. ساناز:قشنگ من الهه من ازمناراحت نشو بخدا من بخاطر خودتون گفتم وگرنه قصد دخالت نداشتم گفتم تو هم اذیت نشی دختر جون الهه:هوم. مهدیه:الهه با من میای بریم یه سر سوپرمارکت ساناز:منم اتفاقا خوراکی میخواستم پدرام:پس بشینید خودم برسونمتون مهدیه:عه..عه فضولا رو باش نخیر خودمون میریم به چیزایی هست که باید بهش بگم بالاخره باید به زودی ازدواج کنه به زندگیش برسه با ماشین خودمون میریم تو راه حرفم میزنیم پدرام:خوبه پس ببر همسر آیندمو نصیحت کن آبجی چون میخوام همه چیز عالی باشه دوست داشتم بزنم فکشو بیارم پایین..حتی نباید منو تصور کنه چه برسه به زبون بیاره آوردن اسم معشوق یکی دیگه گناهه! مهدیه:ببین الهه من دلم رضا نمیشه بخدا نمیتونم من حاملم دارم مادر میشم ..فقط حتی تصورش که یه روز با دختر منم اینطور اتفاقی بیوفته دیوونم میکنه بخدا من دیگه نمیتونم.. الهه:چی شده مهدیه من متوجه نمیشم؟چی میگی حالت خوبه بچه خوبه چیزی شده؟؟؟ مهدیه:آخ دختر مهربون و سادهی من.. اشکای مهدیه سرازیر میشد و خیلی ناراحت بود یهو دیدم که نفس کشیدنش سخت شد الهه: مهدیه تروخدا خوبی؟؟؟ چی شد حالت بده باید..باید بریم بیمارستان جا به جاش کردم،رفتیم بیمارستان..
خواب به چشمام نمیومد،جسمم اینجا بود اما فکرم..اون همش مونده بود پیش مهدیه..یعنی چی میدونست توی همین افکار بودم که برای یک لحظه به پهنای کل صورتم لبخند روی لبم نشست آرمان:فرشتهی من..الههی من، همه کس من چطوره خوبه؟ الهه:چون صدای تورو میشنوه خوبه یه چیزیم بهت میگم بین خودمون بمونه گل از گلش شکفت اسمتو دید آرمان:آخ من قربونش برم..قشنگم من پشت درم بیا پایین الهه:وای..دیوونه شدی ؟چطور بیام تازشم الان… آرمان:الان چی چیه؟؟ ایم اون مردکو نیار که… الهه:باشه بابا میام عصبی نشو تو موهام رو جمع کردم..یکم رژ گونه زدم چون چهرم باید شاداب تر بشه یکمم لبام رو رژ قرمز زدم چون آرمان عاشق رژ قرمز بودم و بعد هم نوبت ریمل بود اون امضای کاره شاید حال رسیدن به خودم رو نداشتم بعد اون همه ماجرا..اما آرمان نباید چیزی متوجه میشد آرمان:وای..وای پرنسس منو ببین چقدر ماهی تو،نفس من الهه:لوسممیکنیا… جلوتر اودم و برخورد نفس هاش رو به صورتم حس میکردم با صدای ضعیف و دلنشینی که داشت قند تو دلم آب شد آرمان:تورو لوس نکنم دیگه چیکار کنم تو بایدم لوس بشی بایدم ناز کنی پرنسس من یکی اینجا هست که تا ابد نازتو خریداره داشت نزدیک تر میومد که عقب کشیدم..این همسایه فضولمون طبق معمول رد شد و سوال پیچمون کرد.. الهه:پووف..زن چته تو همش باید همه چیزو بدونی د آخه..ما آرمان:ما چی؟؟ اعتراف کن خوشت اومد الهه: نه بابا..اصلا من فقط میگم حریم شخصی سرش نمیشه آرمان:آره..آره
آرمان رفت و من دوباره با افکار شلخته و نا منظم خودم تنها شدم..که یهو بوم پدرام:عشق جذابم چطوره؟ حتی از مدل چت کردنش هن چندشم میشد،آخه احساس بدی داشتم مثل خیانت اصلا..در شان منه آخه؟؟اووف بابابزرگ اوف الهه:سعی میکنم خوب باشم. پدرام:او مرسی عشقم..منم خوبی منم دلتنگت بودم الهه:برو آقا پی وی رو اشتباه اومدی پدرام:اشتباه چیه خنگ خانم..دارم بهت تیکه میندازم نمیفهمی؟ بعدشم من جز تو به کی میگم عشقم؟؟؟هوم؟؟ الهه:چه میدونم حتما هزار نفر دیگه اصلا من چم شده بود به من چه پدرام:حالا فهمیدم خانم حسودیش شده آخ من قربون حسودی کردنت.. به زودی ما فقط مال هم میشیم دیگه جای نگرانی نیست..کامل مال خودم میشی دست و پام یخ کرد.. الهه: چی میگی مگه من ابزارم؟؟من هیچ از این جملات کلیشه ای و مسخره ای که بقیه دخترا خوششون میاد خوشم نمیادا صدای اومدن یکی بود.. مامان: میتونم بیام دخترم؟ الهه: آره مامان: دخترم خوبی؟چیکار میکردی؟ الهه: با پدرام صحیت میکردم مامان:ببین دخترم،من الان خیلی عذاب وجدان دارم..خداشاهده خیلی ناراحتم اصلا نمیخوام که به زور کاری بکنی تو که میدونی برای من تو ارزشمندترینی موجود این دنیایی بخدا همیشه خوبتو میخوام اما الان مجبورم به خاطر…یک سری شرایط الهه: مامان این شرایط لعنتی چیه خب به منم بگیددیگه!! مامان:هیش..دخترم هیچکس نمیدونه برای تو هم بهتره ندونی فعلا شب بخیر خواب؟؟؟واقعا فکر میکرد میتونم بخوابم من ذهنم مدام درگیره…این نامزدی..آرمان..مزاحم و اون راز عجیبش درمورد بابا و الان اینا.. صبح زود بود باز صدای این گوشی لعنتی مهدیه:ببین الهه امیدوارم حالت خوب باشه هرچند فکر نکنم با این شرایطی که برات پیش اومده،من الان میخوام چیزهایی رو بهت بگم که شاید اصلا صلاح نباشه اما..نمیتونم با آیندت بازی کنم و سکوت کنم. من میدونم اون که مزاحمت میشه کیه و رازش چیه..
وای کنجکاو شدم بدونم کیههههه😂
زودتر بزار پارت بعدی رو لطفااااا🙏🌸
راستی داستانت خیلی قشنگهههه😍
خیلی ممنونم عزیزم حتما به زودی🩷🫂
زیباست مشتاقانه منتظر قسمت بعد هستم
حتما به زودی عزیزم🩷
عالی بوووووود
خداروشکر که راضی بودی 🩷🥹