این قسمت: مرده
بالاخره رسیدیم به دهکدهی گلها. یه جای کوچیک و آروم بود، انگار زمان توش وایساده بود. نایلا من رو مستقیم برد سمت قبرستون. قلبم تند میزد. دنبال یه اسم میگشتم... یه نشونه. بالاخره پیداش کردم. یه سنگ قبر کوچیک و ساده. روش نوشته بود: "مارگارت تامسون". اشک تو چشمام جمع شد. با اینکه هیچوقت ندیدمت، مادر، ولی خیلی دوست دارم بغلت کنم. دستم رو گذاشتم رو سنگ سرد قبر. یه بغض عمیق تو گلوم گیر کرده بود. نایلا صدام کرد: «میا، بیا اینجا!» رفتم سمتش. کنار قبر مادر واقعیام، یه قبر دیگه بود. سنگش ترک خورده بود، انگار همین دیروز گذاشته بودنش، ولی انگار سالها بود که اونجا بود. «این تازه برای دو روز پیش بوده، ولی ترک خورده.» نایلا با تعجب گفت. «خیلی عجیبه!» «مطمئنی عجیبه؟» پرسیدم. «شاید... شاید اتفاقی افتاده.» «نه میا، قدیمی که نیست که ترک خورده باشه. باید یه جوری بفهمیم قضیه چیه.» نایلا مصمم بود. دوباره سوار اسبهامون شدیم. نایلا جلو نشست و منم پشت سرش. هوا داشت سرد میشد. «راستی،» نایلا گفت، «گفتی یه مادرخوانده و یه برادر کوچیک هم داری؟ اونا کجان الان؟» «رفتن شهر فورس.» جواب دادم. نایلا یه لحظه ایستاد. «شهر فورس؟ همونجا که پادشاه و ملکه زندگی میکنن؟» «آره، همونجا.» یه سکوت بینمون افتاد. شهر فورس... پادشاه... ملکه... یهو یه سوالی تو ذهنم جرقه زد. یعنی ممکنه مادر واقعیام... نه، نمیتونست باشه. ولی اون اسم... مارگارت تامسون... شاید یه ربطی داشت. نایلا دوباره زد به تاخت. این بار مسیرمون فرق میکرد. انگار داشتیم به سمت یه مقصد جدید میرفتیم. مقصدی که شاید جواب خیلی از سوالهام رو داشت. شاید مادر واقعیام، اون مارگارت تامسون، کلید یه راز بزرگتر بود. رازی که به پادشاه و ملکه و شهر فورس ربط داشت. حس میکردم داریم وارد یه بازی خیلی بزرگتر از اون چیزی میشیم که فکر میکردم.
نایلا سرعت اسب رو کم کرد. «رسیدیم.» چشمم به یه عمارت بزرگ افتاد. دور تا دورش پر از باغ بود. «اینجا کجاست؟» پرسیدم. «پیش نامزد همون دختری که قبرش ترک خورده بود.» نایلا جواب داد. وارد عمارت شدیم. یه مرد خوشتیپ با لباسهای گرونقیمت اومد استقبالمون. «من نایلا هستم و این دوستمه، میا.» نایلا خودش رو معرفی کرد. «ما اومدیم در مورد نامزدتون تحقیق کنیم.» نامزد دختره با تعجب نگامون کرد. «نامزد من؟ مگه مشکلی پیش اومده؟» «فقط چند تا سوال داریم.» نایلا گفت. «فقط میدونم یه همخونه داشته.» نامزد دختره با دستاش به نشانه بیاطلاعی اشاره کرد. «والا هیچی نمیدونم. فقط میدونم یه همخونه داشته.» نایلا سریع گفت: «عالیه. آدرسش رو بده.» مرد چند تا خونه بالاتر رو نشون داد. رفتیم اون آدرس. دختری که در را باز کرد، همان همخانه بود. چشمهایش قرمز بود. شروع کرد به گریه و گفت: «جدیداً با نامزدش مدام مشکل داشت.» نایلا جلو رفت: «چه مشکلی؟» دختر سرش را تکان داد: «نمیدونم... هیچوقت دقیق نگفت. فقط خیلی ناراحت بود.» از اون خونه که بیرون اومدیم، نایلا رو کرد بهم و با اطمینان گفت: «فایدهای نداشت. بهتره بریم سراغ اصلیترین سرنخ: پدر اون دختر.» من هم موافقت کردم.
نایلا و من رسیدیم به یه خونه بزرگ و قدیمی. زنگ زدیم و یه مرد با چهرهای غمگین در رو باز کرد. مشخص بود که پدر همون دختره است. «بفرمایید؟» با صدایی گرفته پرسید. نایلا خودش رو معرفی کرد و گفت که اومدیم در مورد دخترش تحقیق کنیم. مرد ما رو به داخل خونه دعوت کرد. خونه پر از عکسهای دخترش بود. معلوم بود که خیلی دوستش داشته. «از وقتی که از خونه من رفت، دیگه ندیدمش.» مرد با بغض گفت. «با هم خیلی سرد شدیم. انگار یه دیوار بینمون کشیده بود.» چشم نایلا به یه کتاب روی میز افتاد. یه علامت عجیب روش بود. «این کتاب چیه؟» پرسید. مرد نگاهی به کتاب انداخت. «این کتاب... راجع به آدماییه که زنده میشن.» نایلا با تعجب پرسید: «شغل شما چیه؟» «من کشیشم.» مرد جواب داد. «عالیه.» نایلا گفت و بلند شدیم. «دیگه مزاحم نمیشیم.» از خونه که بیرون اومدیم، گفتم: «حالا چیکار کنیم؟» نایلا سوار اسب شد و گفت: «آفتاب داره غروب میکنه. وقتی هوا کاملاً تاریک شد، میریم قبر دختره رو میگردیم.» هوا که کاملاً تاریک شد، رفتیم قبرستون. قبر دختره رو پیدا کردیم. یه قبر که روش علامت کتاب بود. «منم باید قبر رو بکنم؟» با نگرانی پرسیدم. نایلا خندید. «از کی تا حالا دلت نمیخواد لباست کثیف بشه؟» «باشه بابا. یه بیل بده بهم. با هم میکنیم.» بیل رو گرفتیم و شروع کردیم به کندن. بعد از کلی تلاش، به تابوت رسیدیم. درش رو باز کردیم و... تابوت خالی بود! «هوف! بیا امشب استراحت کنیم.» گفتم و روی یه صندلی کنار قبر نشستیم. تا صبح همونجا خوابیدیم. صبح که بیدار شدیم، نایلا دوباره رفت سمت همون قبر. منم که حسابی سرحال شده بودم، دنبالش رفتم. نایلا همون علامت رو روی سنگ قبر دید. «دوباره باید بریم دنبال پدر دختره.» نایلا گفت. «این علامت خیلی مهمه.» همراه نایلا دوباره رفتیم سمت خونهی پدر دختره. این بار میدونستم که باید خیلی دقیق باشیم. این علامت روی کتاب و روی قبر، حتماً یه معنایی داره. شاید پدر دختره بتونه بیشتر توضیح بده. یا شاید... شاید این شروع یه ماجرای ترسناکتر باشه. نمیدونم، ولی حس خوبی نداشتم.
دوباره برگشتیم خونهی پدر دختره. این بار نایلا خیلی جدی بود. «آقا، ما رفتیم قبر دخترتون رو چک کردیم.» نایلا با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت. «جنازهش نبود! تازه یه علامت هم روی سنگ قبر دیدیم. همون علامتی که روی اون کتابه بود. توضیحی دارید؟» پدره رنگش پرید. «نمیدونم داری راجب چی حرف میزنی؟» نایلا یه قدم رفت جلو. «دروغ نگو!» یقه مرد رو گرفت. «کسایی که مردن باید مرده باقی بمونن! نه اینکه دوباره زنده بشن!» مرد سعی کرد یقه نایلا رو کنار بزنه. «ولم کن!» من سریع رفتم جلو. «نایلا! بس کن! داری چیکار میکنی؟» مرد خواست بره بیرون. نایلا با خشم داد زد: «کجا میری؟!» «میرم پیش پلیس!» مرد با ترس گفت. نایلا رفت سمتش و هلش داد. «کسایی که رفتن رو دیگه نمیشه برگردون... چون اونا دیگه رفتن.» نایلا داشت دیوونه میشد. رفت سمت مرد و میخواست بزنتش. محکم گرفتمش. «نایلا! بس کن! اون مرد هیچی نمیدونه! اون هم مثل ما گیجه!» باورم نمیشد نایلا اینقدر عصبی شده باشه. انگار یه چیزی رو خیلی خوب میدونست که ما نمیدونستیم. صورتش از عصبانیت قرمز شده بود. سعی کردم آرومش کنم، ولی سخت بود. این پرونده داشت همه ما رو دیوونه میکرد.
نایلا یهو از خونه زد بیرون. منم موندم و اون مرد بدبخت که معلوم بود خیلی ترسیده. بهش گفتم: «ببخشید آقا.» بعد تند رفتم دنبال نایلا. «نایلا! چیکار میکردی؟! مرد رو داشتی میکشتی!» «دست خودم نبود میا.» نایلا نفسنفس میزد. «یه چیزی تو وجودم بهم میگفت باید این کارو بکنم.» «خب حالا چیکار کنیم؟» پرسیدم. نایلا اسبش رو ناز کرد و گفت: «تا هوا تاریک بشه صبر میکنیم. یه سر هم میزنیم به همخونهای اون دختره.» وقتی هوا تاریک شد، رفتیم سراغ همخونهای. در زدیم، اما کسی جواب نداد. نایلا در رو باز کرد و با صدا گفت: «کسی خونه نیست؟» یهو یه چیزی دیدیم. یه دختر که قیافهاش شبیه مردهها بود، دهن همخونهای اون دختره رو گرفته بود! «این خودشه! خود همون دختره که قبرش ترک خورده بود!» نایلا داد زد. نایلا یه تیرکمون از توی کیفش درآورد، اما اون دختره خودش رو از پنجره پرت کرد و فرار کرد. «اون مرده... ولی خیلی سریعه!» نایلا گفت. منم همخونه رو گرفتم. «خوبی؟» پرسیدم. «آره... خوبم.» همخونهای لکنت گرفت. بعد از اون ماجرا، رفتیم سراغ نامزد دختره. نایلا گفت: «پدر اون دختر مقصر نبود. دوستش هم مقصر نبود. پس کار نامزدشه.» وقتی رسیدیم، نایلا مستقیم رفت سراغش. «ما میدونیم تو نامزدت رو زنده کردی. فقط بهم بگو کجاست؟» نامزدش گیج نگاه میکرد. «نمیدونم...» نایلا دوباره یقه نامزد رو گرفت. «مردهها همیشه باید مرده باقی بمونن!» این قضیه داشت خیلی پیچیده میشد. انگار همه چی به اون دختره و زنده شدنش مربوط میشد. ولی چرا؟ چرا باید یه نفر خودشو زنده کنه؟ و چرا حالا فرار کرده؟ حسابی کلافه شده بودم.
نایلا یقه مرد رو ول کرد. نفس عمیقی کشید و گفت: «با کتاب پدرش زندهش کردم. فقط دوست داشتم یه بار دیگه کنارم باشه.» «کسایی که رفتن دیگه رفتن.» نایلا با صدایی خسته گفت. «حالا بگو نامزدت کجاست؟» «نمیدونم کجاست.» نامزدش با چشمهایی که پر از ترس بود، گفت. «باشه، هر جایی که هست، ما پیداش میکنیم.» نایلا گفت و با هم از خونهش بیرون اومدیم. توی راه برگشت، گفتم: «به نظرت کجاست؟» نایلا یه لحظه مکث کرد. «یه جادو بلدم که موجودات شیطانی رو میکشه سمت خودش. بهتره بریم توی قبرستون امتحانش کنیم.» دوباره رفتیم قبرستون. هوا کاملاً تاریک بود و فقط نور شمعها فضا رو روشن میکرد. نایلا شمعها رو روشن کرد و من پرسیدم: «مطمئنی جواب میده؟» نایلا آهی کشید. «نمیدونم.» هر دو ساکت شدیم. فقط صدای باد و خشخش برگها میاومد. یه حس عجیبی بود. انگار منتظر اتفاقی بودیم. نایلا شروع کرد به خوندن ورد. کلماتی که تا حالا نشنیده بودم. یه دفعه یه نور بنفش از زمین بلند شد و شروع کرد به چرخیدن دور ما. حس کردم یه نیرویی داره ما رو میکشه سمت یه نقطه. «دارم حسش میکنم!» نایلا با هیجان گفت. «داره میاد این سمت!» نور بنفش شدیدتر شد و یه سایه بزرگ جلوی ما ظاهر شد. یه موجود عجیب و ترسناک بود. شبیه همون دختری که توی خونه همخونهش دیده بودیم، اما خیلی تاریکتر و خشنتر. چشمهاش مثل آتیش میسوخت. «این همونه!» نایلا فریاد زد. «دختره مرده، ولی روحش تسخیر شده!» موجوده با سرعت به سمت ما حمله کرد. نایلا چارهای جز دفاع نداشت. کمانی رو برداشت و اولین تیر رو به سمتش پرتاب کرد. تیر بهش خورد، اما انگار نه انگار. فقط یه کم عقب رفت. «خیلی قویه!» نایلا گفت. «باید یه کاری کنیم که نتونه دوباره زنده بشه!» این دیگه فقط یه تحقیق ساده نبود. داشت تبدیل به یه مبارزه با نیروهای ماورایی میشد. نمیدونستم آخرش چی میشه، ولی باید کمک میکردم.
یهو دیدم نایلا داره با اون دختره حرف میزنه. «هی دختر مرده! زود باش بیا دنبال من!» بعد دیدم دختره دوید دنبال نایلا. منم سریع رفتم که کمک کنم. اما همین که خواستم برم سمتشون، پام لیز خورد و افتادم توی یه قبر. آخ! دست چپم. انگار شکسته بود. از درد نمیتونستم تکون بخورم. «آخ! دستم!» داد زدم. نایلا برگشت و دید من افتادم. همین موقع اون دختره خودشو رسوند به نایلا. نایلا سریع تیرکمونش رو گرفت سمتش. دختره ترسید و شروع کرد به دویدن. همینطور که میدوید، پاش گیر کرد و افتاد توی قبر خودش! «این همون قبره!» نایلا داد زد. بدون معطل کردن، رفت کنار قبر و اون خنجر رو از توی کمربندش درآورد. یه نفس عمیق کشید و فرو کرد توی قلب دختره. بعد سریع تابوت رو بست. همه این اتفاقا خیلی سریع افتاد. نایلا اومد سمت من و با همون دست قویش بلندم کرد. «دست چپم... فکر کنم شکسته.» به سختی گفتم. نایلا یه خنده شیطانی کرد. «تو خیلی لوسی!» بعد منو سوار اسبش کرد و برد پیش دکتر. وقتی دکتر داشت دستمو معاینه میکرد، نایلا گفت: «من میرم قبر رو پر کنم.» و رفت. نمیدونم چرا، ولی یه حس عجیبی داشتم. انگار همه چی تموم نشده بود. اون کتاب چی بود؟ اون علامت چی بود؟ چطور اون نامزد تونسته بود یه نفر رو زنده کنه؟ و چرا نایلا اینقدر راحت تونست جونشو بگیره؟ همه این سوالا توی ذهنم بود، اما فعلاً فقط میخواستم دردم آروم بشه. ولی یه چیز رو میدونستم؛ این قضیه هنوز تموم نشده بود. این فقط یه شروع بود.
نظرات بازدیدکنندگان (0)