«میا... میا، بلند شو، ساعت نه صبحه!» صدای نایلا رو شنیدم، سنگین و خسته، اما محکمهتر از همیشه. چشمهام رو باز کردم، سقف چوبی بالای سرم بود، یه تیر ترکخورده از وسطش رد شده بود و نور آفتاب از شکافش میزد تو صورتم. بوی قهوه تلخ و دود هیزم پیچیده بود تو اتاق. «ما... کجاییم؟» با صدام که هنوز خش داشت پرسیدم. نایلا از جلوی بخاری سنگی برگشت سمت من و گفت: «توی شهر ساناما. یه مسافرخونه کوچیکه کنار جادهی اصلی. دیشب رسیدیم، تو بیهوش بودی. من مجبور شدم برای هر دوتامون یه اتاق اجاره کنم.» نشستم روی تخت، پتوی زبر از پشم اسب هنوز گرم بود. سرم سنگین بود و قلبم تند میزد. یه لحظه تصویر رودخونه اومد جلوی چشمهام — صدای جیغ، اون چیز سیاه... بدن سرد اون پلیس. «هیچی از دیروز یادم نمیاد... ما توی رودخونه بودیم... و بعد—» نایلا سریع پرید وسط حرفم: «بس کن، دیگه تموم شده. بیا بریم بیرون یه کم تو بازارچه بگردیم، مردم ساناما دوستداشتنیان، شاید حالت بهتر بشه.» فقط نفس گرفتم و گفتم: «باشه، بریم.» از اتاق زدیم بیرون. هوای صبح زود با بوی مرغ و خاک تر شده قاطی بود. صدای سم اسبها از دور میاومد. بازارچه رو به جاده بود، یه ردیف دکان چوبی کنار هم که رو سقفشون پارچههای رنگپریده افتاده بود تا آفتاب رو بگیرن. نایلا با ذوق به اطراف نگاه میکرد: «ببین اون نونا رو، وای خمیرش هنوز داغه! حس میکنی بوشو؟» رفت سمت یه پیرمرد که داشت نون شیرمال میچرخوند رو تخته سنگی. من آروم دنبالش رفتم. مردم دورمون میچرخیدن، زنها با دامنهای بلند و دستمالهای چرکی، مردها با چکمه و کلاههای کهنه. صدای خندهی بچهها و زنگ گاو از سمت مزرعهی پایینی بلند بود. یه لحظه موقع راه رفتن، یه پیرزن از کنارم رد شد و نگاهم کرد. چشمهام توی چشمش افتاد، یه حس عجیبی توی نگاهش بود، مثل اینکه منو میشناسه یا از چیزی خبر داره. نایلا گفت: «میا، چییه؟ چرا وایستادی؟» گفتم: «هیچی... فقط یه حس بد دارم.» تکیه دادم به تیر چوبی جلوی یه دکان ادویهفروشی. بادی از ته جاده وزید، بوی رودخونه رو با خودش آورد. همون بو، همون لجن، همون سرمای خاص آب... نفسم گرفت. اون روز هنوز تموم نشده بود، یه چیزی از رودخونه با ما اومده بود تا اینجا. نایلا برگشت و با لبخند گفت: «بیا یه چای داغ بخوریم، یه کم بخند، آفتاب قشنگه!» نگاهش کردم. لبخند زدم، زورکی. آفتاب قشنگ بود، ولی فقط واسه اونایی که نمیدونستن از چی دارن فرار میکنن.
نشسته بودیم روی نیمکت چوبی کنار بازارچه، بخار چای از لیوانهام بالا میرفت. صدای همهمهی مردم، صدای زنگ گاوها از پایین دشت... همه چی عادی بود، برای یه لحظه حتی یادم رفت که فقط چند ساعت پیش از مرگ دویدیم. نایلا گفت: «دیدی؟ گفتما یه چای داغ همهچی رو درست میکنه.» لبخند زد. من فقط شونه بالا انداختم. هنوز یه چیزی تو دلم قل میزد، یه حس سنگین که نمیذاشت راحت نفس بکشم. یههو یه فریاد از ته بازار پیچید: «…یه نفر مرده! اینجا یه نفر مرده!» همه برگشتن، صدای سینیها افتاد، چند تا زن جیغ کشیدن. نایلا سریع بلند شد، منم دنبالش دویدم. جمعیت دور یه دکه سوختهشده جمع شده بودن. وسط خاک و سایه، یه مرد افتاده بود — لباسش تمیز بود، نه خونی، نه زخمی… فقط چشمهاش باز مونده بودن. خیلی باز. یه جور عمیق... سیاهی ته مردمکاش انگار میکشیدت پایین، مثل رودخونه همون شب. یه پسر جوون گفت: «هیچکس نفهمید چی شد، همینطوری افتاد.» نایلا بیصدا تماشاش میکرد. بعد از چند دقیقه دوتا پلیس اومدن. چکمههاشون تا زانو خاکی بود. بیهیچ حرفی جسد رو برداشتن، پیچیدنش تو یه پارچهی سفید و بردنش طرف انتهای بازار. مردم آروم آروم پخش شدن، فقط بوی دود و خاک موند. نایلا دستش رو زد به بازوی من و گفت: «بمون همینجا، یه لحظه.» بعد رفت سمت یه پیرمرد که جلوی مغازهی ادویهفروشی ایستاده بود. شنیدم پرسید: «آقا، مرکز پلیس این اطراف کجاست؟» پیرمرده گفت: «یه خیابون پایینتر، وسط شهر. همون ساختمون سنگی روبهروی ناقوس.» نایلا برگشت سمتم، چشمهاش یه برق خاصی داشت، از اون برقهایی که یعنی تصمیم گرفته کاری بکنه. با لبخند نصفه گفت: «خب، آمادهای؟ بریم راجعبه این قتل تحقیق کنیم؟» چند ثانیه فقط نگاش کردم. گفتم: «تو که میدونی این فقط یه قتل نیست… اون چشما، نایلا، من یه چیزی توش دیدم… یه چیزی شبیه… اون شب.» نایلا گفت: «دقیقاً به خاطر همینه که باید بریم.» نفس عمیق کشیدم. ته دلِ ناراحتیم یه حس عجیبی بود، شبیه کنجکاوی یا شاید هم ترسِ مخلوط با اجبار. گفتم: «باشه… ولی اگه دوباره اون سردی رو حس کردم، برمیگردیم. قسم میخوری؟» نایلا گفت: «قول نمیدم، ولی سعی میکنم.» و لبخند زد. با هم راه افتادیم سمت قلب ساناما، جایی که گفته بودن مرکز پلیسه. صدای ناقوس از دور شنیده میشد، و هر قدمی که برمیداشتیم، یه جور حس سرد از زیر زمین میاومد بالا، مثل اینکه شهر خودش داره نفس میکشه… و منتظرمونه.
ساختمون پلیس وسط شهر ایستاده بود، سنگی و قدیمی، با پرچم خاکخوردهای که نصفش از باد پاره شده بود. صدای ناقوس از بالاش میاومد و دودی از پشت بام بلند بود، عین همیشه بوی کاغذ و کاغذبازی میداد. من و نایلا بیهیچ حرفی وارد شدیم. کف چوبی زیر چکمههامون صدا میداد. نگهبان دم در فقط از پشت میز سرشو بلند کرد و با یه خمیازه گفت: «اگه دنبال گزارشین، برید طبقه پایین، بخش کالبدشکافی.» همون کاری که میخواستیم بکنیم. پلههای سنگی رو پایین رفتیم تا رسیدیم به یه زیرزمین سرد، بوی آهک و الkل سنگین بود. یه چراغ نفتی رو میزی، رو میز وسط سالن یه جنازه کشیده بودن — همون مرد از بازار. صورتش رنگ نداشت، چشمهاش بسته بودن حالا… ولی حس نمیکردی واقعا خوابیده. پزشک قانونی، یه مرد لاغر با عینک گرد، سرشو بالا آورد و گفت: «شما؟» نایلا جلو رفت با اون لحن جدیش گفت: «از آپارتمان مرکزیایم. مأمور شدیم بررسی کنیم. پروندهی ساناما.» مرد حتی فرصت نداشت شک کنه. گفت: «آه، بله، بله… عجیبه، هیچ زخم خارجی نداره، ولی قلبش از کار افتاده، مثل اینکه یه چیزی درونش خالی شده باشه.» من نزدیکتر شدم، انگشتمو رو پوست سرد بازوش گذاشتم. یه حس عجیب رد شد، مثل برق. زمزمه کردم: «نایلا… انگار یه اهریمن زدهش. یه چیزی از درونش کشته، نه از بیرون.» نایلا خیره شد و خیلی آروم گفت: «همینطور فکر میکنم.» یه ثانیه سکوت بود... بعد صدای قدمزدن از راهرو اومد. درِ بالا باز شد، و یه صدای خشن گفت: «دکتر، نگهبانها اومدن واسه بررسی صحنه، شما کیو آوردین پایین؟» من و نایلا نگاه هم کردیم — فقط یه لحظه سکوت — بعد با هم دویدیم سمت پنجرهی ته سالن. نایلا با آرنج شیشه رو شکست، سرمای هوا زد تو صورتم. پشت سرمون فریاد بود: «وایسا! تو کیی؟!» نایلا پرید اول، بعد من. با صورت تو گل افتادم ولی سریع بلند شدم. اسبهامون رو که بسته بودیم کنار در پشتی، همونجا بودن. پریدیم روشون، لگامها رو کشیدیم و با تموم سرعت از کوچههای تنگ و خاکی ساناما زدیم بیرون. نایلا بدون اینکه نگاه کنه گفت: «مسافرخونه، سریعتر!» اسبهامون نفسنفس میزدن وقتی رسیدیم. توی اصطبل پنهونشون کردیم و از در پشتی رفتیم داخل اتاق. صدای سمها هنوز تو ذهنم بود. نایلا نشست کنار بخاری و دستش رو گذاشت رو پیشونیش: «باید یه فکر کنیم... اون چیز هنوز تموم نشده.» من آروم نشستم روبهروش. توی شعلهی بخاری انعکاس حرکتی دیدم، انگار سایهای کوتاه از پشتش رد شد… شاید خیال بود، شاید هم نه. گفتم: «نایلا، اگه اون چیزی که توی رودخونه دیدیم حالا بین مردمه، چی؟ اگه اون خالی کردنِ درون، داره تکرار میشه؟» اون نگام کرد، هم خسته، هم مصمم. گفت: «اون موقع فقط فرار کردیم، ولی اینبار باید بفهمیم با چی طرفیم. دیگه راه برگشت نیست.» یه سکوت افتاد. شعلهی بخاری ترکید، یه جرقه پرید بیرون، و حس کردم هوا سردتر شد. یه آه کشیدم و گفتم: «باشه... ولی این بار اگه قراره با اهریمن روبهرو بشیم، دیگه نمیذارم فقط من فرار کنم.» نایلا لبخند زد، یه لبخند غمگین. تو چشماش باز هم همون برق بود — مثل همیشه قبل از اینکه همهچی دوباره از کنترل خارج بشه.
تو اتاق کوچیک مسافرخونه، بوی نم و چوب سوخته میاومد. داشتم با یه تیکه پارچهی کثیف چکمههامو پاک میکردم که نایلا یهو از جا پرید انگار چیزی یادش اومده باشه. «میا!» صداش یه کم بلند بود، انگار از یه جای دور اومد. «یه فکری به ذهنم رسید!» سرمو بلند کردم. «چی؟ باز چه نقشهی دیوانهواری کشیدی؟» نایلا نزدیکتر شد، هیجانزده بود. «یه مهمونی. امشب توی شهر یه جشن بزرگ دارن، میگن به مناسبت برداشت محصوله. همهی آدما اونجا جمع میشن.» ابروهامو بالا انداختم. «جشن؟ ما تازه از دست پلیس فرار کردیم، حالا بریم با یه عالمه آدم قاطی شیم که ممکنه اون چیز توی تنشون باشه؟ نایلا، دیوونه شدی؟» «نه، گوش کن! دقیقاً همینه! اگه اون «خالیکننده» داره یه بدن رو انتخاب میکنه، امشب همه رو یه جا داره. میتونیم بریم اونجا و نگاه کنیم. فقط کافیه به مردمکهای چشمشون نگاه کنیم.» نایلا یه لحظه مکث کرد، انگار داره حس اون سیاهی رو دوباره یادآوری میکنه. «اگه درست حدس زده باشم، اونی که یه اهریمن توشه، چشماش یه جور دیگهست. یه جور عمیق، یه جور... گرسنه.» بعد نایلا رفت سمت کیف چرمی که همیشه همراهش بود. یه چیزی از توش درآورد. یه کتاب قدیمی، جلدش چرمی بود و روش با یه نخ زرد بسته شده بود. بوی خاک کهنه و گیاههای خشک میداد. «اینم کمکمون میکنه.» گفت و کتابو هل داد سمتم. «مال یکی از دوستای قدیمی مامانمه. میگه با این جادو میتونیم شکستش بدیم. باید طبق دستورالعملها عمل کنیم، فقط وقت نداریم که کامل بخونیمش.» کتابو گرفتم دستم. سنگین بود و انگار نبض داشت. «جادو؟ نایلا، ما یه قاتل رو میخوایم گیر بندازیم، نه یه مراسم احضار روح!» «این تنها شانسمونه میا. اگه فردا صبح بیدار شیم و کل شهر یه شبه خالی شده باشه چی؟» حرفش مثل یه یخ تو سینهم نشست. باشه. این شهر از اول هم عجیب بود، حالا هم که وارد این بازی شدیم، باید تا تهش میرفتیم. «باشه.» گفتم و کتابو محکم زیر بغلم زدم. «ولی اگه اون مهمونی تبدیل شد به یه صحنه قtل دیگه، اولین کسی که باید بکشیمت، تویی.» نایلا خندید، این بار خندهش واقعیتر بود. «قبوله. حالا استراحت کن. شب، وقتی همه مsت و لایعقل شدن، ما شروع میکنیم.» نزدیکای غروب بود که بلند شدیم. خورشید داشت پشت تپههای دوردست غیب میشد و سایههای بلند و دندونهدار میانداخت رو اتاق. من یه دست لباس تیره پوشیدم، شبیه کارگرا یا چیزی که آدم زیاد توجه نکنه. نایلا هم لباسش رو عوض کرد، یه تیشرت بلند تیره و یه کلاه که نصف صورتش رو پوشونده بود. از مسافرخونه زدیم بیرون. هوا خنک شده بود، ولی یه گرمای غیرعادی از سمت مرکز شهر میاومد. بوی غذاهای چرب و شراb ترش شده بود تو هوا. گفتم: «آمادهای بریم تو دل آشوب، خانم محقق؟» نایلا یه نگاه به آسمون کرد، جایی که ماه هنوز کامل بالا نیومده بود. «همیشه آماده بودم میا. فقط امیدوارم این کتاب مثل قدیم، به موقع جادو کنه.» و ما دوتا، با یه کتاب جادویی توی کوله و یه هدف نامعلوم، به سمت نور و سر و صدای جشن شهر ساناما حرکت کردیم. میدونستم امشب هیچ کدوممون با همون آدمی که صبح بودیم، نمیخوابه.
داشتیم تو کوچه پس کوچههای تاریک ساناما راه میرفتیم. قرار بود بریم سمت میدون اصلی که مهمونی اونجا بود، ولی مسیرمون به یه دریای متحرک از نور فانوس خورد. یه عالمه آدم، پیر و جوون، دستهدسته داشتن میرفتن یه طرف، انگار یه رودخونهی نوری راه افتاده بود. فانوسهای نارنجیشون میرقصید و سایههاشونو رو دیوارای گِلی دراز میکرد. نایلا دستمو محکم گرفت. قلبم داشت از استرس میکوبید، انگار میخواست از قفسه سینهام بزنه بیرون. نایلا برگشت سمتم، اون لبخند همیشگیش که همیشه یه کم مرموز بود، رو لبش نشست. «استرس نداشته باش میا. یه مهمونیه، نهایت یه کم عrق میخوریم و همه چی تموم میشه.» یه آه کوچیک کشیدم و لبخند زدم، هرچند دلم خالی بود. «مرسی نایلا. تو همیشه بلدی چطور آرومم کنی.» نایلا نزدیکتر شد، طوری که فقط من بشنوم، زمزمه کرد: «ولی یه نکته. به اون فانوسدارها توجه کن. حس میکنم یه نفرشون فرق داره. برو دنبال اون مردی که انگار بیشتر از بقیه عجله داره. مردمکشو خوب نگاه کن، میا. همینه.» چشمهاشو ریز کرد و با یه حرکت سر، منو فرستاد توی اون دریای نور. منم فانوسمو روشن کردم و سعی کردم با قدمهای عادی و بیتفاوت، برم تو دل جمعیت. به سرعت دنبال یه مردی گشتم که انگار عجله داره و همهشون دارن دنبالش میرن. یه مرد مزرعهدار نسبتاً درشتهیکل رو دیدم که با یه فانوس بزرگ، محکم داشت میرفت جلو. لباسهای خاکی و گلی تنش بود، بوی خاک و گندم میداد. به نظر یه کشاورز معمولی میاومد که داره دیرش میشه. آروم رفتم پشت سرش. «سلام آقا.» مرد تقریباً از صدای من پرید. چرخید و فانوسشو بالا گرفت. صورتش خسته بود و عرق از پیشونیش سرازیر بود. «یا خدا! چتونه؟ چرا یهو دنبال من میآیین؟» منم سعی کردم لحنم خیلی دوستانه و کنجکاو باشه. «ببخشید آقا. من غریبهام. فقط میخواستم بپرسم شما مزرعه دارید؟ مسیر میدون خیلی شلوغ بود، فکر کردم شاید راه میانبُر بلد باشین.» مرد یه کم آرومتر شد، شاید فکر کرد من یه مسافر سادهام که دنبال جایی میگرده. «آره، من مزرعهدارم. مزرعهی من نزدیک همون تپههاست. ولی امشب همه دارن میرن یه جا، انگار نه انگار که هوا داره تاریک میشه.» حالا وقتش بود. بدون اینکه پلک بزنم، خیره شدم به مردمکهای مرد. داشتم دنبال اون سیاهی عمیق، اون خالی بودن لعنتی میگشتم. اما… هیچ خبری نبود. مردمکهای اون پیرمرد، مثل هر مرد کشاورز دیگهای بود؛ کمی گرفته و خسته، اما کاملاً «پُر». یه انسان معمولی، با دغدغههای معمولی. نه اون حس یخزدگی رو داشتم، نه اون سیاهی مرموز رو دیدم. یه دفعه یه خندهی گنده، ناخواسته از دهنم در رفت. «هاهاها! ببخشید آقا، ببخشید! انگار خستگی مسیر اثر کرده. چشمای شما هم خیلی... خوبه. پر از امیده!» مرد مظلومانه نگام کرد. «امید؟ خانم، من دارم دیر میرسم به جشن، امیدی نمونده برام.» سریع جمع و جور کردم. «ببخشید، آقا. مسیرتون رو سد کردم. شب خوش.» سریع ازش دور شدم، یه قدمی که برداشتم، دیدم نایلا یه گوشهی سایه داره با اخم نگام میکنه. رفتم سمتش. «چی بود؟» پچپچ کردم. «اون نبود. چشماش عادی بود. مزرعهدار بود، نه اهریمن.» نایلا چشمهاشو چرخوند. «هوم. پس اون دریای فانوس، فقط مردم عادی بودن که میرفتن جشن. این یعنی اون چیز هنوز پیداش نشده، یا اینکه... خیلی باهوشه و اینجا نیست.» فانوسمو تکون دادم. «پس حالا چی؟ جشن رو ول کنیم؟»
نایلا یه لحظه فکر کرد، بعد دوباره اون حالت جدیشو گرفت. «نه. جشن فقط یه طعمه بود. یا اون چیز از جشن خوشش نیومده، یا اینکه جشن خودش یه جور تله است. بیا بریم سمت مرکز شهر، همونجایی که اول میخواستیم بریم. اون ساختمون سنگی پلیس سابق رو یادت میآد؟ یه حس عجیبی داره اونجا، انگار هنوز یه چیزی اونجا گیر افتاده.» دوباره برگشتیم تو سایهها. حالا که معلوم شد جمعیت جشن سادهان، حس خطر یه جور دیگه شده بود؛ خطر نامرئی. انگار اون اهریمن، مردم رو برده بود یه جای دیگه، یه جای خلوتتر... و ساختمون پلیس سابق دقیقاً همون مرکز شهر بود که همه ازش فرار کرده بودن. «بزن بریم، نایلا. این شهر داره بوی گند یه چیزی رو میده که خیلی قدیمیتر از مهمونی امشبه.» گفتم و دنبالش راه افتادم، این بار فانوسمو پایین نگه داشته بودم، میخواستم سایهها رو دنبال کنم، نه نور رو.
ساختمون سنگی پلیس، حالا که شب شده بود، عین یه دندون شکسته تو تاریکی شهر مونده بود. اونجا از جشن دور بود، و سکوتش از هر فریادی ترسناکتر بود. نایلا جلوتر رفت، شونههاشو صاف کرد و یه نفس عمیق کشید. اون دختر همیشه یه جورایی از نمایش نمیترسید. «آهای اهریمن! هر جا که هستی، خودتو نشون بده!» فریاد زد. صداش تو کوچههای خالی پیچید و پژواک پیدا کرد. من یه کم عقبتر موندم، دستم رو کتاب جادو بود. داشتم با ترس به اطراف نگاه میکردم که یهو یه نور دیدم. یه نور کمرنگ، عین نور فانوس، ولی خیلی سریع داشت بهمون نزدیک میشد. «نایلا! اونجا رو نگاه کن!» آروم گفتم و به سمت نور اشاره کردم. نایلا سریع چرخید. «اون چیه؟ چرا از اون مهمونی شلوغ اومده این طرف؟» «همین عجیبه!» جواب دادم. «یه موجود شیطانی باید اون همه آدمو ول کنه و بیاد دنبال ما دوتا وسط یه ساختمون متروکه؟» نور کمکم نزدیکتر شد و تبدیل شد به یه شبح ایستاده. یه زن بود. قد بلند، مانتو بلند تیره پوشیده بود، طوری که انگار داشت تو هوا شناور میشد. صورتش زیر نور کم اون فانوس، یه سایهی بلند و ترسناک انداخته بود. نزدیکتر که شد، نایلا مثل یه ببر گرسنه از جا پرید. قبل از اینکه زن بتونه کاری کنه، نایلا با یه حرکت سریع و یه مشت محکم، زد تو صورتش. یه صدای *تق* خشک اومد، مثل برخورد سنگ به چوب. زن یه کم به عقب رفت، ولی نیفتاد. نایلا سریع رفت جلو و یقهش رو گرفت و محکم نگهش داشت. من گفتم: «نایلا محکم بگیرش!» داد زد. «زود باش وردو بخون!» من سریع کتاب رو باز کردم، دنبال اون طلسمی گشتم که نایلا گفته بود. انگشتام داشت میلرزید، ولی باید تمرکز میکردم. همین که شروع کردم به خوندن کلمات عجیب و غریب کتاب، زن که تو دست نایلا اسیر بود، یهو یه خندهی سرد کرد. صدایی که از دهنش اومد، صدای زن نبود. عمیق بود، خشن بود، انگار از یه چاه بیرون اومده باشه. «من میدونم پدرتو کی کشته...» نفس تو سینهم حبس شد. اسم بابای نایلا... «نایلا!» فریاد زدم، قلبم داشت از کار میافتاد. «نگهش دار! حرفشو باور نکن!» اما نایلا یه جوری خشک شده بود. دستاش داشت میلرزید، اونم با وحشت به زن خیره شده بود. اون اسم رو شنیده بود. زن شیطانی، از این ضعف استفاده کرد. با یه حرکت ناگهانی، دست نایلا رو که یقهشو گرفته بود، محکم چرخوند و گرفت. نایلا آخ گفت و دستش آزاد شد. زن یه قدم جلو اومد، انگار دیگه نیازی به نوری نداشت، چون چشمهاش حالا یه بازتاب عجیب، شبیه انعکاس ماه تو آب گلآلود، داشتن. «تو نمیتونی جلوی منو بگیری، نایلا.» صدای زن، حالا تبدیل شده بود به یه نجوا، نجواهایی که مستقیم تو سرم میپیچید. «تو همیشه ترسو بودی... و من همهچیز رو در مورد ترسات میدونم.» من از خوندم ورد دست کشیدم. نمیتونستم تمرکز کنم. نایلا زیر لب داشت ناسزا میگفت، دستش رو گرفته بود و از درد به خودش میپیچید، ولی صورتش پر از یه جور شوک بود. اون اسم… اسم پدرش، اون رازی که همیشه پشت اون ظاهر خشنش قایم کرده بود، حالا بیرون کشیده شده بود. زن یه قدم دیگه جلو اومد و دست نایلا رو که حالا شل شده بود، محکم گرفت.
محکم گرفت. انگار داشت قدرتش رو از نایلا میکشید. «حالا دیگه فرار کردن فایدهای نداره، دخترم.» زن یه کم سرشو کج کرد و یه لبخند وحشتناک زد. «تو باید از اول با من میاومدی.» من چی باید میکردم؟ اگر ورد رو ادامه میدادم، شاید زن قویتر میشد چون حواسش پرت بود. اگر ساکت میشدم، نایلا داشت تموم میشد. این اهریمن، خیلی خوب میدونست چطور آدم رو گیر بندازه… دقیقاً همون نقطهی ضعف نایلا رو پیدا کرده بود.
این بار دیگه اختیارم از دستم در رفته بود. نایلا داشت اون بلا رو میکشید، و اون لعنتی داشت از راز باباش استفاده میکرد تا ما رو از پا دربیاره. این دیگه فقط قدرت شیطانی نبود، یه جور شkنجهی روحی بود. همین که دیدم زن داره دست نایلا رو فشار میده، یه حس وحشی بهم دست داد. «نه، این دفعه نه!» نایلا، با اون تمام درد و شوکی که روش بود، یهو یه کاری کرد که دهنم وا موند. یهو روی زانوهاش خم شد و به جای اینکه دستشو آزاد کنه، پای زن رو گرفت! یه لگد محکم زد به پشت ساق پای اون شبحِ قدبلند. زن یه جیغ واقعاً وحشتناک کشید. این جیغ، دیگه صدای انسانی نبود. صدایی بود که انگار هزار تا میخ رو رو تخته سیاه میکشیدن. «میا! ورد رو بخون! زود باش!» نایلا با صدایی که به زور از گلوش درمیومد، فریاد زد. من دیگه فکر نکردم. کتابو باز کردم و با تمام توانم شروع کردم به خوندن اون کلمات کهنه و پرقدرت. هر کلمهای که از دهنم درمیومد، انگار یه تیکه از انرژی زن رو میسوزوند. زن داد زد، یه فریادی که همه شیشههای اطراف رو به لرزه درآورد. نور از تنش زد بیرون، یه نور آبیِ یخی، و بعد... پوووف! مثل یه بادکنک که سوراخ بشه، زن از بین رفت. یه بوی گند، شبیه بوی خاکستر خیس، تو هوا پیچید و بعدش سکوت مطلق. نفسنفسزنان افتادم کنار نایلا. کل بدنم میلرزید. سریع رفتم سمتش، دستاشو ول کردم و نشستم کنارش. «نایلا؟ نایلا، خوبی؟» دستشو گرفتم. بدنش شل شده بود. اون آروم پلک زد و دوباره اون لبخند همیشگیشو زد، ولی این لبخند دیگه اونقدر محکم نبود. یه کم شکسته بود. «آره... عالیم.» صداش یه کم گرفته بود. «دستت چی شد؟» دست دیگهشو که زن گرفته بود رو نشون داد. پوستش قرمز شده بود و انگار یه کم باد کرده بود. نایلا دستشو تاب داد، انگار چیزی نبود. «چیزی نیست بابا. یه کم کشیده شد. تازه نشکسته که! میتونی تا شهر بعد اسب رو خودت برونی. یه کم استراحت کنم خوب میشه.» آخه این بشر چیه؟ اون داشت داشت از هم میپاشید، ولی باز نگران اسب بود! یه کم که آرومتر شد، نتونستم آروم باشم. اون حرف لعنتی داشت تو سرم تکرار میشد: *من میدونم پدرتو کی کشته...* «اون راجع به بابات چی گفت، نایلا؟» صدای من دیگه شاد نبود، یه حالت جدی و خشن پیدا کرده بود. «اون زن... یه چیزایی از بابات میدونست.» نایلا آروم دستمو گرفت و این بار لبخندش دیگه شبیه لبخند مرموز همیشگیش نبود. یه لبخند غمگین بود، همون لبخندی که وقتی همه چی رو میدونه ولی ترجیح میده ندی، رو لبش میاومد. «باشه حتماً، میا. بعداً برات تعریف میکنم. الان نه. الان وقت این حرفا نیست.» سعی کردم قانع بشم. نایلا خیلی خسته به نظر میاومد. اون الان فقط نیاز داشت یه جا بشینه و نفس بکشه. «باشه، ولی قول بده. به محض اینکه یه کم جون گرفتیم، باید بهم بگی چی شنیدی. هر چی که اون لعنتی گفت، باید برام تعریف کنی.» نایلا سرشو تکون داد و آهسته بلند شد. «قول میدم، میا. قول میدم.» تو اون لحظه، فهمیدم که هدف عوض شده. دیگه دنبال یه جور موجود شیطانی نبودیم که یهو ظاهر بشه و جیغ بکشه. اون زن، یه نقطهی اتصال بود. یه نشونه به یه داستان خیلی قدیمیتر و شخصیتر. داستان مرگ پدر نایلا که تا الان، راز بزرگ بین ما دو تا بود. «بیا بریم از این کوچه بیرون.» گفتم. «اگه قراره فردا صبح جشن تموم شه، باید قبل از طلوع آفتاب، یه جای امن پیدا کنیم تا تو استراحت کنی، و منم یه کم با خودم خلوت کنم و اون وردو دوباره مرور کنم.» نایلا آروم رفت کنارم. با هم از ساختمون پلیس دور شدیم.
فانوسهای جشن حالا خیلی دور بودن و صداشون به سختی میرسید. انگار ما دوتا رو از اون مهمونی و اون همه آدم، انداخته باشن تو یه دنیای دیگه، دنیایی که فقط توش رازهای شخصی و کلمههای ممنوعه وجود داشتن. من به نایلا نگاه کردم. اون قوی بود، خیلی قوی. ولی دیدم که چطور اون اسم، یه کم از اون قدرت رو ازش گرفته بود. حالا نوبت من بود که محافظش باشم. باید میفهمیدم اون زن چی بود و چرا فقط اون حرفو زد. این معما دیگه فقط نجات دادن شهر نبود، تبدیل شده بود به نجات دادن نایلا از گذشتهای که حتی خودش هم ازش فرار میکرد.
فرصت؟🩷
عالی بود🥹
پین؟☀