سلام بچه ها این قسمت ویژه ای و ربطی به داستان اصلی نداره پس اگه نخونید اشکالی نداره و راجب شخصیت های دیگست که قبل از میا و نایلا بودن
وای خدا! جوزف باز دوباره صدا زد: "جان!(پدر نایلا) پاشو! پاشو!" چشمامو باز کردم. عه! اینجا دیگه کجاست؟ یه سلول تنگ و تاریک. خودم تنها بودم. جوزف کنارم نبود. یهو صدای نگهبان اومد: "آزادید! برید بیرون!" وای که چقدر خوشحال شدیم! من و جوزف که بیرون منتظر بودیم، از خوشحالی بال درمیآوردیم. دویدیم بیرون. همونجا بود که پدرم رو دیدم. یه دونه از اون شیرینیهای مخصوص امپراطور کرد تو دهنم. بعد گفت: "جان! دیگه حق نداری با این جوزف بگردی! اون پدر و مادر نداره. من نمیخوام تو با اینجور آدما قاطی بشی." همون موقع بود که پدرم یه مشت زد توی دهنم! نفهمیدم چرا. دهنم پر از شیرینی و خون بود، ولی حرف پدرم مثل یه پتک خورد تو سرم. خواستم بگم: "اما..." پدرم نذاشت. گفت: "حق نداری!" جوزف هیچی نگفت. فقط یه نگاه غمگین بهم کرد و رفت. دلم هزار تیکه شد. برگشتم خونه پیش مامانم. ولی تمام فکرم پیش جوزف بود.
صبح روز بعد، هنوز چشم باز نکرده، فکرم رفت پیش جوزف. دلم براش شور میزد. نکنه تنهای تنهاست؟ نکنه کسی اذیتش کرده باشه؟ یواشکی از خونه زدم بیرون. دلم میخواست سریع برم پیشش، ببینم حالش چطوره. وقتی رسیدم دیدم جوزف همونجاست، کنار خونه خالهاش. با دیدنم انگار دنیا رو بهش دادن. دوید سمتم. گفت: "جان! اگه پدرت ببینه ما با هم حرف میزنیم، حتماً منو میکشه!" با خنده گفتم: "اشکال نداره جوزف! پدرم اگه بفهمه هم مهم نیست. من فقط یک دونه دوست دارم، اونم تویی. اینکه پدر و مادر نداری و با خالهات زندگی میکنی، برای من فرقی نمیکنه. تو دوست منی!" چقدر دلم باز شد وقتی اینو گفتم. جوزف هم همینطور. از اون روز به بعد، هر روز یواشکی میدیدمش. با هم بازی میکردیم، میدویدیم، میخندیدیم. انگار که هیچ غمی تو دنیا نداشتیم. همه غم و غصههای دنیا رو فراموش کرده بودیم. اما روز بعدش... وقتی رفتم پیشش، دیدم جوزف یه گوشه افتاده. صورتش خونی بود، انگار که کتک خورده باشه. با وحشت دویدم سمتش: "جوزف! چی شده؟ کی این کارو باهات کرده؟" با صدای لرزون گفت: "پدرت... پدرت منو پیدا کرد... عصبانی بود... زد منو." یهو تمام وجودم رو یه خشم عجیب گرفت. تمام اون روزهایی که پدرم منو مجبور کرده بود از جوزف دور باشم، اون حرفای سنگینی که بهم زده بود، اون مشتی که زد توی دهنم... همه چی یادم اومد. با بغض گفتم: "لعنت به پدرم! لعنت بهش! هیچوقت ازش خوشم نیومده بود. هیچوقت!"
ده سال از اون روز گذشت. من و جوزف بزرگ شده بودیم. هنوز دوست بودیم، ولی اون صمیمیت دوران بچگی دیگه نبود. هر کدوم رفته بودیم یه طرف. من بیشتر وقتم رو توی تمرینهای نظامی میگذروندم، شمشیرزنی، اسبسواری، از این حرفا. آماده میشدم که شاید یه روز بتونم به امپراتوری خدمت کنم. جوزف هم همینطور، هرچند که بیشتر دنبال کارهای خودش بود و کمتر همدیگه رو میدیدیم. یه روز که توی قصر مشغول تمرین بودم، یه نامه اومد. پاکتش مهر پادشاه روش بود. قلبم ریخت. با ترس و هیجان بازش کردم. نوشته بود که پادشاه منو خواسته. رفتم پیشش. همین که چشمش افتاد بهم، لبخندی زد و گفت: "جان! شنیدم که چقدر توی جنگجوی قابلی شدی. من بهت افتخار میکنم. میدونی چیه؟ من میخوام تو دامادم بشی." یه لحظه خشکم زد. داماد پادشاه؟ اما... پادشاه ادامه داد: "دختر عزیزم، در سن ازدواجشه. تو بهترین کسی هستی که میتونه کنارش باشه." یه عالمه فکر تو سرم چرخید. ازدواج با شاهزاده؟ ولی... بدون اینکه خیلی فکر کنم، قبول کردم. انگار یه جورایی حس میکردم این سرنوشتمه. ولی یهو پادشاه یه نگاه دیگه به من انداخت، یه جور نگاه مرموز. گفت: "یه مشکلی هست. جوزف... اون داره دردسر درست میکنه. باید یه جایی باشه که نتونه کاری کنه." قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم، سربازها ریختن تو و جوزف رو بردن. انداختنش زندان! باورم نمیشد. "پادشاه! چرا؟ جوزف چیکار کرده؟" پادشاه فقط شونهای بالا انداخت و گفت: "مصلحت مملکته، جان." وقتی جوزف رو داشتن میبردن، چشم تو چشم شدیم. توی چشمهاش یه دنیا خشم و نفرت بود. داد زد: "نفرینت میکنم جان! نفرین به تو و تمام خانوادهات!" از اون نگاه و حرفش یخ زدم. انگار یه چیزی توی وجودم شکست. چهار سال گذشت. من با دختر پادشاه ازدواج کردم. شاهزاده خانم مهربون و خوبی بود. پادشاه هم ازم راضی بود. خیلی زود، بچه دار شدیم. اسمشو گذاشتیم نایلا، درست مثل مادرش بود. یه یادگاری از اون روزها... ولی همیشه یه چیزی توی دلم سنگینی میکرد. یاد اون چشمهای پر از نفرت جوزف...
روزگار همیشه روی خوش به آدم نشون نمیده. یه روز، توی یکی از نبردها، همه چیز به هم ریخت. فکر نمیکردم اونقدر ضعیف باشم، ولی انگار بدشانسی و اون نفرین جوزف دست به دست هم داده بودن. شکست خوردیم. بدجوری شکست خوردیم. دیگه راهی جز فرار نبود. سریع زن و بچهم رو صدا زدم. نایلا کوچولو هنوز خیلی چیزها رو نمیفهمید، ولی حس میکرد یه اتفاق بدی افتاده. سوار یه کشتی شدیم، شبانه و مخفیانه. دلم میخواست از همه دور بشیم. از همه کسایی که میتونستن ما رو لو بدن. از تمام اون جاهطلبیها و قدرت. چند روزی رو توی دریا بودیم. بالاخره به یه دهکده کوچیک و آروم رسیدیم. اسمش آکنا بود. یه جای دورافتاده، دور از چشم همه. تصمیم گرفتم همینجا بمونیم. یه زندگی جدید شروع کنیم. به زنم گفتم: "اینجا دیگه کسی ما رو نمیشناسه. باید یه زندگی عادی رو شروع کنیم. تو دیگه ملکه نیستی، منم دیگه یه جنگجوی معروف نیستم. ما فقط یه خانواده معمولی هستیم که میخوایم آروم زندگی کنیم." یه نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم: "مطمئنم این نفرین جوزف بالاخره دامنش رو گرفته. هر چی بود، از دستمون رفت. حالا باید بسازیم. یه زندگی آروم و خوب، دور از همه این دردسرها." سعی کردیم خودمون رو با زندگی جدید وفق بدیم. من کارهای ساده پیدا میکردم، نایلا هم خونهداری میکرد. نایلا کوچولو هم مثل بچههای دیگه اونجا بازی میکرد و بزرگ میشد. انگار که تمام اون ماجراهای گذشته یه خواب بود. ولی ته دلم میدونستم که این آرامش شاید همیشگی نباشه.....
نظرات بازدیدکنندگان (0)