سه روز، فقط سه روز طول کشید تا برسیم به نروین. یه شهر شلوغ، پر از همهمه، بوی ادویه، بخار نون تازه و صدای ساز خیابونی. نایلا هنوز یه کم رنگپریده بود، ولی بالاخره لبخند زد، بعد از مدتها. اون نگاه سنگینش نرمتر شده بود، انگار از خودش جا مونده بود وسط اون کوچههای رنگی. منم خسته و گرسنه بودم، ولی واااای چی میشد گفت از اون لحظهای که نشستیم سر سفرهی یه دکهی قدیمی! یه بشقاب برنج زعفرونی گذاشت جلوم با یه ماهی دودی انقدر چرب که برق میزد. گفتم: «نایلا، ببین اینو... این یعنی بهشت!» خندید و گفت: «بهشت؟ تو با یه ماهی میخوای بهشت بسازی؟» گفتم: «آره، بعد اون زمین خشک و بیرمق، همین یه لقمه برای من کافییه که حس کنم زندهام.» سیر که شدیم، تصمیم گرفتیم بریم یه دوری بزنیم سمت رودخونهای که وسط شهر بود. رودخونهی نروین معروف بود؛ آبش زلال، سرد و صدای شرشرش قشنگتر از هر آهنگی بود. هوا خنک شده بود، آفتاب داشت میرفت پایین، و خیابونها پر از آدمایی بودن که دنبال آرامش خودشون میگشتن. نشستیم لب رود، کفشهامونو درآوردیم و پامونو کردیم توی آب. یه حس عجیبی داشت، ترکیب خنکی آب با اون سکوت سادهی بینمون. نایلا زیر لب گفت: «شاید بالاخره وقتشه یه زندگی واقعی شروع کنیم، نه فرار
اولش فک کردم دارم اشتباه میبینم. اون آب زلال، همونی که تا چند لحظه پیش بوی خنکی و آرامش میداد، یهو قرمز شد... قرمزِ غلیظ، انگار یکی یه دبه رنگ خالی کرده باشه توش. نایلا سریع پاشو از آب کشید بیرون، ولی من خشکم زده بود. گفتم: «این… یعنی چی؟ چرا قرمزه؟!» نایلا هیچی نگفت، فقط یه لحظه به اون پایین خیره شد، بعد بیهوا خودش رو پرت کرد توی رودخونه! جیغ زدم: «نایلا! دیوونه شدی؟!» آب میپاشید رو صورتم، خوn و آب قاطی هم شده بودن، بوی آهن میاومد، سنگین، خفهکننده. چند لحظه زیر آب بود، تا اینکه دستهاش بالا اومد و خودش رو با زور کشید بیرون. موهاش چسبیده بود به صورتش، نفسنفس میزد و با صدای بریده گفت: «یه چیزی اون پایینه… حرکت نکرد… ولی هست… یه چیزی اونجاست!» سریع پرید جلو و باز خواست برگرده پایین، من اما با تموم نیرویی که توی بدنم مونده بود از زمین بلند شدم و بازوش رو گرفتم: «نایلا بس کن، بیرون بیا!»
نایلا هنوز نفسنفس میزد، دستش لرز داشت و لبش سفید شده بود. با صدای آرومی پرسیدم: «اون پایین… واقعاً چی بود؟» یه لحظه مکث کرد، بعد با ترس گفت: «شبیه جنازه بود، میا… یه جنازه، افتاده بود بین سنگا، موهاش توی جریان آب حرکت میکرد.» خشکم زد. تمام موهای بدنم سیخ شد. با تردید گفتم: «مطمئنی؟ شاید یه تیکه لباس یا…» قطع کرد حرفم رو، چشماش خیره به آب: «نه، میا، خودم دیدم. اون یه *آدم* بود. تموم شده بود.» احساس کردم هوا سرد شد. اون خنکی رودخونه حالا یه جور سرمای استخونی شده بود، مثل اینکه خود رودخونه داشت نفست رو میدزدید. زیر لب گفتم: «باید از اینجا بریم، نایلا. همین الان—» قبل از اینکه جملهم تموم شه، صدای سم اسب اومد از پشت. چرخیدم، یه مرد با لباس تیره و کلاه بلند نزدیک شد. اسبش خاک پا میکرد، چکمههاش خیس و براق بودن. اون مرد صدای سنگینی داشت، جدی و خشک: «من پلیس شهر نروینم! صداتون رو از کنار بازار شنیدم که گفتید رودخونه خونیه. میتونم بپرسم شما کی هستید؟» یه لحظه مغزم قفل کرد، ولی بعد لبهام خودبهخود گفتن: «ما مسافرین، آقا. با اسبهامون سفر میکنیم، از مزرعهی جنوب رد شدیم و چند روزه رسیدیم نروین… رودخونه رو دیدیم، فقط همین.» اون چشماش ریز شد، عین یه شکارچی که داره دنبال دروغ میگرده. «مسافر؟ مسافرا معمولاً با جنازه سر و کار ندارن.» نایلا یه قدم عقب رفت، لبش لرزید. من اما سعی کردم خونسرد باشم، گفتم: «ما فقط یه چیز دیدیم توی آب، اگه جنازه بود، خب باید شما برید ببینید... ما فقط توقف کوتاه داشتیم، میخواستیم فردا حرکت کنیم.» اون دوباره به آب نگاه کرد، بعد برگشت سمت ما. «هیچکی نباید تا اطلاع بعدی این رودخونه رو ترک کنه. ممکنه شاهد باشید. اسمتون رو بدید.» لبهام خشک شد. واقعاً بوی دردسر داشت. با تردید گفتم: «من... میا، و اون نایلا. از اردوگاه جونگ میآیم، ولی مدتیه در سفرم.» پلیس یه لحظه به اسم جونگ واکنش نشون داد — دقیقاً همون لحظهای که قلبم از ترس توی سینم لرزید. یه نگاه سنگین به من انداخت و گفت: «اردوگاه جونگ؟ جالبه... اون اسم مدتهاست از دهن مردم افتاده. شاید باید بیشتر باهاتون صحبت کنم.» من توی دلم فریاد زدم *نه!* اما بیرونیترین لبخندم رو زدم: «حتماً، آقا پلیس... ولی شاید بشه صحبت رو بذاریم برای فردا، چون نایلا حالش خوب نیست و ما واقعاً نیاز به استراحت داریم.» اون ساکت شد، اندازهی چند ثانیه فقط ما رو بو میکشید با چشمهاش، بعد آهسته گفت: «باشه، ولی دور نروید. خون وقتی جاری بشه، معمولاً نشونهی یه چیز بزرگتره.» و من همون موقع فهمیدم، این سفر دیگه یه تفریح نیست — یه کابوس شده بود که تازه شروع شده.
تا پلیسه گفت “اسمهاتونو بدین”، من فقط یه نگاه سریع به نایلا انداختم؛ چشمهامون پر از یه معنی بودن—*بزن بریم.* همونطور که مرد برگشته بود سمت رودخونه، بیصدا پریدیم رو اسبهامون. نایلا جلو، من پشت سرش. نفسهام هنوز بوی خون میدادن. تا رسیدیم به کوچههای باریک نروین، صدای سماسبهامون توی سنگفرش کوبیده میشد و چراغای بازار یکییکی خاموش میشدن. مسافرخونهای پیدا کردیم لب خیابون اصلی—تابلوش لق بود، رویش نوشته بود: *اقامتگاه سابلن، ارزان و گرم!* داخلش بوی نان کهنه و دود میاومد اما تخت داشت و در. همین بس بود. نایلا خودشرو انداخت روی تخت و گفت: «اون مرد... حس بدی میده میا. یه جوری نگامون میکرد انگار میدونه از کجا اومدیم.» من کفشهامو کندم و گفتم: «مهم نیست. فقط بخواب. فردا صبح زود میریم و دعا میکنیم دیگه هیچ پلیسی رو نبینیم.» چشمهام هنوز کاملاً بسته نشده بودن که صدای آب رودخونه دوباره تو گوشم اومد... و اون قرمزی لعنتی. صبح هنوز هوا تار بود. مه گرفته، صدای مرغ دریایی از دور. وسایلمون رو جمع کردیم، انداختیم پشت اسبها و راه افتادیم سمت دروازه شهر. اما درست سر پیچ بازار، همون مرد—اون پلیس لعنتی—ایستاده بود. تکیه داده بود به نرده، اسبش کنار دستش، لبخند بیحسی روی لبش. «صبح بخیر، خانم مسافر.» قلبم ریخت پایین. نایلا ساکت موند، فقط دندونهاشرو فشار داد. پلیسه اومد نزدیکتر و گفت: «اون جنازه رو دیشب دیدم... هنوز خوn گرمش با آب قاطی بود. تازه کشته شده بود.» بعد با نگاهی که مستقیم چسبید به صورت من، ادامه داد: «و میدونید چی عجیبه؟ هیچ ردّی از ردپا یا بدن اطرافش نبود. فقط اثر سم اسب، دوتا. تازه. دقیقاً همون مدلی که جلوی رودخونه دیدم.» گلوم خشک شد. گفتم: «ما... ما فقط رهگذر بودیم، قسم میخورم.» لبخندش خیلی آروم محو شد. «ممکنه اینو در مرکز پلیس هم بگید؟ چون من بهتون شک دارم، خانم میا از اردوگاه جونگ.» پلیسه گفت: «بیاید باهام. توضیحش طولانیه، ولی چیزی توی پروندهی جنازه هست که باید خودتون ببینید.» اون لحظه حس کردم دارم خفه میشم. انگار دوباره اون بوی آهن اومد توی هوا. به نایلا نگاه کردم، گفت: «میا… شاید بریم ببینیم چی داره میگه. اگه بخوای فرار کنیم، شکش بیشتر میشه.» من سرمو پایین انداختم، افسار اسب رو گرفتم و گفتم: «باشه. میریم. ولی یه چیزی ته دلم فریاد میزد که، از وقتی پای ما به نروین رسیده، یه چیزی توی این شهر داره ما رو دنبال میکنه — و اون جنازه، شاید فقط شروعِ ماجرا بوده...»
همین که از دروازه شهر زدیم بیرون، آسمون هم انگار تصمیم گرفت با ما همدردی کنه. یهو بارون گرفت. نه یه بارون معمولی، یه قطرههای درشت و سرد که سریع لباسهامون رو خیس کرد و زمین زیر سم اسبها رو لزج و گلآلود کرد. پلیس جلو راه میرفت و ما مجبور بودیم دنبالش بریم. توی این هوای لعنتی، حس میکردم توی یه تله افتادم. رسیدیم به یه ساختمون سنگی سرد و بدقواره که روش نوشته بود: *مرکز نظم نروین*. وارد شدیم. نور کم بود و بوی نم و کاغذ قدیمی میداد. پلیس رفت پشت میز، یه نگاه خسته به ما انداخت و گفت: «خب، اینجا باید ثابت کنید که قا**تل نیستید. چون تمام شواهد—جنازه تازه، اثر سم اسب شما دقیقاً کنارش—میگه شما یه ردی از خودتون جا گذاشتید.» سعی کردم صدام نلرزه. گفتم: «ببینید آقا، ما فقط مسافر سادهایم. داریم دنبال یه نفر میگردیم، به کسی کار نداریم. من قسم میخورم، هرچی هم شده، کار ما نبوده.» پلیس پوزخند زد، یه پوزخند سرد و بیروح. «آره جون خودت. همه همین رو میگن. تا صبح اینجا میمونید تا وکیل بگیرید، یا من میفهمم قضیه چیه.» همین که اینو گفت، یه زن بیچاره در رو باز کرد و دوید داخل. زنش بود، کاملاً پریشون، موهاش خیس و لباسش پاره. با صدای جیغمانندی که از سر ترس بود، گفت: «اون... اون بچهم... سامی... توی رودخونه افتاد! دارم میبینمش! داره یه چیزی رو میکشه... یه چیزی اون پایین سامی رو گیر انداخته!» حالا دیگه قضیه عوض شده بود. یه بچهی دیگه توی آب بود. پلیس همونجا خشکش زد. همهچیز رو ول کرد، اون شک و تردیدش یهو تبدیل شد به یه ترس خالص. «چی داری میگی؟!» اون زن التماس میکرد. نایلا به من نگاه کرد، چشماش برق میزد—اون برق وحشیای که وقتی یه فرصت برای خوب کردن یه اشتباه پیدا میکنه میزنه. منم میدونستم باید بریم. اگه واقعاً یه بچه اونجا گیر کرده بود، دیگه بازی عوض شده بود. جنازه یه مسئله بود، اما یه بچه... یه چیز دیگه بود. بدون هیچ حرفی، برگشتیم به بیرون. بارون شدیدتر شده بود. پلیس و زنش با عجله دنبال ما به سمت رودخونه میدویدن. وقتی رسیدیم لب آب، اون صحنه وحشتناک دوباره تکرار شد، ولی این دفعه با یه نفر زنده. یه بچه، لباسش معلوم بود، دست و پا میزد و یه چیزی زیر آب داشت میکشیدش پایین. نایلا دیگه صبر نکرد. یه قدم برداشت، دست منو گرفت و گفت: «بیا میا!» منم لحظهای فکر نکردم. اون حسِ زنده بودن، اون نیاز به انجام کاری که درست باشه، غلبه کرد. من و نایلا همزمان خودمون رو پرت کردیم توی اون آب یخ و خوnآلود. یه فریاد وحشتناک شنیدم، اون صدای پلیس بود: «نه! وایسید!» اما صدای سم اسب و صدای جیغ زن دیگه شنیده نمیشد. فقط صدای خفه شدن آب توی گوشهامون بود. نایلا دستم رو ول نکرد. غواصی کردیم. زیر آب، تاریکی محض بود. اما اون بچه اونجا بود، پاش توی یه توده گل و لجن پیچیده بود و یه چیز سیاه و لزج داشت میکشیدش. پلیس همون موقع رسید بالای سرمون. توی یه لحظه، اونم خودشو پرت کرد توی آب، صورتش از ترس سفید شده بود. من با تمام توانم دست بچهرو گرفتم و کشیدم. اون چیز سیاه انگار جون داشت، یه نیروی قوی داشت میکشیدش پایین... «بکش بیرون، نایلا!» داد زدم، در حالی که سعی میکردم نفسم رو با اون آب لجن مخلوط نگه دارم. این دفعه، ما فقط دنبال حقیقت نبودیم، برای زنده موندن میجنگیدیم.
نایلا با یه لگد محکم از آب زد بیرون و صدای نفسنفسزنانش توی هوای بارونی پیچید. اون مثل یه ماهی فرار کرده بود، من اما گیر افتاده بودم. دستم هنوز دنبال بچه بود، ولی نایلا داد زد: «میا، ولش کن! ما باید بریم!» اون چیز سیاه، لزج و قوی، حالا دیگه دست پلیس رو محکم گرفته بود. مردک داشت تقلا میکرد، اما فایدهای نداشت. صورتش از زیر آب بالا اومد، چشمهاش پُر از وحشت و ناامیدی بود. «بچهمو... نجات بده!» صدایی خفه و گرفته از گلوش اومد بیرون، انگار یه تیکه قیر توی گلوش گیر کرده بود. «منو ول کن... برو!» من بچهرو ول کردم. همون لحظه، اون موجود سیاه مثل یه سایه اومد سراغم و سعی کرد منو بگیره، اما نایلا برقآسا برگشت، دست منو گرفت و با تمام زورش منو به سمت بالا کشید. با کمک اون، بالاخره سرمون رسید بیرون. بارون هنوز میبارید و چهرههامون رو میشست. من و نایلا لنگلنگان اومدیم بیرون و کنار ساحل گِلی افتادیم. بچه همونجا بود، نفسنفس میزد. پلیس غرق شده بود. اون موجود سیاه، با یه کشش نهایی، اون رو کاملاً برد زیر آب. نایلا نفسنفس میزد و سرفه میکرد. «رفت... اون رفت.» همون موقع، زن پلیس با صدای جیغمانند خودش رو رسوند بهمون. چشماش دنبال شوهرش بود، جیمی. «جیمی؟ جیمی کجاست؟!» اومد سمت ما، دید بچهمون رو کنار آب و ترسیده، ولی سالم. یه لحظه امید تو چشماش برق زد، بعد نگاهش به جایی که جیمی باید بود افتاد، اونجا که فقط آب بهم خورده بود. نفسم بند اومده بود. همهچی خیلی سریع اتفاق افتاد. «متاسفم...» کلمهای بود که فقط تونستم بگم، صدام از شدت سرما و ترس میلرزید. زن یه لحظه ایستاد، انگار هنوز صدای منو نشنیده باشه. بعد فهمید. یه جیغ دیگه زد، این بار جیغی که از ته وجودش میومد. زانوهاش خم شد و پرت شد روی گِل و شروع کرد به گریه کردن، اون گریهای که نشون میداد دنیاش تا ابد عوض شده. نایلا آروم از اونجا فاصله گرفت. آروم گفت: «میا، نباید اینجا بمونیم. اگه بمونیم ما رو مقصر میدونن که نجاتش ندادیم.» نگاهی به زن گریان انداختم. این دیگه یه جنایت نبود که بخوایم پنهانش کنیم، یه تراژدی بود که ما وسطش بودیم. «آره... باید بریم.» با اون بارون، دیگه فرصتی برای تماشا نبود. سوار اسب شدیم. من پشت نایلا نشستم. اون بچه کنار مادرش بود و داشت میلرزید. دیگه بهش نگاه نکردم. نمیتونستم. با تمام توان، اسبها رو به جلو روندم، دور میشدیم از صدای گریههای اون زن و بوی سرد اون رودخونه. این دفعه، فرار کردن یه معنی دیگه داشت؛ فرار از اینکه تو یه قتل باشی یا حداقل مسئول مرگ کسی که قرار بود ما رو محاکمه کنه. من توی سرم تکرار میکردم: ما فقط مسافر بودیم. ما فقط میخواستیم فرار کنیم. اما این رودخونه، این شهر، انگار نمیخواست بذاره ما راحت بریم. حالا دیگه یه بچه یتیم و یه زن داغدار پشت سرمون مونده بود، و من هرگز نمیتونستم از اون صحنه خلاص بشم. مقصد؟ هرجا که صدای پلیس و بوی گِل و خوn رو نده.
فرصتتتت
بالاخره خوندمش 😌حالا جایزه ی من کو؟🤨
بفرما 🍗🍔 مرغ و همبرگر
مرسی 😋
و موفق باشی تو زندگی
مرسی خوشگل😭
تولدت مبارک خوشگلم امیدوارم به تمامه آرزوهات برسی
مرسیییی
خیلی خوب بودددد❤
مرسی برای امتیازم ممنونننن🤍
تولدت مبارک🥳
خواهش🙃
مرسییی
عالی ❤
مرسی
عالی بود واقعا بلاخره بعد صدساله سیاه اومد🤓
آره واقعا ناظر بالاخره منتشر کرد امروزم تولدمه توی روز تولدم اومد تازه هوا هم بارونیه
هورااااااا امروز بهترین روزته برات بهترینا رو ارزو میکنم خوشگلم
وای ممنون😭
خواهش می کنم زیباترینم