به این رمان خوش آمدید
+من چند روزی پیشت نیستم _چرا؟ چقدر؟ +سه روز باید ازت جدا شوم چون حالم خوب نیست _چرا؟ +خودم هم نمیدانم -نه نرو این چیز ارزش دوری تو و من را ندارد +فقط 3 روز _نه سه روز زیاد است +پس چند روز؟ _هیچوقت دل من طاقت دوری تورا ندارد +من هم همینطور ولی تحمل کن _نه نه نمیتوانم آنقدر در غم تنهایی غرق شدم که او از میان چشمانم غیب شد _وای وای چراااااا چراااااا سه روز گذشت ولی او برنگشت نگران او شدم و به خانه اش رفتم مادرش آمد و با غم گفت دخترم سلام من با استرس گفتم سلام دخترتون نورا کجاست؟ حالش خوبه؟ اون در رو بست و گریه کرد من گفتم _بگید چی شده من نگرانم مادرش گفت اون اون م*ردههه من با غم و گریه به خانه ام برگشتم *چیشده؟ دختر حرف بزن من هیچی نگفتم و به اتاقم رفتم و تا میتوانستم اشک ریختم که روی صندلی خوابم برد...
+سلام -سلام تو چرااا منو ول کردییی + من سر*طان داشتم ترسیدم تو نگران شوی برای همین چیزی به تو نگفتم _چرا نگفتی حالا من بدون تو چبکار کنم؟ +چشماتو ببند و منو صدا بزن من تو قلب تو هستم _نه نه من تورو دوست ندارم + ولی قلبت یه چیز دیگه میگه _قلبم هیچی نمیگه هیچی +چون تو بهش گوش نمیکنی تو... بعد از این حرفش از خواب پریدم احساس عجیبی داشتم چشمانم را با عصبانیت بستم ولی نه صدایی شنیدم نه اورا دیدم
شب خوابیدم بعد باز خواب اورا دیدم _نه چشمانم را بستم تورا ندیدم + چون تو عصبانی بودی _میخواستی چه بگویی از من که از خواب پریدم + یادم نمی آید _هعی حیف شد +من چطور غم تورا ببینم چطور؟ _من چطور نبود تورا ببینم تویی که قول دادی تا ابد با منی با من +هنوز هم با تو هستم پای عهدم ایستاده ام _به من دروغ نده +من... باز هم از خواب پریدم
سعی کردم آرامش خودرا حفظ کنم با آرامش چشمانم را بستم و اورا دیدم +سلام خوبی؟ _نه خوب نیستم بعد او غیب شد من باز سعی کردم آرامشم را حفظ کنم باز اورا دیدم +سلام تو چرا اینجوری هستی؟ _چجوری؟ +نمیتوانی آرامش خودرا حفظ کنی _ببخشید دیگر سعی میکنم آرامشم را حفظ کنم +میبخشمت اما دیگر این طور نباش _ چشم
نظرات بازدیدکنندگان (0)