سلام من اومدم با فصل دوم رمان غلبه بر تاریکی امیدوارم از این فصل خوشتون بیاد عنوان فصل دوم: بیداری قدرت ها این قسمت: بیهوش
وقتی چشمام باز شد، اولش نفهمیدم کجایم. بوی دارو و چوب خیس پیچیده بود تو هوا، نور کم از یه پنجرهی کوچیک میتابید روی دیوار ترکخورده. خواستم تکون بخورم، ولی یه درد تیز از پهلوم زد بالا، انگار خنجر هنوز توش بود. ناله کردم و دندونهامو روی هم فشار دادم تا جیغ نزنم. آروم، با دست زخمم رو گرفتم و زور زدم بلند شم. هر حرکتی مثل صد تا چاقو بود توی بدنم. «نایلا...» اسمشو زیر لب صدا زدم، صدام خشدار بود، خسته. به سختی پا شدم، به دیوار تکیه کردم و رفتم سمت اون اتاقی که نورش بیشتر بود. اونجا دیدمش. نایلا روی تخت افتاده بود، نفس میکشید ولی بیهوش بود، رنگش پریده، موهاش ریخته روی پیشونیش. رفتم کنارش، دستمو گذاشتم روی بازوش. هنوز گرم بود. «اوه خدا، نایلا... خوب بشی، باشه؟» بعد چرخیدم به سمت تخت بغلی. یوآن اونجا بود، پدرخوندهم. خوابیده بود، نه مثل بیهوشی، بیشتر شبیه یه خواب سنگین. صورتش آروم بود، ولی زیر چشمهاش سیاه شده بود. نمیدونستم هنوز اون موجود توی بدنش هست یا نه... ولی نمیخواستم بیدارش کنم. رفتم پایین، با قدمهای شل، هر پله صدای درد بود. رسیدم به یه اتاق کوچیک که دستشویی داشت. یه شیر قدیمی اونجا بود. خم شدم، آب رو باز کردم، و یه مشت آب سرد پاشیدم به صورتم. حس کردم خون خشکشده با آب قاطی شد. سرمو بلند کردم... و خودمو توی آینه دیدم. سمت چپ صورتم هنوز چنگ خورده بود، ردهای قرمز و سیاه مثل نقشهی زخم. چشم راستم کبود بود، دورش بنفش و سیاه؛ لبم ترک خورده، و کل صورتم کوفته بود. یه لحظه خیره موندم به تصویرم، به اون دختری که دیگه هیچ شباهتی به «خودِ قدیمیش» نداشت. آروم لبخند زدم، اون لبخند نیمهجان که از ته ناامیدی میاد. «خب میا... تبریک. زندهای. ولی نمیدونی تا کی.» دستم رو گذاشتم روی زخم، نفس عمیق کشیدم، و تو ذهنم یه چیز مشخص بود: اگه از اون دره زنده بیرون اومدیم، یعنی هنوز کارمون تموم نشده. رئیس سایهها فکر کرد با اون سقوط، همهچی رو تموم کرده... ولی من هنوز یه دلیلی برای جنگ دارم. به آینه دوباره نگاه کردم و لب زدم: «حالا وقت برگشتنه.»
چشمامو باز کردم. همه جا سفید بود. اولش فکر کردم هنوز تو کما هستم، چون سنگینی دنیا روی سینهم بود. سعی کردم دستمو تکون بدم، سخت بود، ولی تونستم انگشتهامو خم و راست کنم. یه صدای ناله ضعیف از گوشم اومد. «آه...» افتادم به صدای ناله گوش دادم، یه صدای آشنا بود. چشمهامو باز و بسته کردم تا دنیا واضح شه. کنار تختم، میا نشسته بود. دستشو گرفته بود به خودش، صورتش خسته و داغون بود، ولی یه جورایی آروم به نظر میرسید. با صدایی که بیشتر شبیه سرفه بود تا حرف زدن گفتم: «مـیـا...» میا سریع از جا پرید، چشماش گشاد شد. انگار یهو از خواب پریده بود. «نایلا! تو... تو بیداری؟» یه کم خندیدم، خندهم دردناک بود. «آره بابا... مگه چه خبره؟ کلهم سوت میکشه. چند روزه افتادم اینجا؟» میا اومد جلو، یه کم مکث کرد، بعد با لحنی که سعی میکرد عادی باشه ولی خراب شده بود، گفت: «پنج روزه... پنج روزه که اینجایی...» یه حس بد بهم دست داد. «پنج روز؟ چرا هیچکس صدامو نشنید؟ چرا اصلاً اینجا کسی نیست؟» میا یه کم عقب رفت، سرشو انداخت پایین. «من... من همه رو صدا کردم. تو... تو فقط دراز کشیده بودی.» یهو یه حس وحشتناک بهم دست داد. انگار یه جای کار اشکال داره. با اون حال خرابم، سعی کردم روی تخت نیمخیز شم و به میا نگاه کردم. «میا! تو داری با کی حرف میزنی؟ من همینجام! چرا اینجوری نگام میکنی؟» میا هول شد، نگاهش بین من و یه جای خالی دیگه روی تخت سوییچ میکرد. اشک توی چشمهاش حلقه زد. «نایلا... من... من دارم با تو حرف میزنم...» همون لحظه در اتاق باز شد و یه پیرمرد با روپوش سفید اومد تو. دکتر بود حتماً. میا سریع چرخید سمتش. «آقای دکتر! لطفاً بگید چی شده! نایلا داره حرف میزنه، نه؟» میا با صدای بلند و لرزان پرسید. دکتر اومد جلو، نگاهی به من انداخت، بعد دوباره به میا. یه آه عمیق کشید. «آروم باش دخترم. نایلا...» میا پرید وسط حرفش. «چی آروم باشم؟! داره باهام حرف میزنه!» دکتر سرشو تکون داد. «اون خانم... ضربهی شدیدی خورده. متأسفانه... ضربهی مغزی شدیده. احتمال اینکه... به هوش بیاد... خیلی کمه.» تمام تنم یخ زد. این... این چی داشت میگفت؟ من که داشتم حرف میزدم! به میا نگاه کردم. قیافهش شکسته بود، چشمهاش پر از اشک بود و داشت آروم آروم شروع میکرد به گریه کردن. «نه... نه دکتر، شما اشتباه میکنید! من... من اینجام! من دارم حرف میزنم! بهش بگید منو میبینه!» دکتر دوباره یه قدم عقب رفت، انگار از این درام ترسیده بود. میا شروع کرد به هقهق کردن. و من... من فقط روی تخت بودم، صدام از گلو خفه شده بود، در حالی که میتونستم ببینم و بشنوم، کسی صدای منو نمیشنید. انگار روح شده بودم. دنیا دور سرم چرخید. «میا! ببینمت! من اینجام، لعنتی!» ولی از دهنم فقط یه صدای خشدار ضعیف دراومد که فقط خودم شنیدم. میا داشت به جایی نگاه میکرد که من نبودم، و این کابوس تازه شروع شده بود.
دلم مثل دیگ جوش میزد وقتی به سمت اتاق پدرخوندهام رفتم. نباید میرفتم ولی نمیتوانستم جلوی خودم رو بگیرم. وقتی وارد شدم، اون نشسته بود و به دوردست زل زده بود. صورتش یه جوری بود، انگار خیلی فکر کرده. «میـا... چه خبر؟» صدایش سنگین و جدی بود. گفتن «نایلا ضربه شدیدی خورده» زیاد متقاعد کننده نبود. «نایلا... بد حاله. میگن احتمالاً به هوش نمیاد. دکتر میگه... خیلی جدی است.» چشماش یهلحظه درخشید، اما بعد دوباره به حالتی بیاحساس برگردوند. «خب، فعلاً یه مأموریتی دارم برات.» «چی؟»، پرسیدم و احساس کردم تمام این حرفا بیمعناست. دستش رو توی جیبش برد و یه برگه به من داد. «این رو به ادوارد بده، خودش میدونه چیکار کنه.» توی برگه نگاهی انداختم. چیزهای عجیب و غریب روش نوشته شده بود. «چی نوشته؟» خودم رو مجبور کردم بپرسم، شاید این عجب و غریبها واقعاً به درد بخور بودند. پدرخوندهام فقط گفت: «فعلاً این رو بده بهش، فقط گوش کن.» حس بدی داشتم، ولی سرم رو تکون دادم و از بیمارستان بیرون زدم. سوار اسب شدم و به سمت ادوارد راه افتادم. مسیر بارونی و تاریک بود. وقتی بالاخره به اون رسیدم. ادوارد با اون چشمای تیزش همیشه میتونست جلودار هر شرایطی باشه. فرقی نمیکرد چقدر سخت یا ترسناک بود. بهش گفتم: «این رو پدر فرستاده... گفته باید اینو بهت بدم.» برگه رو بهش دادم و نگران بودم. ادوارد با دقت خوندش، بعد یههویی چشماش گشاد شد. «میدونی این چیه؟» بلافاصله گفتم: «نه، ولی چرا اینقدر اعصابت خرد شده؟» ادوارد سرش رو پایین انداخت. «این برای آینست. با این میتونی رئیس سایهها رو بیاری بیمارستان.» همون لحظه دنیا دور سرم چرخید. «چی؟! چرا باید رئیس سایهها رو بیاریم بیمارستان؟!» گویا تمام این دنیا پر از دیوونگی بود. چرا پدرخوندهام، با اینکه میدونست نایلا وضعیتش چطوره، دست به این کار میزد؟ «این احمقانهست! نایلا هنوز به هوش نیومده و ما داریم دنبال این میگردیم که رئیس سایهها رو بیاریم اینجا؟!» ادوارد ساکت موند، انگار نمیدونست چی بگه. «میدونی خطرش چقدره؟!» نفس عمیقی کشیدم، دستام خیس عرق بود. «پدر چرا این کارو میکنه؟! واقعاً باید این کار رو بکنیم؟! نمیخوام نایلا آسیب ببینه!» ادوارد به آرامی گفت: «فهمیدن دلیلش آسونه، میا. ما باید هر کاری بکنیم... شاید این تنها راه باشه.» ولی من دیگه نمیتونستم تحمل کنم. «نه، نمیخوام کسی رو به خطر بندازم به خاطر نایلا یا حتی رئیس سایهها. نباید این کار رو بکنیم!» خشم و ناامیدی به سرعت درم رشد کرده بود. واقعاً نمیدونستم چه کار کنم. فقط میدونستم نمیخواستم این داستان احمقانه ادامه پیدا کنه.
با عجله برگشتم بیمارستان. قلبم تند میزد، ولی نه از ترس، از عصبانیت. در اتاق پدرخوندهام رو با شدت باز کردم. اون داشت به پنجره زل میزد، انگار که منتظر چیزیه. «چطور تونستی؟! چطور تونستی این کار رو بکنی؟!» فریاد زدم. «نایلا داره میمیره! تو به فکر اینی که رئیس سایهها رو بکشونی اینجا تا باهاش مبارزه کنی؟!» کمی عقب رفتم، هنوز داشتنم درد میکرد، هم جای زخمم، هم از شدت عصبانیت. «من هنوز زخمیام! نایلا بیهوشه، خودتم حتی زخمی هستی! بعد میخوای اونو بکشونی اینجا؟ به چه قیمتی؟!» همانطور که داشتم حرف میزدم، دستم را به سمت لیوان آب روی میز بردم. ناگهان، با صدای بلندی، لیوان از دستم افتاد و شکست. تکههای شیشه همه جا پخش شد. «چرا... چرا یهو شکست؟!» با تعجب پرسیدم. پدرخوندهام فقط شانههایش را بالا انداخت. «اتفاقی بوده حتماً. شاید دستت خورده.» ولی من مطمئن نبودم. حس میکردم یه چیزی اون بیرون هست، یه نیرویی که داره همه چیز رو بهم میریزه. از اونجا بیرون آمدم و مستقیم رفتم سمت اتاق نایلا. اتاق ساکت بود. نایلا هنوز روی تخت دراز کشیده بود، بیحرکت، انگار که اصلاً نفس نمیکشید. رفتم کنار تختش و شروع کردم به گشتن توی وسایلش. شاید یه چیزی پیدا میکردم که کمکم میکرد. توی یه جعبهی قدیمی، یه آینه پیدا کردم. آینه کوچکی بود، با قاب نقرهکاری شده. همین که دستم گرفتتش، یه حس آشنا بهم دست داد. «یادش بخیر... این آینه مال جادوگرا بود! شاید... شاید بتونم با نایلا ارتباط بگیرم.» با خودم فکر کردم، شاید اگر بتونم باهاش حرف بزنم، بفهمه که باید قوی باشه، باید برگرده. این تنها شانسی بود که داشتم. دستم رو روی آینه گذاشتم و سعی کردم تمرکز کنم. «نایلا؟ میشنوی؟ نایلا! اگر میتونی، جوابم رو بده!» هرچی بیشتر تمرکز میکردم، آینه شروع به لرزیدن میکرد و تصویر توی اون شروع به تغییر میکرد. حس کردم داریم به جایی دور، به یه دنیای دیگه وصل میشیم. دنیایی که پر از ابهام بود، ولی شاید... شاید نایلا اونجا بود.
دستمو گذاشتم رو آینه و چشامو بستم. تمام تمرکزم رو جمع کردم. «نایلا؟ میشنوی؟ نایلا! اگر میتونی، جوابم رو بده!» ناگهان، آینه شروع کرد به لرزیدن. نور ضعیفی ازش ساطع شد و تصویر توی اون شروع به شکل گرفتن کرد. تصویر نایلا بود! صورتش رنگ پریده بود، ولی چشماش هنوز برق میزد. «میا؟!» صداش از توی آینه اومد، ضعیف ولی آشنا. «نایلا! خدایا، خوشحالم میبینمت!» اشکام سرازیر شد. «منم همینطور میا. خیلی دلم برات تنگ شده بود.» صداش هنوز ضعیف بود، انگار داشت از یه جای خیلی دور حرف میزد. «نایلا، کی به هوش میای؟ دکتر میگه...» حرفم رو قطع کرد. «نمیدونم میا. دست من نیست. تازه... یه نفر اومده دنبالم تا روحمو ببره.» دنیای رو سرم خراب شد. «چی؟! روح تو رو ببره؟ کی؟ کجا؟» «نمیدونم کیه، فقط حسش میکنم. داره منو میکشه...» صداش دیگه به سختی شنیده میشد. «نه! تحمل کن نایلا! من یه راهی پیدا میکنم! قول میدم! فقط... فقط طاقت بیار!» «باشه میا... سعی میکنم.» صداش کمکم محو شد و تصویر نایلا از توی آینه رفت. آینه دوباره ساکت و بیروح شد. اشکهام رو پاک کردم و آینه رو سر جاش گذاشتم. باید یه کاری میکردم. سریع از اتاق نایلا بیرون زدم و رفتم سمت اتاق پدرخوندهام. ولی وقتی وارد شدم، اتاق خالی بود. پدرخوندهام اونجا نبود. فقط پنجره باز بود و باد داشت پردهها رو تکون میداد. حس بدی بهم دست داد. انگار همه چیز داشت از کنترل خارج میشد. پدرم رفته بود و من تنها مونده بودم با یه نایلای در حال رفتن و یه دشمن نامعلوم. باید زودتر یه راهی پیدا میکردم.
تو بيمارستان، ولم نکردن. همش دور و برم چرخ میزدم، نمیدونستم باید کجا برم. حس کردم دارم توی تاریکی گم میشم. یهو یه چیز سنگین و سرد به پشتم چسبید و چشام گشاد شد. «کجا میری؟!» صدای مرد گنده و زشت بود. دل و دماغم ریخت. «ولم کن، روح لعنتی!» با صدای بلند گفتم و سعی کردم خودمو ازش آزاد کنم. اون روح بهش گفته بود، بزرگتر از من بود و سر و صداش توی دلم میلرزید. «تو باید با من بیای!» «هیچوقت با تو نمیام!» گفتم و دندونهامو بهم فشردم. «من میخوام برگردم به جسمم!» خودم رو زدم به بیخیالی و ارادهام رو جمع کردم. یاد میا افتادم، یاد دوستیمون و همهی لحظات خوبمون. باید به جسمم برمیگشتم. روح مرد با طعنه جواب داد: «اگه با من نیای، توام عین من میشی.» کمی ترسیدم، ولی به خودم گفتم نمیتونم تسلیم بشم. «مهم نیست! من باید برگردم به جسمم، باید پیش دوستم میا باشم!» توی خودم انرژی حس کردم. باید راهی پیدا میکردم تا نذارم این روح، منو به خودش ببره. درست مثل یه قهرمان توی فیلمها. «من قویتر از این حرفام!» با صدای بلند گفتم. «نمیذارم تو منو بگیری! من باید برگردم!» سعی کردم به سمت نورها برم، جایی که یاد میا و دوستانم بود. میدونستم باید امیدواری رو فراموش نکنم. تو این لحظه حس کردم قدرتم بیشتر میشه. روح مرد گنده هرچی بیشتر سعی میکرد منو بگیره، من هم قویتر میشدم. من نایلا هستم و هیچچیزی نمیتونه منو متوقف کنه!
یه صدای دیگه اومد، یه صدای بم و ترسناکتر از قبل. «یه پیشنهاد برات دارم، نایلا.» با تعجب پرسیدم: «چی؟» «اگه با من بیای پیش رئیسم، بهش میگم که تو روح خوبی بودی. بعد هم میفرستمت بهشت.» بهشت؟ ولی من میخواستم به جسمم برگردم، پیش میا. «نمیخوام!» با قاطعیت گفتم. یهو هوا سردتر شد. یه سایه بزرگتر از قبل جلوی چشمام ظاهر شد. انگار یه نفر از دل تاریکی بیرون اومده بود. یه هیکل سیاه و ترسناک که چشمهاش مثل دو تا آتیش قرمز میسوخت. از ترس نفسم بند اومد. «رئیس سایهها؟!» زمزمه کردم. اون روح مرد گنده که تا اون لحظه کنارم بود، انگار از رئیس سایهها میترسید. با دستپاچگی پرسید: «رئیس سایهها کیه؟» قبل از اینکه کسی بتونه جواب بده، رئیس سایهها یه قدم برداشت. یه حرکت سریع و غیرقابل باور. انگار هیچچیزی جز اون وجود نداشت. نفهمیدم چی شد. یه لحظه اینجا بودم، توی این برزخ ترسناک، و لحظهی بعد... چشمامو باز کردم. نور سفید و آزاردهنده توی صورتم بود. یه بوی الکل و مریضی توی هوا پیچیده بود. به اطراف نگاه کردم. تخت بیمارستان بود! باورم نمیشد. یه نفر بالای سرم بود. میا بود! با چشمهای خیس از اشک و یه لبخند بزرگ رو صورتش. «نایلا! بالاخره برگشتی!» ناخواسته خندیدم. یه خندهی از سر شوق و ناباوری. «آره... برگشتم.» ولی همون موقع یادم افتاد. «ولی... نمیدونم چجوری. توی این یه روز که روح بودم، هیچی یادم نیست. انگار همهچی پاک شده.» میا دستمو گرفت و فشار داد. «اشکال نداره. مهم اینه که برگشتی. این مهمه.» واقعاً مهم بود. با تمام وجودم حسش میکردم. هرچند خاطرات اون یک روز تاریک از ذهنم رفته بود، اما حس زنده بودن و کنار میا بودن، از هر چیزی شیرینتر بود. انگار تازه متولد شده بودم. شاید این بهترین اتفاق بود. شروعی دوباره.
همون موقع که داشتم با میا حرف میزدم، پدرخونده وارد اتاق شد. صورتش از خوشحالی برق میزد. انگار دنیا رو بهش داده بودن. میا رو صدا زد و گفت: «یه چایی بیار برام.» میا هم دوید بیرون. پدرخونده برگشت سمت من. نگاهش یه جوری بود، یه نگاه سنگین و پر از حرف ناگفته. «نایلا، اگه من مردم...» حرفش رو قطع کردم، هنوز داشتم از برگشتنم به هوش میاومدم، کی حرف مرگ بود؟ «اما...» «نایلا، وصیتم به تو اینه که مراقب دخترم باش. میا کسی رو نداره. تنهاست. هیچوقت تنهاش نذاری. حواست بهش باشه.» حرفاش مثل پتک توی سرم میخورد. با تعجب نگاهش کردم. قبل از اینکه بتونم چیزی بپرسم، یهو نفسش برید و چشمهاش دیگه اون برق خوشحالی رو نداشت. بیحال افتاد. «وای نه!» جیغ زدم و برگشتم سمتش. «کمک! دکتر! یکی کمک کنه!» دستم رو بردم سمتش، ولی دیگه خیلی دیر بود. اون چشمهای قرمز و اون حس ترسناک... یهو همهچی یادم اومد. اون روح مرد گنده... اون رئیس سایهها... همه اون اتفاقات توی یک لحظه از جلوی چشمم رد شد. انگار تمام خاطرات اون یه روز رو توی اون لحظه از دست داده بودم. «دکتر! زود باشین!» دوباره فریاد زدم. قلبم داشت از ترس میلرزید. حالا دیگه فقط میا نبود که نگرانش بودم، حالا پدرش هم... خدای من، چی شده بود؟
نظرات بازدیدکنندگان (0)